غزل شمارهٔ ۲۴۱
ز شراب وصل جانان سر من خمار داردسر خود گرفته دل هم سر آن دیار دارد
چه کند دِگر جهانرا چو رسید جان بجانانچو رسید جان بجانان بجهان چه کار دارد
سر من ندارد این سر غم من ندارد این دلکه باین سرو باین دل غم کار و بار دارد
ببر از سرم نصیحت ببر از برم گرانینه سرم خرد پذیرد نه دلم قرار دارد
سر من پر از جنون و دل من پر است از عشقنه سرم مجال عقل و نه دل اختیار دارد
سر پر غرور زاهد بیخیال حور خرسنددل بیقرار عاشق سر زلف یار دارد
بر زاهدان نخوانی غزل و قصیدهای فیضکه تراست شعر و زاهد همه خشک بار دارد