غزل شمارهٔ ۱۳۱
دلم دیگر جنون از سرگرفته استخیال شاهدی در بر گرفتست
زسوز آتش عشق نگاری سراپای وجودم در گرفتست
زآه آتشینم در حذر باش که دودش در همه کشور گرفتست
سوی میخانه ام راهی نمائید که دل از مسجد و منبر گرفتست
اگر شیخم خبر پرسد بگوئید که آن شیدا ره دیگر گرفتست
صلاح و زهد و تقوی و ورع سوخت زسر تا پایم آتش درگرفتست
غلامت همت آنم که چون فیضبیک پیمانه نرک سرگرفتست