گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۰

خوشا آن سر که سودای تو داردخوشا آندل که غوغای تو دارد
ملک غیرت برد افلاک حسرتجنونی را که شیدای تو دارد
دلم در سر تمنای وصالتسرم در دل تماشای تو دارد
فرود آید به جز وصل تو هیهاتسر شوریده سودای تو دارد
دلم کی باز ماند چون بپروازهوای قاف عنقای تو دارد
چو ماهی می‌طپم بر ساحل هجرکه جانم عشق در پای تو دارد
دل و جانرا کنم ماوای آن کودل و جان بهر ماوای تو دارد
نهم در پای آن شوریده سر کوسر شوریده در پای تو دارد
فدایت چون کنم بپذیر جاناچرا کاین سر تمنای تو دارد
چگونه تن زند از گفت‌وگویتچو در سر فیض هیهای تو دارد