گنج

بخش ۲ - داستان مزدک با قباد

بیامد یکی مرد مزدک به نامسخنگوی با دانش و رای و کام
گرانمایه مردی و دانش فروشقباد دلاور بدو داد گوش
به نزد جهاندار دستور گشتنگهبان آن گنج و گنجور گشت
ز خشکی خورش تنگ شد در جهانمیان کهان و میان مهان
ز روی هوا ابر شد ناپدیدبه ایران کسی برف و باران ندید
مهان جهان بر در کیقبادهمی هر کسی آب و نان کرد یاد
بدیشان چنین گفت مزدک که شاهنماید شما را به امید راه
دوان اندر آمد بر شهریارچنین گفت کای نامور شهریار
به گیتی سخن پرسم از تو یکیگر ایدون که پاسخ دهی اندکی
قباد سراینده گفتش بگویبه من تازه کن در سخن آبروی
بدو گفت آن کس که مارش گزیدهمی از تنش جان بخواهد پرید
یکی دیگری را بود پای زهرگزیده نیابد ز تریاک بهر
سزای چنین مرد گویی که چیستکه تریاک دارد درم سنگ بیست
چنین داد پاسخ ورا شهریارکه خونی‌ست این مرد تریاک‌دار
به خون گزیده ببایدش کشتبه درگاه چون دشمن آمد به مشت
چو بشنید برخاست از پیش شاهبیامد به نزدیک فریادخواه
بدیشان چنین گفت کز شهریارسخن کردم از هر دری خواستار
بباشید تا بامداد پگاهنمایم شما را سوی داد راه
برفتند و شبگیر باز آمدندشخوده رخ و پرگداز آمدند
چو مزدک ز در آن گره را بدیدز درگه سوی شاه ایران دوید
چنین گفت کای شاه پیروزبختسخنگوی و بیدار و زیبای تخت
سخن گفتم و پاسخش دادی‌امبه پاسخ در بسته بگشادی‌ام
گر ایدون که دستور باشد کنونبگوید سخن پیش تو رهنمون
بدو گفت برگوی و لب را مبندکه گفتار باشد مرا سودمند
چنین گفت کای نامور شهریارکسی را که بندی به بند استوار
خورش بازگیرند زو تا بمردبه بیچارگی جان و تن را سپرد
مکافات آن کس که نان داشت اومر این بسته را خوار بگذاشت او
چه باشد بگوید مرا پادشا؟که این مرد دانا بد و پارسا
چنین داد پاسخ که می‌کن بنشکه خونی‌ست ناکرده بر گردنش
چو بشنید مزدک زمین بوس دادخرامان بیامد ز پیش قباد
به درگاه او شد به انبوه گفتکه جایی که گندم بود در نهفت
دهید آن به تاراج در کوی و شهربدان تا یکایک بیابید بهر
دویدند هرکس که بد گُرسِنِهبه تاراج گندم شدند از بنِه
چه انبار شهری چه آنِ قبادز یک دانه گندم نبودند شاد
چو دیدند رفتند کارآگهانبه نزدیک بیدار شاه جهان
که تاراج کردند انبار شاهبه مزدک همی‌بازگردد گناه
قباد آن سخن‌گوی را پیش خواندز تاراج انبار چندی براند
چنین داد پاسخ کانوشه بدیخرد را به گفتار توشه بدی
سخن هرچه بشنیدم از شهریاربگفتم به بازاریان خوارخوار
به شاه جهان گفتم از مار و زهراز آن کس که تریاک دارد به شهر
بدین بنده پاسخ چنین داد شاهکه تریاک‌دارست مرد گناه
اگر خون این مرد تریاک‌داربریزد کسی نیست با او شمار
چو شد گرسنه نان بود پای زهربه سیری نخواهد ز تریاک بهر
اگر دادگر باشی ای شهریاربه انبار گندم نیاید به کار
شکم گرسنه چند مردم بمردکه انبار را سود جانش نبرد
ز گفتار او تنگ‌دل شد قبادبشد تیز مغزش ز گفتار داد
وز آن پس بپرسید و پاسخ شنیددل و جان او پر ز گفتار دید
ز چیزی که گفتند پیغمبرانهمان دادگر موبدان و ردان
به گفتار مزدک همه کژ گشتسخنهاش ز اندازه اندر گذشت
بر او انجمن شد فراوان سپاهبسی کس به بیراهی آمد ز راه
