گنج

بخش ۱۱

چو ماهوی دل را برآورد گِردبدانست کو نیست جز یزدگرد
بدو گفت بشتاب زین انجمنهم اکنون جدا کن سرش را ز تن
وگرنه هم اکنون ببرم سرتنمانم کسی زنده از گوهرت
شنیدند ازو این سخن مهترانبزرگان بیدار و کنداوران
همه انجمن گشت ازو پر ز خشمزبان پر ز گفتار و پرآب چشم
یکی موبدی بود رادوی نامبه جان و خرد برنهادی لگام
به ماهوی گفت ای بداندیش مردچرا دیو چشم تو را تیره کرد
چنان دان که شاهی و پیغمبریدو گوهر بود در یک انگشتری
ازین دو یکی را همی‌بشکنیروان و خرد را به پا افگنی
نگر تا چه گویی بپرهیز ازینمشو بدگمان با جهان‌آفرین
نخستین ازو بر تو آید گزندبه فرزند مانی یکی کشتمند
که بارش کبست آید و برگ خونبه زودی سر خویش بینی نگون
همی دین یزدان شود زو تباههمان برتو نفرین کند تاج و گاه
برهنه شود در جهان زشت توپسر بدرود بی‌گمان کشت تو
یکی دین‌وری بود یزدان‌پرستکه هرگز نبردی به بد کار دست
که هرمزد خراد بُد نام اوبدین اندرون بود آرام او
به ماهوی گفت ای ستمگاره مردچنین از ره پاک‌یزدان مگرد
همی تیره بینم دل و هوش توهمی خار بینم در آغوش تو
تنومند و بی‌مغز و جان نزارهمی دود ز آتش کنی خواستار
تو را زین جهان سرزنش بینم آزببرگشتنت گرم و رنج گداز
کنون زندگانیت ناخوش بودچو رفتی نشستت در آتش بود
نشست او و شهروی بر پای خاستبه ماهوی گفت این دلیری چراست
شهنشاه را کارزار آمدیز خان و ز فغفور یار آمدی
ازین تخمه بی‌کس بسی یافتندکه هرگز بکشتنش نشتافتند
تو گر بنده‌ای خون شاهان مریزکه نفرین بود بر تو تا رستخیز
بگفت این و بنشست گریان به دردپر از خون دل و مژه پر آب زرد
چو بنشست گریان بشد مهرنوشپر از درد با ناله و با خروش
به ماهوی گفت ای بد بدنژادکه نه رای فرجام دانی نه داد
ز خون کیان شرم دارد نهنگاگر کشته بیند ندرّد پلنگ
ایا بتّر از دد به مهر و به خویهمی گاه شاه آیدت آرزوی
چو بر دست ضحاک جم کشته شدچه مایه سپهر از برش گشته شد
چو ضحاک بگرفت روی زمینپدید آمد اندر جهان آبتین
بزاد آفریدون فرخ نژادجهان را یکی دیگر آمد نهاد
شنیدی که ضحاک بیدادگرچه آورد از آن خویشتن را به سر
برو سال بگذشت مانا هزاربه فرجام کار آمدش خواستار
و دیگر که تور آن سرافراز مردکجا آز ایران ورا رنجه کرد
همان ایرج پاک‌دین را بکشتبرو گردش آسمان شد درشت
منوچهر زان تخمه آمد پدیدشد آن بند بد را سراسر کلید
سه دیگر سیاوش ز تخم کیانکمر بست بی‌آرزو در میان
به گفتار گرسیوز افراسیابببرد از روان و خرد شرم و آب
جهاندار کیخسرو از پشت اویبیامد جهان کرد پر گفت‌و‌گوی
نیا را به خنجر به دو نیم کردسر کینه‌جویان پر از بیم کرد
چهارم سخن کین ارجاسپ بودکه ریزندهٔ خون لهراسپ بود
چو اسفندیار اندر آمد به جنگز کینه ندادش زمانی درنگ
به پنجم سخن کین هرمزد شاهچو پرویز را گشن شد دستگاه
به بندوی و گستهم کرد آنچ کردنیاساید این چرخ گردان ز گرد
چو دستش شد او جان ایشان ببرددر کینه را خوار نتوان شمرد
تو را زود یاد آید این روزگاربپیچی ز اندیشهٔ نابکار
تو زین هرچ کاری پسر بدرودزمانه زمانی همی‌نغنود
