غزل شمارهٔ ۲۶۷
خوش بود عدم هستی ما را که خبر کرداین مایهٔ آشوب و بلا را که خبر کرد
خون شد دلم از یاد سراپردهٔ فطرتزآسایش جان جور و جفا را که خبر کرد
این تن ز کجا راه به سر منزل جان برداین زنده بلا مرده بلا را که خبر کرد
آرامگه بیخبری بود بهشتیبیداری و هشیاری ما را که خبر کرد
در دایرهٔ کون به غیر از تو نگنجد«من» چون به میان آمد و «ما» را که خبر کرد
از کشور وحدت دو جهان چون به در آمدتقدیر کجا بود قضا را که خبر کرد
روزی که الست تو بیاراست جهان راهشیاری اصحاب بلا را که خبر کرد
عشق تو به هر بیسر و پا راه چسان یافتمعمار خرابات فنا را که خبر کرد
سودای سخن فیض چسان بر سرش افتاداین پردهدرِ شرم و حیا را که خبر کرد