بخش ۲
بدان نامور گفت پاسخ شنویکایک ببر سوی سالار نو
بگویَش که زشت کسان را مجویجز آن را که برتابی از ننگ روی
سخن هرچ گفتی نه گفتارتستمماناد گویا زبانت درست
مگو آنچ بدخواه تو بشنودز گفتار بیهوده شادان شود
بدان گاه چندان نداری خردکه مغزت به دانش خرد پرورد
به گفتار بیبر چو نیرو کنیروان و خرد را پر آهو کنی
کسی کو گنهکار خواند تو رااز آن پس جهاندار خواند تو را
نباید که یابد برِ تو نشستبگیرد کم و بیش چیزی به دست
میندیش زین پس برین سان پیامکه دشمن شود بر تو بر شادکام
به یزدان مرا کار پیراستهستنهاده بران گیتیام خواستهست
بدین جستن عیبهای دروغبه نزد بزرگان نگیری فروغ
بیارم کنون پاسخ این همهبدان تا بگویید پیش رمه
پس از مرگ من یادگاری بودسخن گفتن راست یاری بود
چو پیدا کنم بر تو انبوه رنجبدانی که از رنج ما خاست گنج
نخستین که گفتی ز هرمز سخنبه بیهوده از آرزوی کهن
ز گفتار بدگوی ما را پدربرآشفت و شد کار زیر و زبر
از اندیشهٔ او چو آگه شدیماز ایران شب تیره بی ره شدیم
همان راه جستیم و بگریختیمبه دام بلا بر نیاویختیم
از اندیشهٔ او گناهم نبودجز از جستن از شاه راهم نبود
شنیدم که بر شاه من بد رسیدز بردع برفتم چو گوش آن شنید
گنهکار بهرام خود با سپاهبیاراست در پیش من رزمگاه
ازو نیز بگریختم روز جنگبدان تا نیایم من او را به چنگ
ازان پس دگر باره باز آمدمدلاور به جنگش فراز آمدم
نه پرخاش بهرام یکباره بودجهانی بر آن جنگ نظاره بود
به فرمان یزدان نیکی فزایکه اویست بر نیک و بد رهنمای
چو ایران و توران به آرام گشتهمه کار بهرام ناکام گشت
چو از جنگ چوبینه پرداختمنخستین به کین پدر تاختم
چو بندوی و گستهم خالان بدندبه هر کشوری بیهمالان بدند
فدا کرده جان را همی پیش منبه دل هم زبان و به تن خویش من
چو خون پدر بود و درد جگرنکردیم سستی به خون پدر
بریدیم بندوی را دست و پایکجا کرد بر شاه تاریک جای
چو گستهم شد در جهان ناپدیدز گیتی یکی گوشهای برگزید
به فرمان ما ناگهان کشته شدسر و رای خونخوارگان گشته شد
دگر آنک گفتی تو از کار خویشاز آن تنگ زندان و بازار خویش
بد آن تا ز فرزند من کار بَدنیاید کزان بر سرش بد رسد
به زندان نبد بر شما تنگ و بندهمان زخم خواری و بیم گزند
بدان روزتان خوار نگذاشتمهمه گنج پیش شما داشتم
بر آیین شاهان پیشین بدیمنه بیکار و بر دیگر آیین بدیم
ز نخچیر وز گوی و رامشگرانز کاری که اندر خور مهتران
شمارا به چیزی نبودی نیازز دینار وز گوهر و یوز و باز
یکی کاخ بُد کرده زندانش نامهمی زیستی اندرو شادکام
همان نیز گفتار اخترشناسکه ما را همی از تو دادی هراس
که از تو بَد آید بدین سان که هستنینداختم اخترت را ز دست
وزان پس نهادیم مهری به رویبه شیرین سپردیم زان گفت و گوی
چو شاهیم شد سال بر سی و شَشمیان چنان روزگاران خَوش
تو داری به یاد این سخن بیگماناگر چند بگذشت بر ما زمان
مرا نامه آمد ز هندوستانبدم من بدان نیز همداستان
ز رای برین نزد ما نامه بودگهر بود و هر گونهای جامه بود
