گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۹

زار و نزار و خسته‌ام و بی‌قرار دوست از من ای صبا ببر خبری تا دیار دوست
گو یاد کن زحال جگر خستگان هجرآن‌شب که هست روز و شب اندر کنار دوست
کی در خور غمست و فراق آن‌که سال‌هابوده است در نعیم وصال و جوار دوست
قطع امید کرده ز دنیا و آخرتنومید از دو عالم و امیدوار دوست
بر رهگذار دوست نشسته است منتظربر کف گرفته جان ز برای نثار دوست
درگردنت صبا چو تنم خاک ره شوددر کوی دوست ریزش و در رهگذار دوست
ای آن‌که واقفی ز درون و برون کاررمزی به ما بگو، ز اسرار کار دوست
جز کار و بار دوست ندانیم کار و بار مائیم جانی و دلی و کار و بار دوست
صبر و وفا، نیاز و فنا فیض کار ماست جور و جفا و غنچ و دلالست کار دوست