بخش ۱۰
نگه کرد گرسیوز نامدارسواران ترکان گزیده هزار
خنیده سپاه اندرآورد گردبشد شادمان تا سیاووش گرد
سیاوش چو بشنید بسپرد راهپذیره شدش تازیان با سپاه
گرفتند مر یکدگر را کنارسیاوش بپرسید از شهریار
به ایوان کشیدند زان جایگاهسیاوش بیاراست جای سپاه
دگر روز گرسیوز آمد پگاهبیاورد خلعت ز نزدیک شاه
سیاوش بدان خلعت شهریارنگه کرد و شد چون گل اندر بهار
نشست از بر بارهٔ گام زنسواران ایران شدند انجمن
همه شهر و برزن یکایک بدوینمود و سوی کاخ بنهاد روی
هم آنگه به نزد سیاوش چو بادسواری بیامد ورا مژده داد
که از دختر پهلوان سپاهیکی کودک آمد به مانند شاه
ورا نام کردند فرخ فرودبه تیره شب آمد چو پیران شنود
به زودی مرا با سواری دگربگفت اینک شو شاه را مژده بر
همان مادر کودک ارجمندجریره سر بانوان بلند
بفرمود یکسر به فرمانبرانزدن دست آن خرد بر زعفران
نهادند بر پشت این نامه برکه پیش سیاووش خودکامه بر
بگویش که هر چند من سالخوردبدم پاک یزدان مرا شاد کرد
سیاوش بدو گفت گاه مهیازین تخمه هرگز مبادا تهی
فرستاده را داد چندان درمکه آرنده گشت از کشیدن دژم
به کاخ فرنگیس رفتند شادبدید آن بزرگی فرخ نژاد
پرستار چندی به زرین کلاهفرنگیس با تاج در پیشگاه
فرود آمد از تخت و بردش نثاربپرسیدش از شهر و ز شهریار
دل و مغز گرسیوز آمد به جوشدگرگونهتر شد به آیین و هوش
به دل گفت سالی چنین بگذردسیاوش کسی را به کس نشمرد
همش پادشاهیست هم تاج و گاههمش گنج و هم دانش و هم سپاه
نهان دل خویش پیدا نکردهمی بود پیچان و رخساره زرد
بدو گفت برخوردی از رنج خویشهمه سال شادان دل از گنج خویش
نهادند در کاخ زرین دو تختنشستند شادان دل و نیکبخت
نوازندهٔ رود با میگساربیامد بر تخت گوهرنگار
ز نالیدن چنگ و رود و سرودبه شادی همی داد دل را درود
چو خورشید تابنده بگشاد رازبه هرجای بنمود چهر از فراز
سیاوش ز ایوان به میدان گذشتبه بازی همی گرد میدان بگشت
چو گرسیوز آمد بینداخت گویسپهبد پس گوی بنهاد روی
چو او گوی در زخم چوگان گرفتهمآورد او خاک میدان گرفت
ز چوگان او گوی شد ناپدیدتو گفتی سپهرش همی برکشید
بفرمود تا تخت زرین نهندبه میدان پرخاش ژوپین نهند
دو مهتر نشستند بر تخت زربدان تا کرا برفروزد هنر
بدو گفت گرسیوز ای شهریارهنرمند وز خسروان یادگار
هنر بر گهر نیز کرده گذرسزد گر نمایی به ترکان هنر
به نوک سنان و به تیر و کمانزمین آورد تیرگی یک زمان
به بر زد سیاوش بدان کار دستبه زین اندر آمد ز تخت نشست
زره را به هم بر ببستند پنجکه از یک زره تن رسیدی به رنج
نهادند بر خط آوردگاهنظاره برو بر ز هر سو سپاه
سیاوش یکی نیزهٔ شاهوارکجا داشتی از پدر یادگار
که در جنگ مازندران داشتیبه نخچیر بر شیر بگذاشتی
به آوردگه رفت نیزه به دستعنان را بپیچید چون پیل مست
بزد نیزه و برگرفت آن زرهزره را نماند ایچ بند و گره
از آورد نیزه برآورد راستزره را بینداخت زان سو که خواست
سواران گرسیوز دام سازبرفتند با نیزههای دراز
فراوان بگشتند گرد زرهز میدان نه بر شد زره یک گره
سیاوش سپر خواست گیلی چهاردو چوبین و دو ز آهن آبدار