یکی تیغ هندی و پیل سپیدجزین هرچ بودم به گیتی امید
ابا تیغ دیبای زربفت پنجز هر گونهای اندرو برده رنج
سوی تو یکی نامه بُد بر پرندنوشته چو من دیدم از خط هند
بخواندم یکی مرد هندی دبیرسخنگوی و داننده و یادگیر
چوآن نامه را او به من بر بخواندپر از آب دیده همی سر فشاند
بدان نامه در بُد که شادان بزیکه با تاج زر خسروی را سزی
که چون ماه آذر بُد و روز دیجهان را تو باشی جهاندار کی
شده پادشاهی پدر سی و هشتستاره برین گونه خواهد گذشت
درخشان شود روزگار بهیکه تاج بزرگی به سر برنهی
مرا آن زمان این سخن بُد درستز دل مهربانی نبایست شست
من آگاه بودم که از بخت توز کار درخشیدن تخت تو
نباشد مرا بهره جز درد و رنجتو را گردد این تخت شاهی و گنج
ز بخشایش و دین و پیوند و مهرنکردم دژم هیچ زان نامه چهر
به شیرین سپردم چو برخواندمز هر گونه اندیشهها راندم
برِ اوست با اخترِ تو به همنداند کسی زان سخن بیش و کم
گر ایدون که خواهی که بینی بخواهاگر خود کنی بیش و کم را نگاه
بر آنم که بینی پشیمان شویوزین کردهها سوی درمان شوی
دگر آنک گفتی ز زندان و بندگر آمد ز ما بر کسی بر گزند
چنین بود تا بود کار جهانبزرگان و شاهان و رای مهان
اگر تو ندانی به موبد بگویکند زین سخن مر تو را تازه روی
که هرکس که او دشمن ایزدستورا در جهان زندگانی بدست
به زندان ما ویژه دیوان بدندکه نیکان ازیشان غریوان بدند
چو ما را نبد پیشه خون ریختنبدان کار تنگ اندر آویختن
بدان را به زندان همی داشتمگزند کسان خوار نگذاشتم
بسی گفت هرکس که آن دشمنندز تخم بدانند و آهرمنند
چو اندیشه ایزدی داشتیمسخنها همی خوار بگذاشتیم
کنون من شنیدم که کردی رهامر آن را که بُد بتر از اژدها
ازین بد گنهکار ایزد شدیبه گفتار و کردارها بد شدی
چو مهتر شدی کار هشیار کنندانی تو داننده را یار کن
مبخشای بر هر که رنجست زویاگر چند امید گنجست زوی
بر آنکس کزو در جهان جز گزندنبینی مر او را چه کمتر ز بند
دگر آنک از خواسته گفتهایخردمندی و رای بنهفتهای
ز کس ما نجستیم جز باژ و ساوهر آنکس که او داشت با باژ تاو
ز یزدان پذیرفتم آن تاج و تختفراوان کشیدم ازان رنج سخت
جهان آفرین داور داد و راستهمی روزگاری دگرگونه خواست
نیم دژمنش نیز در خواست اوفزونی نجوییم در کاست او
بجستیم خشنودی دادگرز بخشش ندیدم به کوشش گذر
چو پرسد ز من کردگار جهانبگویم بدو آشکار و نهان
بپرسد که او از تو داناترستبه هر نیک و بد بر تواناترست
همین پر گناهان که پیش تواندنه تیماردار و نه خویش تواند
ز من هرچ گویند زین پس همانشوند این گره بر تو بر بد گمان
همه بندهٔ سیم و زرند و بسکسی را نباشند فریادرس
ازیشان تو را دل پر آسایش استگناه مرا جای پالایش است
نگنجد تو را این سخن در خردنه زین بد که گفتی کسی برخورد
ولیکن من از بهر خود کامه راکه برخواند آن پهلوی نامه را
همان در جهان یادگاری بودخردمند را غمگساری بود
پس از ما هر آنکس که گفتار مابخوانند دانند بازار ما
