گنج

بخش ۳

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۸۱ بیت
بسی برنیامد برین روزگارکه رنگ اندر آمد به خرم بهار
جدا گشت زو کودکی چون پریبه چهره بسان بت آزری
بگفتند با شاه کاووس کیکه برخوردی از ماه فرخنده‌پی
یکی بچهٔ فرخ آمد پدیدکنون تخت بر ابر باید کشید
جهان گشت ازان خوب پر گفت و گویکزان گونه نشنید کس موی و روی
جهاندار نامش سیاوخش کردبرو چرخ گردنده را بخش کرد
ازان کاو شمارد سپهر بلندبدانست نیک و بد و چون و چند
ستاره بران بچه آشفته دیدغمی گشت چون بخت او خفته دید
بدید از بد و نیک آزار اوبه یزدان پناهید از کار او
چنین تا برآمد برین روزگارتهمتن بیامد بر شهریار
چنین گفت کاین کودک شیرفشمرا پرورانید باید به کش
چو دارندگان ترا مایه نیستمر او را بگیتی چو من دایه نیست
بسی مهتر اندیشه کرد اندر آننیامد همی بر دلش بر گران
به رستم سپردش دل و دیده راجهانجوی گرد پسندیده را
تهمتن ببردش به زابلستاننشستن‌گهش ساخت در گلستان
سواری و تیر و کمان و کمندعنان و رکیب و چه و چون و چند
نشستن‌گه مجلس و میگسارهمان باز و شاهین و کار شکار
ز داد و ز بیداد و تخت و کلاهسخن گفتن رزم و راندن سپاه
هنرها بیاموختش سر به سربسی رنج برداشت و آمد به بر
سیاوش چنان شد که اندر جهانبه مانند او کس نبود از مهان
چو یک چند بگذشت و او شد بلندسوی گردن شیر شد با کمند
چنین گفت با رستم سرفرازکه آمد به دیدار شاهم نیاز
بسی رنج بردی و دل سوختیهنرهای شاهانم آموختی
پدر باید اکنون که بیند ز منهنرهای آموزش پیلتن
گو شیردل کار او را بساختفرستادگان را ز هر سو بتاخت
ز اسپ و پرستنده و سیم و زرز مهر و ز تخت و کلاه و کمر
ز پوشیدنی هم ز گستردنیز هر سو بیاورد آوردنی
ازین هر چه در گنج رستم نبودز گیتی فرستاد و آورد زود
گسی کرد ازان گونه او را به راهکه شد بر سیاوش نظاره سپاه
همی رفت با او تهمتن به همبدان تا نباشد سپهبد دژم
جهانی به آیین بیاراستندچو خشنودی نامور خواستند
همه زر به عنبر برآمیختندز گنبد به سر بر همی ریختند
جهان گشته پر شادی و خواستهدر و بام هر برزن آراسته
به زیر پی تازی اسپان درمبه ایران نبودند یک تن دژم
همه یال اسپ از کران تا کرانبراندوده مشک و می و زعفران
چو آمد به کاووس شاه آگهیکه آمد سیاووش با فرهی
بفرمود تا با سپه گیو و طوسبرفتند با نای رویین و کوس
همه نامداران شدند انجمنچو گرگین و خراد لشکرشکن
پذیره برفتند یکسر ز جایبه نزد سیاووش فرخنده رای
چو دیدند گردان گو پور شاهخروش آمد و برگشادند راه
پرستار با مجمر و بوی خوشنظاره برو دست کرده به کش
بهر کنج در سیصد استاده بودمیان در سیاووش آزاده بود
بسی زر و گوهر برافشاندندسراسر همه آفرین خواندند
چو کاووس را دید بر تخت عاجز یاقوت رخشنده بر سرش تاج
نخست آفرین کرد و بردش نماززمانی همی گفت با خاک راز
وزان پس بیامد بر شهریارسپهبد گرفتش سر اندر کنار
شگفتی ز دیدار او خیره ماندبروبر همی نام یزدان بخواند
بدان اندکی سال و چندان خردکه گفتی روانش خرد پرورد
بسی آفرین بر جهان آفرینبخواند و بمالید رخ بر زمین
همی گفت کای کردگار سپهرخداوند هوش و خداوند مهر
همه نیکویها به گیتی ز تستنیایش ز فرزند گیرم نخست
ز رستم بپرسید و بنواختشبران تخت پیروزه بنشاختش
بزرگان ایران همه با نثاربرفتند شادان بر شهریار
ز فر سیاوش فرو ماندندبدادار برآفرین خواندند
بفرمود تا پیشش ایرانیانببستند گردان لشکر میان
به کاخ و به باغ و به میدان اویجهانی به شادی نهادند روی
به هر جای جشنی بیاراستندمی و رود و رامشگران خواستند
یکی سور فرمود کاندر جهانکسی پیش از وی نکرد از مهان
به یک هفته زان گونه بودند شادبه هشتم در گنجها برگشاد
ز هر چیز گنجی بفرمود شاهز مهر و ز تیع و ز تخت و کلاه