کمان خواست با تیرهای خدنگشش اندر میان زد سه چوبه به تنگ
یکی در کمان راند و بفشارد راننظاره به گردش سپاهی گران
بر آن چار چوبین و ز آهن سپرگذر کرد پیکان آن نامور
بزد هم بر آن گونه دو چوبه تیربرو آفرین کرد برنا و پیر
ازان ده یکی بیگذاره نماندبرو هر کسی نام یزدان بخواند
بدو گفت گرسیوز ای شهریاربه ایران و توران ترا نیست یار
بیا تا من و تو به آوردگاهبتازیم هر دو به پیش سپاه
بگیریم هردو دوال کمربه کردار جنگی دو پرخاشخر
ز ترکان مرا نیست همتاکسیچو اسپم نبینی ز اسپان بسی
بمیدان کسی نیست همتای توهمآورد تو گر ببالای تو
گر ایدونک بردارم از پشت زینترا ناگهان برزنم بر زمین
چنان دان که از تو دلاورترمباسپ و بمردی ز تو برترم
و گر تو مرا برنهی بر زمیننگردم بجایی که جویند کین
سیاوش بدو گفت کین خود مگویکه تو مهتری شیر و پرخاشجوی
همان اسپ تو شاه اسپ منستکلاه تو آذر گشسپ منست
جز از خود ز ترکان یکی برگزینکه با من بگردد نه بر راه کین
بدو گفت گرسیوز ای نامجویز بازی نشانی نیاید بروی
سیاوش بدو گفت کین رای نیستنبرد برادر کنی جای نیست
نبرد دو تن جنگ و میدان بودپر از خشم دل چهره خندان بود
ز گیتی برادر توی شاه راهمی زیر نعل آوری ماه را
کنم هرچ گویی به فرمان توبرین نشکنم رای و پیمان تو
ز یاران یکی شیر جنگی بخوانبرین تیزتگ بارگی برنشان
گر ایدونک رایت نبرد منستسر سرکشان زیر گرد منست
بخندید گرسیوز نامجویهمانا خوش آمدش گفتار اوی
به یاران چنین گفت کای سرکشانکه خواهد که گردد به گیتی نشان
یکی با سیاوش نبرد آوردسر سرکشان زیر گرد آورد
نیوشنده بودند لب با گرهبه پاسخ بیامد گروی زره
منم گفت شایستهٔ کارکرداگر نیست او را کسی هم نبرد
سیاوش ز گفت گروی زرهبرو کرد پرچین رخان پرگره
بدو گفت گرسیوز ای نامدارز ترکان لشکر ورا نیست یار
سیاوش بدو گفت کز تو گذشتنبرد دلیران مرا خوار گشت
ازیشان دو یل باید آراستهبه میدان نبرد مرا خواسته
یکی نامور بود نامش دمورکه همتا نبودش به ترکان به زور
بیامد بران کار بسته میانبه نزد جهانجوی شاه کیان
سیاوش به آورد بنهاد رویبرفتند پیچان دمور و گروی
ببند میان گروی زرهفرو برد چنگال و برزد گره
ز زین برگرفتش به میدان فگندنیازش نیامد به گرز و کمند
وزان پس بپیچید سوی دمورگرفت آن بر و گردن او به زور
چنان خوارش از پشت زین برگرفتکه لشکر بدو ماند اندر شگفت
چنان پیش گرسیوز آورد خوشکه گفتی ندارد کسی زیرکش
فرود آمد از باره بگشاد دستپر از خنده بر تخت زرین نشست
برآشفت گرسیوز از کار اویپر از غم شدش دل پر از رنگ روی
وزان تخت زرین به ایوان شدندتو گفتی که بر اوج کیوان شدند
نشستند یک هفته با نای و رودمی و ناز و رامشگران و سرود
به هشتم به رفتن گرفتند سازبزرگان و گرسیوز سرفراز
یکی نامه بنوشت نزدیک شاهپر از لابه و پرسش و نیکخواه
ازان پس مراو را بسی هدیه دادبرفتند زان شهر آباد شاد
به رهشان سخن رفت یک با دگرازان پرهنر شاه و آن بوم و بر
چنین گفت گرسیوز کینه جویکه مارا ز ایران بد آمد بروی
یکی مرد را شاه ز ایران بخواندکه از ننگ ما را به خوی در نشاند
دو شیر ژیان چون دمور و گرویکه بودند گردان پرخاشجوی
