غزل شمارهٔ ۲۱۸
آن شوخ که داد دلبری داددر فن ستمگریست استاد
بنیاد مرا بخواهد او کندکرده است دگر ستیزه بنیاد
از جور و جفاش کی برم جانو ز بیدادش کجا برم داد
از غمزهٔ کافرش صد افغانو ز دست غمش هزار فریاد
یک لحظه نمیرود ز یادمیک لحظه نمیکند مرا یاد
باد است بگوش او حدیثمآندم که رساندش بدو باد
خرم چو شوم دلش غمین استگردم چو غمین دلش شود شاد
گر جان خواهد فدا توان کردور دل خواهد بجان توان داد
بیهوده بگرد عقل گشتمعشقست که داد را دهد داد
مهر معشوق و آتش عشقدر سینه فیض تا ابد باد