گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۷

در سرم عشق تو غوفا داردعشق تو قصد سر ما دارد
بی‌خودم کرد نگاه مستتچشم تو نشاه صهبا دارد
میکند عارض تو عرض خطیبا دل ما سر سودا دارد
دانهٔ خال تو بهر صیدمدامی از زلف چلیپا دارد
زمره سرو قدان را پیشتقد شمشاد تو بر پا دارد
پیش روی تو قمر را چه محلکی قمر لعل شکر خا دارد
رشک خال و خطت از خور چه عجبرخ خورشید کی اینها دارد
چه عجب گر بردم مجنون رشکاین صفا کی رخ لیلا دارد
چه عجب گر دل من روز ندیدزلف تو صد شب یلدا دارد
تیر مژگان تو گر هر لحظهجا کند در دل من جا دارد
می نداند که چه با ما کردیزاهد از ما گله بیجا دارد
نمکیدست لب شیرینتتلخ گوئی که غم ما دارد
الحذر ای که سر دین داریغمزه‌اش روی بیغما دارد
وصف آن یار مکن دیگر فیضزاهد ما سر تقوی دارد