گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۰

غم کشت مرا ز دست غم دادفریاد ز غم هزار فریاد
اجزای مرا ز هم فروریختغم داد مرا چو گرد بر باد
بنیاد مرا نهاد بر غمآن روز که ساخت دست استاد
بنیاد منست بر غم و همغم میکندم ز بیخ و بنیاد
ای دوست بگو بغم که تا کیبر جان اسیر خویش بیداد
نی نی نکنم شکایت از غمویرانه عشق از غم آباد
چون مایهٔ شادیست هر غمگو ، هر شادی ، فدایِ غم باد
گر غم نبود کدام شادیویران باید که گردد آباد
از غم دارم هر آنچه دارمای غم بادا روان تو شاد
خوش باش ای فیض در گذار استگر شادی و گر غمست چون باد