بخش ۱۳
شبی قیرگون، ماه پنهانشدهبه خواب اندرون مرغ و دام و دده
چنان دید سالار پیران به خوابکه شمعی برافروختی ز آفتاب
سیاوش برِ شمع تیغی به دستبه آواز گفتی: نشاید نشست
کزین خواب نوشین سر آزاد کنز فرجام گیتی یکی یاد کن
که روز نوآیین و جشنی نوستشب سور آزاده کیخسروست
سپهبد بلرزید در خواب خوشبجنبید گلشهر خورشیدفش
بدو گفت پیران که برخیز و روخرامنده پیش فرنگیس شو
سیاووش را دیدم اکنون به خوابدرخشانتر از برسپهر آفتاب
که گفتی مرا چند خسپی؟ مپای!به جشن جهانجوی کیخسرو آی
همی رفت گلشهر تا پیش ماهجدا گشته بود از بر ماه، شاه
بدید و به شادی سبک بازگشتهمانگاه گیتی پرآواز گشت
بیامد به شادی به پیران بگفتکه اینت بهآیین خور و ماه جفت
یکی اندرآی و شگفتی ببینبزرگی و رای جهانآفرین
تو گویی نشاید مگر تاج راو گر جوشن و ترگ و تاراج را
سپهبد بیامد بر شهریاربسی آفرین کرد و بردش نثار
بران برز و بالا و آن شاخ و یالتو گویی برو برگذشتهست سال
ز بهر سیاوش دو دیده پرآبهمی کرد نفرین بر افراسیاب
چنین گفت با نامدار انجمنکه گر بگسلد زین سخن جان من
نمانم که یازد بدین شاه چنگمرا گر سپارد به چنگ نهنگ
بدانگه که بنمود خورشید چهربه خواب اندرآمد سر تیره مهر
چو بیدار شد پهلوان سپاهدمان اندر آمد به نزدیک شاه
همی ماند تا جای پردخت شدبه نزدیک آن نامور تخت شد
بدو گفت خورشیدفش مهترا!جهاندار و بیدار و افسونگرا!
به در بر یکی بنده بفزود دوشتو گفتی ورا مایه دادست هوش
نماند ز خوبی جز از تو به کستو گویی که بر گاه شاهست و بس
اگر تور را روز بازآمدیبه دیدار چهرش نیاز آمدی
فریدون گردست گویی بجایبه فرّ و به چهر و به دست و به پای
بر ایوان چنو کس نبیند نگاربدو تازه شد فرّه شهریار
از اندیشهٔ بد بپرداز دلبرافراز تاج و برافروز دل
چنان کرد روشن جهانآفرینکزو دور شد جنگ و بیداد و کین
روانش ز خون سیاوش به دردبرآورد بر لب یکی باد سرد
پشیمان بشد زان کجا کرده بودبه گفتار بیهوده آزرده بود
بدو گفت من زین نوآمد بسیسخنها شنیدستم از هر کسی
پر آشوب جنگست زو روزگارهمه یاد دارم ز آموزگار
که از تخمهٔ تور وز کیقبادیکی شاه سر برزند بانژاد
جهان را به مهر وی آید نیازهمه شهر توران برندش نماز
کنون بودنی هرچ بایست بودندارد غم و رنج و اندیشه سود
مداریدش اندر میان گروهبه نزد شبانان فرستش به کوه
بدان تا نداند که من خود کیمبدیشان سپرده ز بهر چیم
نیاموزد از کس خرد گر نژادز کار گذشته نیایدش یاد
بگفت آنچ یاد آمدش زین سخنهمه نو شمرد این سرای کهن
چه سازی که چاره بدست تو نیستدرازست در کام و شست تو نیست
گر ایدونک بد بینی از روزگاربه نیکی همو باشد آموزگار
بیامد به در پهلوان شادمانبدل بر همه نیک بودش گمان
جهانآفرین را نیایش گرفتبه شاه جهان بر ستایش گرفت
پراندیشه بُد تا به ایوان رسیدکزان رنج و مهرش چه آید پدید
شبانان کوه قلا را بخواندوزان خرد چندی سخنها براند
که این را بدارید چون جان پاکنباید که بیند ورا باد و خاک
نباید که تنگ آیدش روزگاراگر دیده و دل کند خواستار
شبان را ببخشید بسیار چیزیکی دایه با او فرستاد نیز
بریشان سپرد آن دل و دیده راجهانجوی گرد پسندیده را
بدین نیز بگذشت گردان سپهربه خسرو بر از مهر بخشود چهر
چو شد هفت ساله گو سرفرازهنر با نژادش همی گفت راز
ز چوبی کمان کرد وز روده زهز هر سو برافگند زه را گره
