گنج

غزل شمارهٔ ۱۰

از عمر بسی نماند ما رادر سر هوسی نماند ما را
رفتیم ز دل غبار اغیارجز دوست کسی نماند ما را
رفتیم به آشیانهٔ خویشرنج قفسی نماند ما را
از بس که نفس زدیم بی‌جاجای نفسی نماند ما را
یاران بِشُدَند رفته‌رفتهدم‌ساز کسی نماند ما را
گرمی بردند و روشنائیز ایشان قبسی نماند ما را
گل‌هایْ رفتند زین گلستانجز خارو‌خسی نماند ما را
دل‌واپسیِ دگر نداریمدر دهر کسی نماند ما را
کو خضرِ رهی در این بیابانبانک جرسی نماند ما را
جز ناله که مونس دل ماستفریادرسی نماند ما را
بستیم چو فیض لب ز گفتارچون هم‌نفسی نماند ما را