چنین زار و بیکار گشتند و خواربه چنگال ناپاک تن یک سوار
سرانجام ازین بگذراند سخننه سر بینم این کار او را نه بن
چنین تا به درگاه افراسیابنرفت اندران جوی جز تیره آب
چو نزدیک سالار توران سپاهرسیدند و هرگونه پرسید شاه
فراوان سخن گفت و نامه بدادبخواند و بخندید و زو گشت شاد
نگه کرد گرسیوز کینهداربدان تازه رخسارهٔ شهریار
همی رفت یکدل پر از کین و دردبدانگه که خورشید شد لاژورد
همه شب بپیچید تا روز پاکچو شب جامهٔ قیرگون کرد چاک
سر مرد کین اندرآمد ز خواببیامد به نزدیک افراسیاب
ز بیگانه پردخته کردند جاینشستند و جستند هرگونه رای
بدو گفت گرسیوز ای شهریارسیاوش جزان دارد آیین و کار
فرستاده آمد ز کاووس شاهنهانی بنزدیک او چند گاه
ز روم و ز چین نیزش آمد پیامهمی یاد کاووس گیرد به جام
برو انجمن شد فراوان سپاهبپیچید ازو یک زمان جان شاه
اگر تور را دل نگشتی دژمز گیتی به ایرج نکردی ستم
دو کشور یکی آتش و دیگر آببدل یک ز دیگر گرفته شتاب
تو خواهی کشان خیره جفت آوریهمی باد را در نهفت آوری
اگر کردمی بر تو این بد نهانمرا زشت نامی بدی در جهان
دل شاه زان کار شد دردمندپر از غم شد از روزگار گزند
بدو گفت بر من ترا مهر خونبجنبید و شد مر ترا رهنمون
سه روز اندرین کار رای آوریمسخنهای بهتر بجای آوریم
چو این رای گردد خرد را درستبگویم که دران چه بایدت جست
چهارم چو گرسیوز آمد بدرکله بر سر و تنگ بسته کمر
سپهدار ترکان ورا پیش خواندز کار سیاوش فراوان براند
بدو گفت کای یادگار پشنگچه دارم به گیتی جز از تو به چنگ
همه رازها بر تو باید گشادبه ژرفی ببین تا چه آیدت یاد
ازان خواب بد چون دلم شد غمیبه مغز اندر آورد لختی کمی
نبستم به جنگ سیاوش میانازو نیز ما را نیامد زیان
چو او تخت پرمایه پدرود کردخرد تار کرد و مرا پود کرد
ز فرمان من یک زمان سر نتافتچو از من چنان نیکویها بیافت
سپردم بدو کشور و گنج خویشنکردیم یاد از غم و رنج خویش
به خون نیز پیوستگی ساختمدل از کین ایران بپرداختم
بپیچیدم از جنگ و فرزند رویگرامی دو دیده سپردم بدوی
پس از نیکویها و هرگونه رنجفدی کردن کشور و تاج و گنج
گر ایدونک من بدسگالم بدویز گیتی برآید یکی گفت و گوی
بدو بر بهانه ندارم ببدگر از من بدو اندکی بد رسد
زبان برگشایند بر من مهاندرفشی شوم در میان جهان
نباشد پسند جهانآفریننه نیز از بزرگان روی زمین
ز دد تیزدندانتر از شیر نیستکه اندر دلش بیم شمشیر نیست
اگر بچهای از پدر دردمندکند مرغزارش پناه از گزند
سزد گر بد آید بدو از پناه؟پسندد چنین داور هور و ماه؟
ندانم جز آنکش بخوانم به دروز ایدر فرستمش نزد پدر
اگر گاه جوید گر انگشتریازین بوم و بر بگسلد داوری
بدو گفت گرسیوز ای شهریارمگیر اینچنین کار پرمایه خوار
از ایدر گر او سوی ایران شودبر و بوم ما پاک ویران شود
هر آنگه که بیگانه شد خویش توبدانست راز کم و بیش تو
چو جویی دگر زو تو بیگانگیکند رهنمونی به دیوانگی
یکی دشمنی باشد اندوختهنمک را پراگنده بر سوخته
بدین داستان زد یکی رهنمونکه بادی که از خانه آید برون
ندانی تو بستن برو رهگذارو گر بگذری نگذرد روزگار
سیاووش داند همه کار توهم از کار تو هم ز گفتار تو
نبینی تو زو جز همه درد و رنجپراگندن دوده و نام و گنج
ندانی که پروردگار پلنگنبیند ز پرورده جز درد و چنگ
چو افراسیاب این سخن باز جستهمه گفت گرسیوز آمد درست
پشیمان شد از رای و کردار خویشهمی کژ دانست بازار خویش
چنین داد پاسخ که من زین سخننه سر نیک بینم بلا را نه بن
بباشیم تا رای گردان سپهرچگونه گشاید بدین کار چهر
به هر کار بهتر درنگ از شتاببمان تا برآید بلند آفتاب
ببینم که رای جهاندار چیسترخ شمع چرخ روان سوی کیست
وگر سوی درگاه خوانمش بازبجویم سخن تا چه دارد به راز
نگهبان او من بسم بیگمانهمی بنگرم تا چه گردد زمان
چو زو کژیی آشکارا شودکه با چاره دل بیمدارا شود
ازان پس نکوهش نباید به کسمکافات بد جز بدی نیست بس
چنین گفت گرسیوز کینهجویکهای شاه بینادل و راستگوی
سیاوش بران آلت و فر و برزبدان ایزدی شاخ و آن تیغ و گرز
بیاید به درگاه تو با سپاهشود بر تو بر تیره خورشید و ماه
سیاوش نه آنست کش دیده شاههمی ز آسمان برگذارد کلاه
فرنگیس را هم ندانی تو بازتو گویی شدست از جهان بینیاز
سپاهت بدو بازگردد همهتو باشی رمه گر نیاری دمه
سپاهی که شاهی ببیند چنویبدان بخشش و رای و آن ماهروی
تو خوانی که ایدر مرا بنده باشبه خواری به مهر من آگنده باش
ندیدست کس جفت با پیل شیرنه آتش دمان از بر و آب زیر
اگر بچهٔ شیر ناخورده شیربپوشد کسی در میان حریر
به گوهر شود باز چون شد سترگنترسد ز آهنگ پیل بزرگ
پس افراسیاب اندر آن بسته شدغمی گشت و اندیشه پیوسته شد
همی از شتابش به آمد درنگکه پیروز باشد خداوند سنگ
ستوده نباشد سر بادساربدین داستان زد یکی هوشیار
که گر باد خیره بجستی ز جاینماندی بر و بیشه و پر و پای
سبکسار مردم نه والا بودو گرچه به تن سروبالا بود
برفتند پیچان و لب پر سخنپر از کین دل از روزگار کهن
بر شاه رفتی زمان تا زمانبداندیشه گرسیوز بدگمان
ز هرگونه رنگ اندرآمیختیدل شاه ترکان برانگیختی
چنین تا برآمد برین روزگارپر از درد و کین شد دل شهریار
سپهبد چنین دید یک روز رایکه پردخت ماند ز بیگانه جای
به گرسیوز این داستان برگشادز کار سیاوش بسی کرد یاد
ترا گفت ز ایدر بباید شدنبر او فراوان نباید بدن
بپرسی و گویی کزان جشنگاهنخواهی همی کرد کس را نگاه
به مهرت همی دل بجنبد ز جاییکی با فرنگیس خیز ایدر آی
نیازست ما را به دیدار توبدان پرهنر جان بیدار تو
برین کوه ما نیز نخچیر هستز جام زبرجد می و شیر هست
گذاریم یک چند و باشیم شادچو آیدت از شهر آباد یاد
به رامش بباش و به شادی خراممی و جام با من چرا شد حرام
برآراست گرسیوز دام سازدلی پر ز کین و سری پر ز راز
چو نزدیک شهر سیاوش رسیدز لشکر زبانآوری برگزید
بدو گفت رو با سیاوش بگویکه ای پاک زاده کی نام جوی
به جان و سر شاه توران سپاهبه فر و به دیهیم کاووس شاه
که از بهر من برنخیزی ز گاهنه پیش من آیی پذیره به راه
که تو زان فزونی به فرهنگ و بختبه فر و نژاد و به تاج و به تخت
که هر باد را بست باید میانتهی کردن آن جایگاه کیان
فرستاده نزد سیاوش رسیدزمین را ببوسید کاو را بدید
چو پیغام گرسیوز او را بگفتسیاوش غمی گشت و اندر نهفت
