گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۵

عشق آمد و عقل را بدر کردفرزند نگر چه با پدر کرد
بس عیب نهفته بود در عقلعشق آمد و جمله را هنر کرد
آنها که غم تو کرد با منکس را نتوان از آن خبر کرد
گفتم که کنم بصبر چارهکارم را چاره خود بتر کرد
کی صبر کند علاج عاشقباید سد و چارهٔ دگر کرد
هر کو بغم تو شد گرفتاراز کشور عافیت سفر کرد
جز نقش خیال تو نگنجدغم را باید ز دل بدر کرد
پشت فلک از غم تو خم شدیا ناله من در او اثر کرد
شرح غم عشق فیض میگفتیاری چو نیافت مختصر کرد