همی‌گفت هر کاو توانگر بودتهیدست با او برابر بود
نباید که باشد کسی برفزودتوانگر بود تار و درویش پود
جهان راست باید که باشد به چیزفزونی توانگر چرا جست نیز
زن و خانه و چیز بخشیدنی‌ستتهی‌دست کس با توانگر یکی‌ست
من این را کنم راست با دین پاکشود ویژه پیدا بلند از مغاک
هر آن کس که او جز بر این دین بودز یزدان وز منش نفرین بود
ببد هرکه درویش با او یکیاگر مرد بودند اگر کودکی
از این بستدی چیز و دادی بدانفرو مانده بُد زان سخن بخردان
چو بشنید در دین او شد قبادز گیتی به گفتار او بود شاد
ورا شاه بنشاند بر دست راستندانست لشکر که موبد کجاست
بر او شد آن کس که درویش بودوگر نانش از کوشش خویش بود
به گرد جهان تازه شد دین اونیارست جستن کسی کین او
توانگر همی سر ز تنگی نگاشتسپردی به درویش چیزی که داشت
چنان بد که یک روز مزدک پگاهز خانه بیامد به نزدیک شاه
چنین گفت کز دین پرستان ماهمان پاکدل زیردستان ما
فراوان ز گیتی سران بر درندفرود آوری گر ز در بگذرند
ز مزدک شنید این سخن‌ها قبادبه سالار فرمود تا بار داد
چنین گفت مزدک به پرمایه شاهکه این جای تنگست و چندان سپاه
همانا نگنجند در پیش شاهبه هامون خرامد کندشان نگاه
بفرمود تا تخت بیرون برندز ایوان شاهی به هامون برند
به دشت آمد از مزدکی صدهزاربرفتند شادان بر شهریار
چنین گفت مزدک به شاه زمینکه ای برتر از دانشِ بآفرین
چنان دان که کسری نه بر دین ماستز دین سر کشیدن ورا کی سزاست
یکی خط دستش بباید ستدکه سر بازگرداند از راه بد
بپیچاند از راستی پنج چیزکه دانا بر این پنج نفزود نیز
کجا رشک و کین است و خشم و نیازبه پنجم که گردد بر او چیره آز
تو چون چیره باشی بر این پنج دیوپدید آیدت راه کیهان خدیو
از این پنج ما را زن و خواسته استکه دین بهی در جهان کاسته است
زن و خواسته باشد اندر میانچو دین بهی را نخواهی زیان
کز این دو بود رشک و آز و نیازکه با خشم و کین اندر آید به راز
همی دیو پیچد سر بخردانبباید نهاد این دو اندر میان
چو این گفته شد دست کسری گرفتبدو مانده بد شاه ایران شگفت
از او نامور دست بستد به خشمبه تندی ز مزدک بخوابید چشم
به مزدک چنین گفت خندان قبادکه از دین کسری چه داری به یاد؟
چنین گفت مزدک که این راه راستنهانی نداند نه بر دین ماست
همانگه ز کسری بپرسید شاهکه از دین به بگذری نیست راه
بدو گفت کسری چو یابم زمانبگویم که کژ است یکسر گمان
چو پیدا شود کژی و کاستیدرفشان شود پیش تو راستی
بدو گفت مزدک زمان چند روزهمی‌خواهی از شاه گیتی‌فروز
ورا گفت کسری زمان پنج ماهششم را همه بازگویم به شاه
بر این برنهادند و گشتند بازبه ایوان بشد شاه گردن‌فراز
فرستاد کسری به هر جای کسکه داننده‌ای دید و فریادرس
کس آمد سوی خره اردشیرکه آنجا بد از داد هرمزد پیر
ز اصطخر مهرآذر پارسیبیامد بدرگاه با یار سی
نشستند دانش‌پژوهان به همسخن رفت هرگونه از بیش و کم
به کسری سپردند یکسر سخنخردمند و دانندگان کهن
چو بشنید کسری به نزد قبادبیامد ز مزدک سخن کرد یاد
که اکنون فراز آمد آن روزگارکه دین بهی را کنم خواستار
گر ایدون که او را بود راستیشود دین زردشت بر کاستی
