بخش ۳
چو نزدیک شهر سمنگان رسیدخبر زو بشاه و بزرگان رسید
که آمد پیاده گو تاجبخشبه نخچیرگه زو رمیدست رخش
پذیره شدندش بزرگان و شاهکسی کاو بسر بر نهادی کلاه
بدو گفت شاه سمنگان چه بودکه یارست با تو نبرد آزمود
درین شهر ما نیکخواه توایمستاده بفرمان و راه توایم
تن و خواسته زیر فرمان تستسر ارجمندان و جان آن تست
چو رستم به گفتار او بنگریدز بدها گمانیش کوتاه دید
بدو گفت رخشم بدین مرغزارز من دور شد بیلگام و فسار
کنون تا سمنگان نشان پی استوز آنجا کجا جویبار و نی است
ترا باشد ار بازجویی سپاسبباشم بپاداش نیکی شناس
گر ایدون که ماند ز من ناپدیدسران را بسی سر بباید برید
بدو گفت شاه ای سزاوار مردنیارد کسی با تو این کار کرد
تو مهمان من باش و تندی مکنبه کام تو گردد سراسر سخن
یک امشب به می شاد داریم دلوز اندیشه آزاد داریم دل
نماند پی رخش فرخ نهانچنان بارهٔ نامدار جهان
تهمتن به گفتار او شاد شدروانش ز اندیشه آزاد شد
سزا دید رفتن سوی خان اوشد از مژده دلشاد مهمان او
سپهبد بدو داد در کاخ جایهمی بود در پیش او بر به پای
ز شهر و ز لشکر مهانرا بخواندسزاوار با او به شادی نشاند
گسارندهٔ باده آورد سازسیه چشم و گلرخ بتان طراز
نشستند با رودسازان به همبدان تا تهمتن نباشد دژم
چو شد مست و هنگام خواب آمدشهمی از نشستن شتاب آمدش
سزاوار او جای آرام و خواببیاراست و بنهاد مشک و گلاب