بپرهیز زین گنج آراستهوزین مُردری تاج و این خواسته
همی سر بپیچی به فرمان دیوببرّی همی راه گیهان خدیو
به چیزی که بر تو نزیبد همیندانی که دیوَت فریبد همی
به آتش نهال دلت را مسوزمکن تیره این تاج گیتی‌فروز
سپاه پراگنده را گرد کنوزین سان که گفتی مگردان سخُن
ازیدر به پوزش بر شاه روچو بینی ورا بندگی ساز نو
وزان جایگه جنگ لشکر بسیچز رای و ز پوزش میاسای هیچ
کزین بدنشانِ دو گیتی شویچو گفتار دانندگان نشنوی
چو کاری که امروز بایدت کردبه فردا رسد زو برآرند گرد
همی یزدگرد شهنشاه رابتر خواهی از ترک بدخواه را
که در جنگ شیرست بر گاه شاهدرخشان به کردار تابنده ماه
یکی یادگاری ز ساسانیانکه چون او نبندد کمر بر میان
پدر بر پدر داد و دانش‌پذیرز نوشین‌روان شاه تا اردشیر
بود اردشیرش به هشتم پدرجهاندار ساسان با داد و فر
که یزدانش تاج کیان برنهادهمه شهریارانش فرخ‌نژاد
چو تو بود مهتر به کشور بسینکرد اینچنین رای هرگز کسی
چو بهرام چوبین که سیصد هزارعناندار و برگستوانور سوار
به یک تیر او پشت برگاشتندبدو دشت پیکار بگذاشتند
چو از رای شاهان سرش سیر گشتسر دولت روشنش زیر گشت
فرآیین که تخت بزرگی بجستنبودش سزا دست بد را بشست
بران گونه بر کشته شد زار و خوارگزافه بپرداز زین روزگار
بترس از خدای جهان آفرینکه تخت آفریدست و تاج و نگین
تن خویش بر خیره رسوا مکنکه بر تو سر آرند زود این سخُن
هر آنکس که با تو نگوید درستچنان دان که او دشمن جان تست
تو بیماری اکنون و ما چون پزشکپزشک خروشان به خونین سرشک
تو از بندهٔ بندگان کمتریبه اندیشهٔ دل مکن مهتری
همی کینه با پاک یزدان نهیز راه خرد جوی تخت مهی
شبان‌زاده را دل پر از تخت بودورا پند آن موبدان سخت بود
چنین بود تا بود و این تازه نیستکه کار زمانه بر اندازه نیست
یکی را برآرد به چرخ بلندیکی را کند خوار و زار و نژند
نه پیوند با آن نه با اینش کینکه دانست راز جهان‌آفرین
همه موبدان تا جهان شد سیاهبر آیین خورشید بنشست ماه
بگفتند زین گونه با کینه‌جوینبُد سوی یک موی زان گفت‌وگوی
چو شب تیره شد گفت با موبدانشما را بباید شد ای بخردان
من امشب بگردانم این با پسرز هر گونه‌ای دانش آرم ببر
ز لشگر بخوانیم داننده بیستبدان تا بدین بر نباید گریست
برفتند دانندگان از برشبیامد یکی موبد از لشکرش
چو بنشست ماهوی با راستانچه بینید گفت اندرین داستان
اگر زنده ماند تن یزدگردز هر سو برو لشکر آیند گرد
برهنه شد این راز من در جهانشنیدند یکسر کهان و مهان
بیاید مرا از بدش جان به سرنه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر
چنین داد پاسخ خردمند مردکه این خود نخستین نبایست کرد
اگر شاه ایران شود دشمنتازو بد رسد بی‌گمان بر تنت
و گر خون او را بریزی بدستکه کین‌خواه او در جهان ایزدست
چپ و راست رنجست و اندوه و دردنگه کن کنون تا چه بایدت کرد
پسر گفت کای باب فرخنده‌رایچو دشمن کنی زو بپرداز جای
سپاه آید او را ز ما چین و چینبه ما بر شود تنگ روی زمین
تو این را چنین خردکاری مدانچو چیره شدی کام مردان بران
گر از دامن او درفشی کنندتو را با سپاه از بنه برکنند