از اسپان تازی به زین پلنگز برگستوان و ز خفتان جنگ
ز دینار و از بدره‌های درمز دیبای و از گوهر بیش و کم
جز افسر که هنگام افسر نبودبدان کودکی تاج در خور نبود
سیاووش را داد و کردش نویدز خوبی بدادش فراوان امید
چنین هفت سالش همی آزمودبه هر کار جز پاک زاده نبود
بهشتم بفرمود تا تاج زرز گوهر درافشان کلاه و کمر
نبشتند منشور بر پرنیانبه رسم بزرگان و فر کیان
زمین کهستان ورا داد شاهکه بود او سزای بزرگی و گاه
چنین خواندندش همی پیشترکه خوانی ورا ماوراء النهر بر
برآمد برین نیز یک روزگارچنان بد که سودابهٔ پرنگار
ز ناگاه روی سیاوش بدیدپراندیشه گشت و دلش بردمید
چنان شد که گفتی طراز نخ استوگر پیش آتش نهاده یخ است
کسی را فرستاد نزدیک اویکه پنهان سیاووش را این بگوی
که اندر شبستان شاه جهاننباشد شگفت ار شوی ناگهان
فرستاده رفت و بدادش پیامبرآشفت زان کار او نیکنام
بدو گفت مرد شبستان نیممجویم که بابند و دستان نیم
دگر روز شبگیر سودابه رفتبر شاه ایران خرامید تفت
بدو گفت کای شهریار سپاهکه چون تو ندیدست خورشید و ماه
نه اندر زمین کس چو فرزند توجهان شاد بادا به پیوند تو
فرستش به سوی شبستان خویشبر خواهران و فغستان خویش
همه روی پوشیدگان را ز مهرپر ازخون دلست و پر از آب چهر
نمازش برند و نثار آورنددرخت پرستش به بار آورند
بدو گفت شاه این سخن در خورستبرو بر ترا مهر صد مادرست
سپهبد سیاووش را خواند و گفتکه خون و رگ و مهر نتوان نهفت
پس پردهٔ من ترا خواهرستچو سودابه خود مهربان مادرست
ترا پاک یزدان چنان آفریدکه مهر آورد بر تو هرکت بدید
به ویژه که پیوستهٔ خون بودچو از دور بیند ترا چون بود
پس پرده پوشیدگان را ببینزمانی بمان تا کنند آفرین
سیاوش چو بشنید گفتار شاههمی کرد خیره بدو در نگاه
زمانی همی با دل اندیشه کردبکوشید تا دل بشوید ز گرد
گمانی چنان برد کاو را پدرپژوهد همی تا چه دارد به سر
که بسیاردان است و چیره زبانهشیوار و بینادل و بدگمان
بپیچید و بر خویشتن راز کرداز انجام آهنگ آغاز کرد
که گر من شوم در شبستان اویز سودابه یابم بسی گفت و گوی
سیاوش چنین داد پاسخ که شاهمرا داد فرمان و تخت و کلاه
کز آنجایگه کآفتاب بلندبرآید کند خاک را ارجمند
چو تو شاه ننهاد بر سر کلاهبه خوبی و دانش به آیین و راه
مرا موبدان ساز با بخردانبزرگان و کارآزموده ردان
دگر نیزه و گرز و تیر و کمانکه چون پیچم اندر صف بدگمان
دگرگاه شاهان و آیین باردگر بزم و رزم و می و میگسار
چه آموزم اندر شبستان شاهبدانش زنان کی نمایند راه
گر ایدونک فرمان شاه این بودورا پیش من رفتن آیین بود
بدو گفت شاه ای پسر شاد باشهمیشه خرد را تو بنیاد باش
سخن کم شنیدم بدین نیکویفزاید همی مغز کاین بشنوی
مدار ایچ اندیشهٔ بد به دلهمه شادی آرای و غم برگسل
ببین پردگی کودکان را یکیمگر شادمانه شوند اندکی
پس پرده اندر ترا خواهرستپر از مهر و سودابه چون مادرست
سیاوش چنین گفت کز بامدادبیایم کنم هر چه او کرد یاد
یکی مرد بد نام او هیربدزدوده دل و مغز و رایش ز بد
که بتخانه را هیچ نگذاشتیکلید در پرده او داشتی
سپهدار ایران به فرزانه گفتکه چون برکشد تیغ هور از نهفت
به پیش سیاوش همی رو بهوشنگر تا چه فرماید آن دار گوش
به سودابه فرمود تا پیش اوینثار آورد گوهر و مشک و بوی
پرستندگان نیز با خواهرانزبرجد فشانند بر زعفران
چو خورشید برزد سر از کوهسارسیاوش برآمد بر شهریار
برو آفرین کرد و بردش نمازسخن گفت با او سپهد به راز
چو پردخته شد هیربد را بخواندسخنهای شایسته چندی براند
سیاووش را گفت با او بروبیارای دل را به دیدار نو
برفتند هر دو به یک جا به همروان شادمان و تهی دل ز غم
چو برداشت پرده ز در هیربدسیاوش همی بود ترسان ز بد
