غزل شمارهٔ ۳۱۳
عشق از دل گذشت تا جان شدجان هم از عشق تا که جانان شد
کارم از کار عشق سامان یافتدردم از درد عشق درمان شد
ره بایمان خود نمیبردمکفر زلف تو راه ایمان شد
هرکه چشم تو دید مست افتادو آنکه روی تو دید حیران شد
هر کجا بود خاطر جمعیدر غم زلف تو پریشان شد
از وصال تو فیض بهره نیافتعمر او جمله صرف هجران شد
روز عمرش بغصه و غم رفتشب او هم بآه و افغان شد