ابی پرّ و پیکان یکی تیر کردبه دشت اندر آهنگ نخچیر کرد
چو دهساله شد گشت گردی سترگبه زخم گراز آمد و خرس و گرگ
وزان جایگه شد به شیر و پلنگهم آن چوب خمّیده بد ساز جنگ
چنین تا برآمد برین روزگاربیامد به فرمان آموزگار
شبان اندر آمد ز کوه و ز دشتبنالید و نزدیک پیران گذشت
که من زین سرافراز شیر یلهسوی پهلوان آمدم با گله
همی کرد نخچیر آهو نخستبر شیر و جنگ پلنگان نجست
کنون نزد او جنگ شیر دمانهمانست و نخچیر آهو همان
نباید که آید برو بر گزندبیاویزدم پهلوان بلند
چو بشنید پیران بخندید و گفتنماند نژاد و هنر در نهفت
نشست از بر بارهٔ دستکشبیامد بر خسرو شیرفش
بفرمود تا پیش او شد به مهرنگه کرد پیران بران فرّ و چهر
به بر درگرفتش زمانی درازهمی گفت با داور پاک راز
بدو گفت کیخسرو پاکدینبه تو باد رخشنده توران زمین
ازیرا کسی کت نداند همیجز از مهربانت نخواند همی
شبانزادهای را چنین در کناربگیری و از کس نیایدت عار
خردمند را دل برو بر بسوختبه کردار آتش رخش برفروخت
بدو گفت کای یادگار مهانپسندیده و ناسپرده جهان
که تاج سر شهریاران تویکه گوید که پور شبانان توی
شبان نیست از گوهر تو کسیوزین داستان هست با من بسی
ز بهر جوان اسپ و بالای خواستهمان جامهٔ خسروآرای خواست
به ایوان خرامید با او به همروانش ز بهر سیاوش دژم
همی پرورانیدش اندر کناربدو شادمان گردش روزگار
بدین نیز بگذشت چندی سپهربه مغز اندرون داشت با شاه مهر
شب تیره هنگام آرام و خوابکس آمد ز نزدیک افراسیاب
بران تیرگی پهلوان را بخواندگذشته سخنها فراوان براند
کز اندیشهٔ بد همه شب دلمبپیچید وز غم همی بگسلم
ازین کودکی کز سیاوش رسیدتو گفتی مرا روز شد ناپدید
نبیرهٔ فریدون شبان پروردز رای و خرد این کی اندر خورد؟
ازو گر نوشته به من بر بدیستنشاید گذشتن که آن ایزدیست
چو کار گذشته نیارد به یادزید شاد و ما نیز باشیم شاد
وگر هیچ خوی بد آرد پدیدبسان پدر سر بباید برید
بدو گفت پیران که ای شهریارترا خود نباید کس آموزگار
یکی کودکی خرد چون بیهشانز کار گذشته چه دارد نشان؟
تو خود این میندیش و بد را مکوشچه گفت آن خردمند بسیارهوش
که پروردگار از پدر برترستاگر زاده را مهر با مادرست
نخستین به پیمان مرا شاد کنز سوگند شاهان یکی یاد کن
فریدون به داد و به تخت و کلاههمی داشتی راستی را نگاه
ز پیران چو بشینید افراسیابسر مرد جنگی درآمد ز خواب
یکی سخت سوگند شاهانه خوردبه روز سپید و شب لاژورد
به دادار کاو این جهان آفریدسپهر و دد و دام و جان آفرید
که ناید بدین کودک از من ستمنه هرگز برو بر زنم تیزدم
زمین را ببوسید پیران و گفتکه ای دادگر شاه بییار و جفت
برین بند و سوگند تو ایمنمکنون یافت آرام جان و تنم
وزانجا بر خسرو آمد دمانرخی ارغوان و دلی شادمان
بدو گفت کز دل خرد دور کنچو رزم آورد پاسخش سور کن
مرو پیش او جز به دیوانگیمگردان زبان جز به بیگانگی
مگرد ایچگونه به گرد خردیک امروز بر تو مگر بگذرد
به سر برنهادش کلاه کیانببستش کیانی کمر بر میان
یکی بارهٔ گامزن خواست نغزبرو برنشست آن گو پاکمغز
بیامد به درگاه افراسیابجهانی برو دیده کرده پرآب
روارو برآمد که بگشای راهکه آمد نوآیین یکی پیشگاه
همی رفت پیش اندرون شاه گردسپهدار پیران ورا پیش برد
بیامد به نزدیک افراسیابنیا را رخ از شرم او شد پرآب
بران خسروی یال و آن چنگ اوبدان شاخ و آن فرّ و اورنگ او