شبستان همه پیشباز آمدندپر از شادی و بزم ساز آمدند
همه جام بود از کران تا کرانپر از مشک و دینار و پر زعفران
درم زیر پایش همی ریختندعقیق و زبرجد برآمیختند
زمین بود در زیر دیبای چینپر از در خوشاب روی زمین
می و رود و آوای رامشگرانهمه بر سران افسران گران
شبستان بهشتی شد آراستهپر از خوبرویان و پرخواسته
سیاوش چو نزدیک ایوان رسیدیکی تخت زرین درفشنده دید
برو بر ز پیروزه کرده نگاربه دیبا بیاراسته شاهوار
بران تخت سودابه ماه رویبسان بهشتی پر از رنگ و بوی
نشسته چو تابان سهیل یمنسر جعد زلفش سراسر شکن
یکی تاج بر سر نهاده بلندفرو هشته تا پای مشکین کمند
پرستار نعلین زرین بدستبه پای ایستاده سرافگنده پست
سیاوش چو از پیش پرده برفتفرود آمد از تخت سودابه تفت
بیامد خرامان و بردش نمازبه بر در گرفتش زمانی دراز
همی چشم و رویش ببوسید دیرنیامد ز دیدار آن شاه سیر
همی گفت صد ره ز یزدان سپاسنیایش کنم روز و شب بر سه پاس
که کس را بسان تو فرزند نیستهمان شاه را نیز پیوند نیست
سیاوش بدانست کان مهر چیستچنان دوستی نز ره ایزدیست
به نزدیک خواهر خرامید زودکه آن جایگه کار ناساز بود
برو خواهران آفرین خواندندبه کرسی زرینش بنشاندند
بر خواهران بد زمانی درازخرامان بیامد سوی تخت باز
شبستان همه شد پر از گفت‌وگویکه اینت سر و تاج فرهنگ جوی
تو گویی به مردم نماند همیروانش خرد برفشاند همی
سیاوش به پیش پدر شد بگفتکه دیدم به پرده‌سرای نهفت
همه نیکویی در جهان بهر تستز یزدان بهانه نبایدت جست
ز جم و فریدون و هوشنگ شاهفزونی به گنج و به شمشیر و گاه
ز گفتار او شاد شد شهریاربیاراست ایوان چو خرم بهار
می و بربط و نای برساختنددل از بودنیها بپرداختند
چو شب گشت پیدا و شد روز تارشد اندر شبستان شه نامدار
پژوهنده سودابه را شاه گفتکه این رازت از من نباید نهفت
ز فرهنگ و رای سیاوش بگویز بالا و دیدار و گفتار اوی
پسند تو آمد خردمند هستاز آواز به گر ز دیدن بهست
بدو گفت سودابه همتای شاهندیدست بر گاه خورشید و ماه
چو فرزند تو کیست اندر جهانچرا گفت باید سخن در نهان
بدو گفت شاه ار به مردی رسدنباید که بیند ورا چشم بد
بدو گفت سودابه گر گفت منپذیره شود رای را جفت من
هم از تخم خویشش یکی زن دهمنه از نامداران برزن دهم
که فرزند آرد ورا در جهانبه دیدار او در میان مهان
مرا دخترانند مانند توز تخم تو و پاک پیوند تو
گر از تخم کی آرش و کی پشینبخواهد به شادی کند آفرین
بدو گفت این خود بکام منستبزرگی به فرجام نام منست
سیاوش به شبگیر شد نزد شاههمی آفرین خواند بر تاج و گاه
پدر با پسر راز گفتن گرفتز بیگانه مردم نهفتن گرفت
همی گفت کز کردگار جهانیکی آرزو دارم اندر نهان
که ماند ز تو نام من یادگارز تخم تو آید یکی شهریار
چنان کز تو من گشته‌ام تازه رویتو دل برگشایی به دیدار اوی
چنین یافتم اخترت را نشانز گفت ستاره شمر موبدان
که از پشت تو شهریاری بودکه اندر جهان یادگاری بود
کنون از بزرگان یکی برگزیننگه کن پس پردهٔ کی پشین
به خان کی آرش همان نیز هستز هر سو بیارای و بپساو دست
بدو گفت من شاه را بنده‌امبه فرمان و رایش سرافگنده‌ام
هرآن کس که او برگزیند رواستجهاندار بربندگان پادشاست
نباید که سودابه این بشنوددگرگونه گوید بدین نگرود
به سودابه زین‌گونه گفتار نیستمرا در شبستان او کار نیست
ز گفت سیاوش بخندید شاهنه آگاه بد ز آب در زیر کاه
گزین تو باید بدو گفت زنازو هیچ مندیش وز انجمن
که گفتار او مهربانی بودبه جان تو بر پاسبانی بود
سیاوش ز گفتار او شاد شدنهانش ز اندیشه آزاد شد
به شاه جهان بر ستایش گرفتنوان پیش تختش نیایش گرفت
نهانی ز سودابهٔ چاره‌گرهمی بود پیچان و خسته جگر
بدانست کان نیز گفتار اوستهمی زو بدرید بر تنش پوست