بخش ۳
همی بود شاپور با داد و رایبلنداختر و تخت شاهی به جای
چو سی سال بگذشت بر سر دو ماهپراگنده شد فر و اورنگ شاه
بفرمود تا رفت پیش اورمزدبدو گفت کای چون گل اندر فرزد
تو بیدار باش و جهاندار باشجهاندیدگان را خریدار باش
نگر تا به شاهی ندارد امیدبخوان روز و شب دفتر جمشید
بجز داد و خوبی مکن در جهانپناه کهان باش و فر مهان
به دینار کم ناز و بخشنده باشهمان دادده باش و فرخنده باش
مزن بر کمآزار بانگ بلندچو خواهی که بختت بود یارمند
همه پند من سربسر یادگیرچنان هم که من دارم از اردشیر
بگفت این و رنگ رخش زرد گشتدل مرد برنا پر از درد گشت
چه سازی همی زین سرای سپنجچه نازی به نام و چه نازی به گنج
ترا تنگ تابوت بهرست و بسخورد گنج تو ناسزاوار کس
نگیرد ز تو یاد فرزند تونه نزدیک خویشان و پیوند تو
ز میراث دشنام باشدت بهرهمه زهر شد پاسخ پایزهر
به یزدان گرای و سخن زو فزایکه اویست روزی ده و رهنمای
درود تو بر گور پیغمبرشکه صلوات تاجست بر منبرش