گنج

بخش ۱

کنون ای سخن‌گوی بیدارمغزیکی داستانی بیارای نغز
سخن چون برابر شود با خردروان سراینده رامش برد
کسی را که اندیشه ناخوش بودبدان ناخوشی رای او گُش بود
همی خویشتن را چلیپا کندبه پیش خردمند رسوا کند
ولیکن نبیند کس آهوی خویشترا روشن آید همه خوی خویش
اگر داد باید که ماند بجایبیارای ازین پس بدانا نمای
چو دانا پسندد پسندیده گشتبه جوی تو در، آب چون دیده گشت
ز گفتار دهقان کنون داستانتو برخوان و برگوی با راستان
کهن‌گشته این داستانها ز منهمی نو شود بر سر انجمن
اگر زندگانی بود دیریازبرین دین خرم بمانم دراز
یکی میوه‌داری بماند ز منکه بارد همی بار او بر چمن
ازان پس که بنمود پنچاه و هشتبسر بر فراوان شگفتی گذشت
همی آز کمتر نگردد بسالهمی روز جوید بتقویم و فال
چه گفته‌ست آن موبد پیش‌روکه هرگز نگردد کهن‌گشته نو
تو چندان که گویی سخن‌گوی باشخردمند باش و جهانجوی باش
چو رفتی سر و کار با ایزدستاگر نیک باشدت جای ار بَدَست
نگر تا چه کاری، همان بدرویسخن هرچه گویی، همان بشنوی
درشتی ز کس نشنود نرم‌گویبه جز نیکوی در زمانه مجوی
به گفتار دهقان کنون بازگردنگر تا چه گوید سراینده مرد