غزل شمارهٔ ۳۲۵
دوای درد ما را یار داندبلی احوال دل دلدار داند
ز چشمش پرس احوال دل آریغم بیمار را بیمار داند
و گر از چشم او خواهی ز دل پرسکه حال مست را هشیار داند
دوای درد عاشق درد باشدکه مرد عشق درمان عار داند
طبیب عاشقان هم عشق باشدکه رنج خستگان غمخوار داند
نوای راز ما بلبل شناسدکه حال زار را هم زار داند
نه هر دل عشق را در خورد باشدنه هر کس شیوهٔ این کار داند
ز خود بگذشتهٔ چون فیض بایدکه جز جانبازی اینجا عار داند