غزل شمارهٔ ۱۷۳
کس نیست کز غم تو دلش پاره پاره نیستلیکن چه چاره کز غم عشق تو چاره نیست
تا کی جفا کنی صنما از خدا بترسآخر دلست جای غمت سنگ خاره نیست
هر دم هزار چاره کنی در جفای ماما را ولی ز دست جفای تو چاره نیست
شاید که روز حشر نپرسند جرم مادر عشق سوختیم عقوبت دوباره نیست
دل بر هلاک نه به عبث دست و پا مزنکاین قلزم هوا و هوس را کناره نیست
ای فیض عشق ورز که عشقست هرچه هستآن دل که عشق نیست درو هیچ کاره نیست
گر جان طلب کند ز تو جانان روان بدهدر کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست