گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۹

عاشقان از لب خوبان می مستانه زدندبنظر زلف دلاویز بتان شانه زدند
هر که مجنون تو شد از همه قیدی وارستعاقلان راه نبردند به افسانه زدند
عاشقان چاره دل دادن جان چون دیدندجان نهاده بکف دل در جانانه زدند
در ازل باده کشان عهد بمستی بستندپاس پیمان ازل داشته پیمانه زدند
راه ارباب خرد چون نتوانست زدنبمی و مغبچه راه من دیوانه زدند
گفت حافظ چو کشید از سر اندیشه نقابغزلی را که ملایک در میخانه زدند
ما بصد خرمن پندار ز ره چون نرویمچون ره آدم بیدار بیکدانه زدند
فیض خوش باش که ما را نتوان از ره بردرهبران دل ما ساغر شکرانه زدند