گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۵

ز قرب دوست چگویم که مو نمی‌گنجدز بعد خود که درو گفت‌وگو نمی‌گنجد
چه جای نکتهٔ باریک و حرف پنهانستمیان عاشق و معشوق مو نمی‌گنجد
بیان چه سان بتوان از جمال او حرفیچه در بیان و زبان وصف او نمی‌گنجد
زبان بکام خموشی کشیم و دم نزنیمچه جای نطق تصور درو نمی‌گنجد
ز بس نشست ببالای یکدگر سودابیقعهٔ سر من های و هو نمی‌گنجد
سبو ز دست بنه ساقیا و خم بر گیرکه قدر جرعهٔ ما در سبو نمی‌گنجد
سبو چه باشد و یا خم گلوی ماست فراخبیار بحر مگو در گلو نمی‌گنجد
چو در خیال در آئی همین تو باشی توکه در مقام فنا ما و او نمی‌گنجد
چو فیض در تو فنا شد دگر چه میخواهدچو جای وصل نماند آرزو نمی‌گنجد