زمانی نگه کرد و نیکو بدیدهمی گشت رنگ رخش ناپدید
تن پهلوان گشت لرزان چو بیدز جان جوان پاک بگسست امید
زمانی چنان بود بگشاد چهرزمانه به دلش اندر آورد مهر
بپرسید کای نورسیده جوانچه آگاه داری ز کار جهان؟
بر گوسفندان چه گردی همی؟زمین را چه گونه سپردی همی؟
چنین داد پاسخ که نخچیر نیستمرا خود کمان و پر تیر نیست
بپرسید بازش ز آموزگارز نیک و بد و گردش روزگار
بدو گفت جایی که باشد پلنگبدرّد دل مردم تیزچنگ
سه دیگر بپرسیدش از مام و بابز ایوان و از شهر وز خورد و خواب
چنین داد پاسخ که درّنده شیرنیارد سگ کارزاری به زیر
بخندید خسرو ز گفتار اویسوی پهلوان سپه کرد روی
بدو گفت کاین دل ندارد بجایز سر پرسمش پاسخ آرد ز پای
نیاید همانا بد و نیک ازوینه زینسان بود مردم کینهجوی
رو این را به خوبی به مادر سپاربه دست یکی مرد پرهیزگار
گسی کن به سوی سیاووشگردمگردان بدآموز را هیچ گرد
ز اسپ و پرستنده و بیش و کمبده هرچ باید ز گنج و درم
سپهبد برو کرد لختی شتاببرون بردش از پیش افراسیاب
به ایوان خویش آمد افروختهخرامان و چشم بدی دوخته
همی گفت کز دادگر کردگاردرخت نو آمد جهان را به بار
در گنجهای کهن کرد بازز هر گونهای شاه را کرد ساز
ز دینار و دیبا و تیغ و گهرز اسب و سلیح و کلاه و کمر
هم از تخت وز بدرههای درمز گستردنیها و از بیش و کم
گسی کردشان سوی آن شارستانکجا جملگی گشته بد خارستان
فرنگیس و کیخسرو آنجا رسیدبسی مردم آمد ز هرسو پدید
بدیده سپردند یکیک زمینزبان دد و دام پرآفرین
همی گفت هرکس که بودش هنرسپاس از جهانداور دادگر
کزان بیخ برکنده فرخ درختازینگونه شاخی برآورد سخت
ز شاه کیان چشم بد دور بادروان سیاوش پر از نور باد
همه خاک آن شارستان شاد شدگیا بر چمن سرو آزاد شد
ز خاکی که خون سیاوش بخوردبه ابر اندرآمد درختی ز گرد
نگاریده بر برگها چهر اوهمه بوی مشک آمد از مهر او
به دیمه نشان بهاران بدیپرستشگه سوگواران بدی
چنین است کردار این گنده پیرستاند ز فرزند پستان شیر
چو پیوسته شد مهر دل بر جهانبه خاک اندرآرد سرش ناگهان
تو از وی به جز شادمانی مجویبه باغ جهان برگ انده مبوی
اگر تاج داری و گر دست تنگنبینی همی روزگار درنگ
مرنجان روان کاین سرای تو نیستبجز تنگ تابوت جای تو نیست
نهادن چه باید؟ بخوردن نشینبر امّید گنج جهانآفرین
چو آمد به نزدیکِ سر تیغ شست،مده می که از سال شد مرد مست
بجای عنانم عصا داد سالپراگنده شد مال و برگشت حال
همان دیدهبان بر سر کوهسارنبیند همی لشکر شهریار
کشیدن ز دشمن نداند عنانمگر پیش مژگانش آید سنان
گرایندهٔ تیزپای نوندهمان شست بدخواه کردش به بند
همان گوش از آوای او گشت سیرهمش لحن بلبل هم آوای شیر
چو برداشتم جام پنجاه و هشتنگیرم به جز یاد تابوت و تشت
دریغ آن گل و مشک و خوشاب سیهمان تیغ برّندهٔ پارسی
نگردد همی گرد نسرین تذروگل نارون خواهد و شاخ سرو
همی خواهم از روشن کردگارکه چندان زمان یابم از روزگار
کزین نامور نامهٔ باستانبمانم به گیتی یکی داستان
که هرکس که اندر سخن داد دادز من جز به نیکی نگیرند یاد
بدان گیتیم نیز خواهشگرستکه با تیغ تیزست و با افسرست
منم بندهٔ اهل بیت نبیسرایندهٔ خاک پای وصی
برین زادم و هم برین بگذرمچنان دان که خاک پی حیدرم
ابا دیگران مر مرا کار نیستبدین اندرون هیچ گفتار نیست
به گفتار دهقان کنون بازگردنگر تا چه گوید سراینده مرد