گنج

بخش ۹

چو پالیزبان گفت و موبد شنیدبه روشن روان مرد دانا بدید
که آن شیردل مرد جز شاه نیستهمان چهر او جز در گاه نیست
فرستاده‌ای جست روشن‌روانفرستاد موبد بر پهلوان
که پیدا شد آن فر شاپور شاهتو از هر سوی انجمن کن سپاه
فرستادهٔ موبد آمد دوانز جایی که بد تا در پهلوان
بگفت آنک در باغ شادی و بختشکفته شد آن خسروانی درخت
سپهبد ز گفتار او گشت شاددلش پر ز کین گشت و لب پر ز باد
به دادار گفت ای جهاندار راستپرستش کنی جز ترا ناسزاست
که دانست هرگز که شاپور شاهببیند سپه نیز و او را سپاه
سپاس از تو ای دادگر یک خدایجهاندار و بر نیکویی رهنمای
چو شب برکشید آن درفش سیاهستاره پدید آمد از گرد ماه
فراز آمد از هر سوی لشکریبه جایی که بد در جهان مهتری
سوی سورستان سربرافراختندیگان و دوگانه همی تاختند
به درگاه پالیزبان آمدندبه شادی بر میزبان آمدند
چو لشکر شد آسوده بر درسرایبه نزدیک شاه آمد آن پاک‌رای
به شاه جهان گفت پس میزبانخجستست بر ماه پالیزبان
سپاه انجمن شد بدین درسراینگه کن کنون تا چه آیدت رای
بفرمود تا برگشادند راهاگر چه فرومایه بد جایگاه
چو رفتند نزدیک آن نامجوییکایک نهادند بر خاک روی
مهان را همه شاه در بر گرفتز بدها خروشیدن اندر گرفت
بگفت آنک از چرم خر دیده بودسخنهای قیصر که بشنیده بود
هم آزادی آن بت خوب‌چهربگفت آنچ او کرد پیدا ز مهر
کزو یافتم جان و از کردگارکه فرخنده بادا برو روزگار
وگر شهریاری و فرخنده‌ایبود بندهٔ پرهنر بنده‌ای
منم بنده این مهربان بنده راگشاده‌دل و نازپرورده را
ز هر سو که اکنون سپاه منستوگر پادشاهی و راه منست
همه کس فرستید و آگه کنیدطلایه پراگنده بر ره کنید
ببندید ویژه ره طیسفوننباید که آگاهی آید برون
چو قیصر بیابد ز ما آگهیکه بیدار شد فر شاهنشهی
بیاید سپاه مرا برکنددل و پشت ایرانیان بشکند
کنون ما نداریم پایاب اوینه پیچیم با بخت شاداب اوی
چو موبد بیاید بیارد سپاهز لشکر ببندیم بر پشه راه
بسازیم و آرایشی نو کنیمنهانی مگر باغ بی‌خو کنیم
بباید به هر گوشه‌ای دیده‌بانطلایه به روز و به شب پاسبان
ازان پس نمانیم از رومیانکسی خسپد ایمن گشاده‌میان