ز برطاس وز چین سپه راندیمسپهبد به هر جای بنشاندیم
ببردیم بر دشمنان تاختننیارست کس گردن افراختن
چو دشمن ز گیتی پراگنده شدهمه گنج ما یک سر آگنده شد
همه بوم شد نزد ما کارگرز دریا کشیدند چندان گهر
که ملاح گشت از کشیدن ستوهمرا بود هامون و دریا و کوه
چو گنج درم ها پراگنده شدز دینار نو بدره آگنده شد
ز یاقوت وز گوهر شاهوارهمان آلت و جامهٔ زرنگار
چو دیهیم ما بیست و شش ساله گشتز هر گوهری گنجها ماله گشت
درم را یکی میخ نو ساختمسوی شادی و مهتری آختم
بدان سال تا باژ جستم شمارچو شد باژ دینار بر صد هزار
پراگنده افگند پنداوسیهمه چرم پنداوسی پارسی
به هر بدرهای در ده و دو هزارپراگنده دینار بد شاهوار
جز از باژ و دینار هندوستانجز از کشور روم و جادوستان
جز از باژ وز ساو هر کشوریز هر نامداری و هر مهتری
جز از رسم و آیین نوروز و مهراز اسپان وز بندهٔ خوب چهر
جز از جوشن و خود و گوپال و تیغز ما این نبودی کسی را دریغ
جز از مشک و کافور و خز و سمورسیاه و سپید و ز کیمال بور
هران کس که ما را بدی زیردستچنین باژها بر هیونان مست
همیتاختند به درگاه مانپیچید گردن کس از راه ما
ز هر در فراوان کشیدیم رنجبدان تا بیاگند زین گونه گنج
دگر گنج خضرا و گنج عروسکجا داشتیم از پی روز بوس
فراوان ز نامش سخن راندیمسرانجام باد آورش خواندیم
چنین بیست و شش سال تا سی و هشتبجز بهآرزو چرخ بر ما نگشت
همه مهتران خود تن آسان بدندبد اندیش یک سر هراسان بدند
همان چون شنیدم ز فرمان توجهان را بد آمد ز پیمان تو
نماند کس اندر جهان رامشینباید گزیدن بجز خامشی
همیکرد خواهی جهان پر گزندپر از درد کاری و ناسودمند
همان پر گزندان که نزد تواندکه تیره شبان اورمزد تواند
همی داد خواهند تختت به بادبدان تا نباشی به گیتی تو شاد
چو بودی خردمند نزدیک توکه روشن شدی جان تاریک تو
به دادن نبودی کسی را زیانکه گنجی رسیدی به ارزانیان
ایا پور کم روز و اندک خردروانت ز اندیشه رامش برد
چنان دان که این گنج من پشت تستزمانه کنون پاک در مشت تست
هم آرایش پادشاهی بودجهان بیدرم در تباهی بود
شود بیدرم شاه بیدادگرتهی دست را نیست هوش و هنر
به بخشش نباشد ورا دستگاهبزرگان فسوسیش خوانند شاه
ار ایدون که از تو به دشمن رسدهمی بت به دست برهمن رسد
ز یزدان پرستنده بیزار گشتورا نام و آواز تو خوار گشت
چو بیگنج باشی نپاید سپاهتو را زیردستان نخوانند شاه
سگ آن به که خواهندهٔ نان بودچو سیرش کنی دشمن جان بود
دگر آنک گفتی ز کار سپاهکه در بومهاشان نشاندم به راه
ز بیدانشی این نیاید پسندندانی همی راه سود از گزند
چنین است پاسخ که از رنج منفراز آمد این نامور گنج من
ز بیگانگان شهرها بستدمهمه دشمنان را به هم برزدم
بدان تا به آرام بر تخت نازنشینیم بیرنج و گرم و گداز
سواران پراگنده کردم به مرزپدید آمد اکنون ز ناارز ارز
چو از هر سوی بازخوانی سپاهگشاده ببیند بد اندیش راه
که ایران چوباغیست خرم بهارشکفته همیشه گل کامگار