پراندیشه بنشست بیدار دیرهمی گفت رازیست این را به زیر
ندانم که گرسیوز نیکخواهچه گفتهست از من بدان بارگاه
چو گرسیوز آمد بران شهر نوپذیره بیامد ز ایوان به کو
بپرسیدش از راه وز کار شاهز رسم سپاه و ز تخت و کلاه
پیام سپهدار توران بدادسیاوش ز پیغام او گشت شاد
چنین داد پاسخ که با یاد اوینگردانم از تیغ پولاد روی
من اینک به رفتن کمر بستهامعنان با عنان تو پیوستهام
سه روز اندرین گلشن زرنگاربباشیم و ز باده سازیم کار
که گیتی سپنج است پر درد و رنجبد آن را که با غم بود در سپنج
چو بشنید گفت خردمند شاهبپیچید گرسیوز کینهخواه
به دل گفت ار ایدونک با من به راهسیاوش بیاید به نزدیک شاه
بدین شیرمردی و چندین خردکمان مرا زیر پی بسپرد
سخن گفتن من شود بی فروغشود پیش او چارهٔ من دروغ
یکی چاره باید کنون ساختندلش را به راه بد انداختن
زمانی همی بود و خامش بمانددو چشمش بروی سیاوش بماند
فرو ریخت از دیدگان آب زردبه آب دو دیده همی چاره کرد
سیاوش ورا دید پرآب چهربسان کسی کاو بپیچد به مهر
بدو گفت نرم ای برادر چه بودغمی هست کان را بشاید شنود
گر از شاه ترکان شدستی دژمبه دیده درآوردی از درد نم
من اینک همی با تو آیم به راهکنم جنگ با شاه توران سپاه
بدان تا ز بهر چه آزاردتچرا کهتر از خویشتن داردت
و گر دشمنی آمدهستت پدیدکه تیمار و رنجش بباید کشید
من اینک به هر کار یار توامچو جنگ آوری مایه دار توام
ور ایدونک نزدیک افراسیابترا تیره گشتهست بر خیره آب
به گفتار مرد دروغ آزمایکسی برتر از تو گرفتهست جای
بدو گفت گرسیوز نامدارمرا این سخن نیست با شهریار
نه از دشمنی آمدهستم به رنجنه از چاره دورم به مردی و گنج
ز گوهر مرا با دل اندیشه خاستکه یاد آمدم زان سخنهای راست
نخستین ز تور ایدر آمد بدیکه برخاست زو فرهٔ ایزدی
شنیدی که با ایرج کم سخنبه آغاز کینه چه افگند بن
وزان جایگه تا به افراسیابشدهست آتش ایران و توران چو آب
به یک جای هرگز نیامیختندز پند و خرد هر دو بگریختند
سپهدار ترکان ازآن بترستکنون گاو پیسه به چرم اندرست
ندانی تو خوی بدش بیگمانبمان تا بیاید بدی را زمان
نخستین ز اغریرث اندازه گیرکه بر دست او کشته شد خیره خیر
برادر بد از کالبد هم ز پشتچنان پرخرد بیگنه را بکشت
ازآن پس بسی نامور بیگناهشدهستند بر دست او بر تباه
مرا زین سخن ویژه اندوه تستکه بیدار دل بادی و تن درست
تو تا آمدهستی بدین بوم و برکسی را نیامد بد از تو به سر
همه مردمی جستی و راستیجهانی به دانش بیاراستی
کنون خیره آهرمن دل گسلورا از تو کردهست آزردهدل
دلی دارد از تو پر از درد و کینندانم چه خواهد جهان آفرین
تو دانی که من دوستدار توامبه هر نیک و بد ویژه یار توام
نباید که فردا گمانی بریکه من بودم آگاه زین داوری
سیاوش بدو گفت مندیش زینکه یارست با من جهان آفرین
سپهبد جزین کرد ما را امیدکه بر من شب آرد به روز سپید
گر آزار بودیش در دل ز منسرم برنیفراختی ز انجمن
ندادی به من کشور و تاج و گاهبر و بوم و فرزند و گنج و سپاه
کنون با تو آیم به درگاه اودرخشان کنم تیرهگون ماه او
هرآنجا که روشن بود راستیفروغ دروغ آورد کاستی
