بخش ۹
وزان جایگه برکشیدند کوسز بُست و نشاپور شد تا به طوس
خبر یافت ماهوی سوری ز شاهکه تا مرز طوس اندر آمد سپاه
پذیره شدش با سپاه گرانهمه نیزهداران جوشنوران
چو پیدا شد آن فر و اورند شاهدرفش بزرگی و چندان سپاه
پیاده شد از باره ماهوی زودبران کهتری بندگیها فزود
همیرفت نرم از بر خاک گرمدو دیده پر از آب کرده ز شرم
زمین را ببوسید و بردش نمازهمیبود پیشش زمانی دراز
فرخزاد چون روی ماهوی دیدسپاهی بران سان رده برکشید
ز ماهوی سوری دلش گشت شادبرو بر بسی پندها کرد یاد
که این شاه را از نژاد کیانسپردم تو را تا ببندی میان
نباید که بادی برو بر جهدوگر خود سپاسی برو برنهد
مرا رفت باید همی سوی ریندانم که کی بینم این تاج کی
که چون من فراوان به آوردگاهشد از جنگ آن نیزهداران تباه
چو رستم سواری به گیتی نبودنه گوش خردمند هرگز شنود
بدست یکی زاغسر کشته شدبه من بر چنین روز برگشته شد
که یزدان ورا جای نیکان دهادسیهزاغ را درد پیکان دهاد
بدو گفت ماهوی کای پهلوانمرا شاه چشمست و روشن روان
پذیرفتم این زینهار تو راسپهر تو را شهریار تو را
فرخزاد هرمزد زان جایگاهسوی ری بیامد به فرمان شاه
برین نیز بگذشت چندی سپهرجدا شد ز مغز بداَندیش مهر
شبان را همی تخت کرد آرزویدگرگونهتر شد به آیین و خوی
تن خویش یک چند بیمار کردپرستیدن شاه دشوار کرد