گنج

غزل شمارهٔ ۱۸

بده ساقی آن جام لبریز رابده بادهٔ عشرت انگیز را
میی ده که جان را برد تا فلکدرد کهنه غربال غم بیز را
چه پرسی زمینا و ساغر کدامبیک دفعه ده آن دو لبریز را
گلویم فراخست ساقی بدهکشم جام و مینا و خم نیز را
اگر صاف می می نیاید بدستبده دردی و دردی آمیز را
در آئینهٔ جام دیدم بهشتخبر زاهد خشگ شبخیز را
پریشان چو خواهی دل عاشقانبرافشان دو زلف دل آویز را
بشرع تو خون دل ما رواستاشارت کن آن چشم خونریز را
چه با غمزهٔ مست داری ستیزبجانم زن آن نشتر تیز را
دل فیض از آن زلف بس فیض دیدببر مژده مرغان شبخیز را