نمایم دلم را بر افراسیابدرخشانتر از بر سپهر آفتاب
تو دل را بجز شادمانه مدارروان را به بد در گمانه مدار
کسی کاو دم اژدها بسپردز رای جهان آفرین نگذرد
بدو گفت گرسیوز ای مهربانتو او را بدان سان که دیدی مدان
و دیگر به جایی که گردان سپهرشود تند و چین اندرآرد به چهر
خردمند دانا نداند فسونکه از چنبر او سر آرد برون
بدین دانش و این دل هوشمندبدین سرو بالا و رای بلند
ندانی همی چاره از مهر بازبباید که بخت بد آید فراز
همی مر ترا بند و تنبل فروختبه اورند چشم خرد را بدوخت
نخست آنک داماد کردت به دامبه خیره شدی آن سخن شادکام
و دیگر کهت از خویشتن دور کردبه روی بزرگان یکی سور کرد
بدان تا تو گستاخ باشی بدویفروماند اندر جهان گفتوگوی
ترا هم ز اغریرث ارجمندفزون نیست خویشی و پیوند و بند
میانش به خنجر به دو نیم کردسپه را به کردار او بیم کرد
نهانش ببین آشکارا کنونچنین دان و ایمن مشو زو به خون
مرا هرچ اندر دل اندیشه بودخرد بود وز هر دری پیشه بود
همان آزمایش بد از روزگارازین کینهور تیزدل شهریار
همه پیش تو یک به یک راندمچو خورشید تابنده برخواندم
به ایران پدر را بینداختیبه توران همی شارستان ساختی
چنین دل بدادی به گفتار اوبگشتی همی گرد تیمار او
درختی بد این برنشانده به دستکجا بار او زهر و بیخش کبست
همی گفت و مژگان پر از آب زردپر افسون دل و لب پر از باد سرد
سیاوش نگه کرد خیره بدویز دیده نهاده به رخ بر دو جوی
چو یاد آمدش روزگار گزندکزو بگسلد مهر چرخ بلند
نماند برو بر بسی روزگاربه روز جوانی سرآیدش کار
دلش گشت پردرد و رخساره زردپر از غم دل و لب پر از باد سرد
بدو گفت هرچونک میبنگرمببادافرَهِ بد نه اندر خورم
ز گفتار و کردار بر پیش و پسز من هیچ ناخوب نشنید کس
چو گستاخ شد دست با گنج اوبپیچید همانا تن از رنج او
اگرچه بد آید همی بر سرمهم از رای و فرمان او نگذرم
بیابم برش هم کنون بیسپاهببینم که از چیست آزار شاه
بدو گفت گرسیوز ای نامجویترا آمدن پیش او نیست روی
به پا اندر آتش نشاید شدننه بر موج دریا بر ایمن بُدن
همی خیره بر بد شتاب آوریسر بخت خندان به خواب آوری
ترا من همانا بسم پایمردبر آتش یکی برزنم آب سرد
یکی پاسخ نامه باید نوشتپدیدار کردن همه خوب و زشت
ز کین گر ببینم سر او تهیدرخشان شود روزگار بهی
سواری فرستم به نزدیک تودرفشان کنم رای تاریک تو
امیدستم از کردگار جهانشناسندهٔ آشکار و نهان
که او بازگردد سوی راستیشود دور ازو کژی و کاستی
وگر بینم اندر سرش هیچ تابهیونی فرستم هم اندر شتاب
تو زآن سان که باید به زودی بسازمکن کار بر خویشتن بر دراز
برون ران از ایدر به هر کشوریبه هر نامداری و هر مهتری
صد و بیست فرسنگ ز ایدر به چینهمان سیصد و سی به ایران زمین
ازین سو همه دوستدار تواندپرستنده و غمگسار تواند
وزان سو پدر آرزومند تستجهان بندهٔ خویش و پیوند تست
به هر کس یکی نامهای کن درازبسیچیده باش و درنگی مساز
سیاوش به گفتار او بگرویدچنان جان بیدار او بغنوید
بدو گفت از آن در که رانی سُخُنز پیمان و رایت نگردم ز بن
تو خواهشگری کن مرا زو بخواههمی راستی جوی و بنمای راه