گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۲

کوه عقلی و بیابان جنونم داده‌اندحیرتی دارم از این، کین هر دو چونم داده‌اند
از فلک روزی نخواهم نعمت عشقم بس استدر دل از غم رزقهای گونه گونم داده‌اند
داده اندم بی‌خم و مینا و ساغر باده هاداده‌اند اما نمیدانم که چونم داده‌اند
گاه رندم گاه زاهد گاه خشکم گاه تربادهٔ از جام سرشار جنونم داده‌اند
مستیم امروز از اندازه بیرون می‌رودیکدو ساغر دوش پنداری فزونم داده‌اند
گاه بیمارم گهی خوش گاه سرخوش گاه مستغالباً چشمان جادویت فسونم داده‌اند
میخورم خون جگر از خوان عشقت روز و شباز قضا بهر غذا همواره خونم داده‌اند
میخورم خون جگر تا میبرم روزی بسرقسمت از خوان قضا بنگر که چونم داده‌اند
ای که گفتی سوختی‌ای فیض و کارت خام ماندآری آری چون کنم بخت زبونم داده‌اند