پر از نرگس و نار و سیب و بهیچو پالیز گردد ز مردم تهی
سپرغم یکایک ز بن برکنندهمه شاخ نار و بهی بشکنند
سپاه و سلیحست دیوار اویبه پرچینش بر نیزهها خار اوی
اگر بفگنی خیره دیوار باغچه باغ و چه دشت و چه دریا چه راغ
نگر تا تو دیوار او نفگنیدل و پشت ایرانیان نشکنی
کزان پس بود غارت و تاختنخروش سواران و کین آختن
زن و کودک و بوم ایرانیانبه اندیشهٔ بد منه در میان
چو سالی چنین بر تو بر بگذردخردمند خواند تو را بیخرد
من ایدون شنیدم کجا تو مهیهمه مردم ناسزا را دهی
چنان دان که نوشین روان قبادبه اندرز این کرد در نامه یاد
که هرکو سلیحش به دشمن دهدهمی خویشتن را به کشتن دهد
که چون بازخواهد کش آید به کاربداندیش با او کند کارزار
دگر آنک دادی ز قیصر پیاممرا خواندی دو دل و خویش کام
سخنها نه از یادگار تو بودکه گفتار آموزگار تو بود
وفا کردن او و از ما جفاتو خود کی شناسی جفا از وفا
بدان پاسخش ای بد کم خردنگویم جزین نیز که اندر خورد
تو دعوی کنی هم تو باشی گواچنین مرد بخرد ندارد روا
چو قیصر ز گرد بلا رخ بشستبه مردی چو پرویز داماد جست
هر آنکس که گیتی به بد نسپردبه مغز اندرون باشد او را خرد
بدانم که بهرام بسته میانابا او یکی گشته ایرانیان
به رومی سپاهی نشاید شکستنساید روان ریگ با کوه دست
بدان رزم یزدان مرا یار بودسپاه جهان نزد من خوار بود
شنیدند ایرانیان آنچ بودتو را نیز زیشان بباید شنود
مرا نیز چیزی که بایست کردبه جای نیاطوس روز نبرد
ز خوبی و از مردمی کردهامبه پاداش او روز بشمردهام
بگوید تو را زاد فرخ همینجهان را به چشم جوانی مبین
گشسپ آنک بد نیز گنجور ماهمان موبد پاک دستور ما
که از گنج ما بدره بُد صد هزارکه دادم بدان رومیان یادگار
نیاطوس را مهره دادم هزارز یاقوت سرخ از در گوشوار
کجا سنگ هر مهرهای بُد هزارز مثقال گنجی چو کردم شمار
همان دُر خوشاب بگزیده صددرو مرد دانا ندید ایچ بد
که هر حقهای را چو پنجه هزاربدادی درم مرد گوهر شمار
صد اسپ گرانمایه پنجه به زینهمه کرده از آخر ما گزین
دگر ویژه با جُلّ دیبه بدندکه در دشت با باد همره بدند
به نزدیک قیصر فرستادم اینپس از خواسته خواندمش آفرین
ز دار مسیحا که گفتی سخنبه گنج اندر افگنده چوبی کهن
نبد زان مرا هیچ سود و زیانز ترسا شنیدی تو آواز آن
شگفت آمدم زانک چون قیصریسر افراز مردی و نام آوری
همه گرد بر گرد او بخردانهمش فیلسوفان و هم موبدان
که یزدان چرا خواند آن کشته راگرین خشک چوب وتبه گشته را
گر آن دار بیکار یزدان بدیسر مایهٔ اورمزد آن بدی
برفتی خود از گنج ما ناگهانمسیحا شد او نیستی در جهان
دگر آنک گفتی که پوزش بگویکنون توبه کن راه یزدان بجوی
ورا پاسخ آن بد که ریزنده بادزبان و دل و دست و پای قباد
مرا تاج یزدان به سر برنهادپذیرفتم و بودم از تاج شاد
به یزدان سپردیم چون باز خواستندانم زبان در دهانت چراست
به یزدان بگویم نه با کودکیکه نشناسد او بد ز نیک اندکی
همه کار یزدان پسندیدهامهمان شور و تلخی بسی دیدهام
