بخش ۱۲
عرضگاه و دیوان بیاراستندکلید در گنجها خواستند
سپاه انجمن شد چو روزی بدادسرش پر ز کین و دلش پر ز باد
از ایران همی راند تا مرز رومهرانکس که بود اندران مرز و بوم
بکشتند و خانش همی سوختندجهانی به آتش برافروختند
چو آگاهی آمد ز ایران به رومکه ویران شد آن مرز آباد بوم
گرفتار شد قیصر نامدارشب تیره اندر صف کارزار
سراسر همه روم گریان شدندوز آواز شاپور بریان شدند
همی گفت هرکس که این بد که کردمگر قیصر آن ناجوانمرد مرد
ز قیصر یکی که برادرش بودپدر مرده و زنده مادرش بود
جوانی کجا یانسش بود نامجهانجوی و بخشنده و شادکام
شدند انجمن لشکری بر درشدرم داد پرخاشجو مادرش
بدو گفت کین برادر بخواهنبینی که آمد ز ایران سپاه
چو بشنید یانس بجوشید و گفتکه کین برادر نشاید نهفت
بزد کوس و آورد بیرون صلیبصلیب بزرگ و سپاهی مهیب
سپه را چو روی اندرآمد به رویبیآرام شد مردم کینهجوی
رده برکشیدند و برخاست غوبیامد دوان یانس پیش رو
برآمد یکی ابر و گردی سیاهکزان تیرگی دیده گم کرد راه
سپه را به یک روی بر کوه بوددگر آب زانسو که انبوه بود
بدین گونه تا گشت خورشید زردز هر سو همی خاست گرد نبرد
بکشتند چندانک روی زمینشد از جوشن کشتگان آهنین
چو از قلب شاپور لشکر براندچپ و راستش ویژگان را بخواند
چو با مهتران گرم کرد اسپ شاهزمین گشت جنبان و پیچان سپاه
سوی لشکر رومیان حمله بردبزرگش یکی بود با مرد خرد
بدانست یانس که پایاب شاهندارد گریزان بشد با سپاه
پساندر همی تاخت شاپور گردبه گرد از هوا روشنایی ببرد
به هر جایگه بر یکی توده کردگیاها به مغز سر آلوده کرد
ازان لشکر روم چندان بکشتکه یک دشت سر بود بیپای و پشت
به هامون سپاه و چلیپا نماندبه دژها صلیب و سکوبا نماند
ز هر جای چندان غنیمت گرفتکه لشکر همی ماند زو در شگفت
ببخشید یکسر همه بر سپاهجز از گنج قیصر نبد بهر شاه
کجا دیدهبد رنج از گنج اوینه هم گوشه بد گنج با رنج اوی
همه لشکر روم گرد آمدندز قیصر همی داستانها زدند
که ما را چنو نیز مهتر مبادبه روم اندرون نام قیصر مباد
به روم اندرون جای مذبح نماندصلیب و مسیح و موشح نماند
چو زنار قسیس شد سوختهچلیپا و مطران برافروخته
کنون روم و قنوج ما را یکیستچو آواز دین مسیح اندکیست