گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۹

گنجیست معرفت که طلسمش نهفتن استراهش غبار شرکت ز ادراک رفتن است
گر بحر معرفت بکف آید بکش سخن کان موسم جواهر اسرار شفتن است
خشگی اگر دوچار شود خشک شو مگو اهل دلی چو بینی آن جای گفتن است
بیمار دل زمعرفت از شمهٔ برد بیماریش فزون شود اولی نهفتن است
درهم کشیده روی ور آید چو غنچه باشبا گفتگو بگوی که هنگام خفتن است
خونین دلی چو غنچه به بینی صباش باشگل گل شگفته شو که محل شگفتن است
گربرخوری بسوخته جان دل شکستةغم از دلش بروب که محراب رفتن است
دانائی ار بدست تو افتد کند حدیثرو جمله گوش باش که جای شنفتن است
چون با کجی بمجلسی افتی مزن نفسکان خامشی سرای زاغیار رفتن است
بدگوئی راز وصف نگوئی زبان به بندپرگوی را علاج بترک شنفتن است
شبها چو از عشا و عشا یافتی فراغ لب از سمر به بند که آن وقت خفتن است
اشعار فیض حکمت محض است شعر نیست کی لایق طریقه او شعر گفتن است