مرا بود شاهی سی و هشت سالکس از شهریاران نبودم همال
کسی کاین جهان داد دیگر دهدنه بر من سپاسی همی برنهد
برین پادشاهی کنم آفرینکه آباد بادا به دانا زمین
چو یزدان بود یار و فریادرسنیازد به نفرین ما هیچکس
بدان کودک زشت و نادان بگویکه ما را کنون تیره گشت آبروی
که پدرود بادی تو تا جاودانسر و کار ما باد با بخردان
شما ای گرامی فرستادگانسخن گوی و پر مایه آزادگان
ز من هر دو پدرود باشید نیزسخن جز شنیده مگویید چیز
کنم آفرین بر جهان سر به سرکه او را ندیدم مگر بر گذر
بمیرد کسی کو ز مادر بزادز کیخسرو آغاز تا کیقباد
چو هوشنگ و طهمورث و جمشیدکزیشان بدی جای بیم وامید
که دیو و دد و دام فرمانش بردچو روشن سرآمد برفت و بمرد
فریدون فرخ که او از جهانبدی دور کرد آشکار و نهان
ز بد دست ضحاک تازی ببستبه مردی ز چنگ زمانه نجست
چو آرش که بردی به فرسنگ تیرچو پیروزگر قارن شیرگیر
قباد آنک آمد ز البرز کوهبه مردی جهاندار شد با گروه
که از آبگینه همی خانه کردوزان خانه گیتی پر افسانه کرد
همه در خوشاب بد پیکرشز یاقوت رخشنده بودی درش
سیاوش همان نامدار هژیرکه کشتش به روز جوانی دبیر
کجا گنگ دژ کرد جایی به رنجوزان رنج برده ندید ایچ گنج
کجا رستم زال و اسفندیارکزیشان سخن ماندمان یادگار
چو گودرز و هفتاد پور گزینسواران میدان و شیران کین
چو گشتاسپ شاهی که دین بهیپذیرفت و زو تازه شد فرهی
چو جاماسپ کاندر شمار سپهرفروزندهتر بد ز گردنده مهر
شدند آن بزرگان و دانندگانسواران جنگی و مردانگان
که اندر هنر این ازان به بدیبه سال آن یکی از دگر مه بدی
بپرداختند این جهان فراخبماندند میدان و ایوان و کاخ
ز شاهان مرا نیز همتا نبوداگر سال را چند بالا نبود
جهان را سپردم به نیک و به بدنه آن را که روزی به من بد رسد
بسی راه دشوار بگذاشتیمبسی دشمن از پیش برداشتیم
همه بومها پر ز گنج منستکجا آب و خاکست رنج منست
چو زین گونه بر من سرآید جهانهمی تیره گردد امید مهان
نماند به فرزند من نیز تختبگردد ز تخت و سرآیدش بخت
فرشته بیاید یکی جان ستانبگویم بدو جانم آسان ستان
گذشتن چو بر چینوَد پل بودبه زیر پی اندر همه گل بود
به توبه دل راست روشن کنیمبیآزاری خویش جوشن کنیم
درستست گفتار فرزانگانجهاندیده و پاک دانندگان
که چون بخت بیدار گیرد نشیبز هر گونهای دید باید نهیب
چو روز بهی بر کسی بگذرداگر باز خواند ندارد خرد
پیام من اینست سوی جهانبه نزد کهان و به نزد مهان
شما نیز پدرود باشید و شادز من نیز بر بد مگیرید یاد
چو اشتاد و خراد برزین گوشنیدند پیغام آن پیش رو
به پیکان دل هر دو دانا بخستبه سر بر زدند آن زمان هر دو دست
ز گفتار هر دو پشیمان شدندبه رخسارگان بر تپنچه زدند
به بر بر همه جامشان چاک بودسر هر دو دانا پر از خاک بود
برفتند گریان ز پیشش به درپر از درد جان و پراندوه سر
به نزدیک شیرویه رفت این دو مردپر آژنگ رخسار و دل پر ز درد
یکایک بدادند پیغام شاهبه شیروی بیمغز و بیدستگاه