گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۰

بالا بلایی قامت قیامتشمشاد را کو این قد و قامت
در شام زلفت خورشید تابانپنهان در آن شب روز قیامت
چوگان شد آن زلف بر خال یعنیبردی ز خوبان گوی کرامت
زان غمزه گویم با چشم و ابروسحری سراپا چشمی تمامت
آن دل که باشد در شام زلفتدیگر نخواهد صبح قیامت
شیرین‌لبانی شکردهانیآرام جانی ای جان غلامت
آیی بر من روح روانیبرخیزی از جا شور قیامت
در جلوه آمد ای فیض آن یاربگذر ز مسجد بگذار امامت
بگذر ز محراب بنمود ابروبگذارد آن را افراخت قامت