پذیرم من آن پاک دین ورابه جان برگزینم گزین ورا
چو راه فریدون شود نادرستعزیر مسیحی و هم زند و است
سخن گفتن مزدک آید به جاینباید به گیتی جز او رهنمای
ور ایدون که او کژ گوید همیره پاک یزدان نجوید همی
به من ده ورا و آنکه در دین اوستمبادا یکی را به تن مغز و پوست
گوا کرد زرمهر و خرداد رافرایین و بندوی و بهزاد را
وز آن جایگه شد به ایوان خویشنگه داشت آن راست پیمان خویش
به شبگیر چون شید بنمود تاجزمین شد به کردار دریای عاج
همی‌راند فرزند شاه جهانسخن‌گوی با موبدان و ردان
به آیین به ایوان شاه آمدندسخن‌گوی و جوینده راه آمدند
دلارای مزدک سوی کیقبادبیامد سخن را در اندرگشاد
چنین گفت کسری به پیش گروهبه مزدک که ای مرد دانش‌پژوه
یکی دین نو ساختی پر زیاننهادی زن و خواسته در میان
چه داند پسر کش که باشد پدر؟پدر همچنین چون شناسد پسر؟
چو مردم سراسر بود در جهاننباشند پیدا کهان و مهان
که باشد که جوید در کهتری؟چگونه توان یافتن مهتری؟
کسی کاو مرد جای و چیزش که راست؟که شد کارجو بنده با شاه راست
جهان ز این سخن پاک ویران شودنباید که این بد به ایران شود
همه کدخدایند و مزدور کیست؟همه گنج دارند و گنجور کیست؟
ز دین‌آوران این سخن کس نگفتتو دیوانگی داشتی در نهفت
همه مردمان را به دوزخ بریهمی کار بد را به بد نشمری
چو بشنید گفتار موبد قبادبرآشفت و اندر سخن داد داد
گرانمایه کسری ورا یار گشتدل مرد بی‌دین پرآزار گشت
پرآواز گشت انجمن سر به سرکه مزدک مبادا بر تاجور
همی‌دارد او دین یزدان تباهمباد اندر این نامور بارگاه
از آن دین جهاندار بیزار شدز کرده سرش پر ز تیمار شد
به کسری سپردش همانگاه شاهابا هرکه او داشت آیین و راه
بدو گفت هر کاو بر این دین اوستمبادا یکی را به تن مغز و پوست
بدان راه بد نامور صدهزاربه فرزند گفت آن زمان شهریار
که با این سران هرچه خواهی بکناز این پس ز مزدک مگردان سخن
به درگاه کسری یکی باغ بودکه دیوار او برتر از راغ بود
همی گرد بر گرد او کنده کردمر این مردمان را پراگنده کرد
بکشتندشان هم به سان درختزبر پای و زیرش سرآگنده سخت
به مزدک چنین گفت کسری که روبه درگاه باغ گرانمایه شو
درختان ببین آنکه هر کس ندیدنه از کاردانان پیشین شنید
بشد مزدک از باغ و بگشاد درکه بیند مگر بر چمن بارور
همانگه که دید از تنش رفت هوشبرآمد به ناکام زو یک خروش
یکی دار فرمود کسری بلندفروهشت از دار پیچان کمند
نگون‌بخت را زنده بر دار کردسر مرد بی‌دین نگون‌سار کرد
از آن پس بکشتش به باران تیرتو گر باهشی راه مزدک مگیر
بزرگان شدند ایمن از خواستهزن و زاده و باغ آراسته
همی‌بود با شرم چندی قبادز نفرین مزدک همی‌کرد یاد
به درویش بخشید بسیار چیزبر آتشکده خلعت افگند نیز
ز کسری چنان شاد شد شهریارکه شاخش همی گوهر آورد بار
از آن پس همه رای با او زدیسخن هرچه گفتی از او بشندی
ز شاهیش چون سال شد بر چهلغم روز مرگ اندر آمد به دل
یکی نامه بنوشت پس بر حریربر آن خط شایسته خود بد دبیر
نخست آفرین کرد بر دادگرکه دارد از او دین و هم زو هنر
بباشد همه بی‌گمان هرچه گفتچه بر آشکار و چه اندر نهفت
سر پادشاهیش را کس ندیدنشد خوار هرکس که او را گزید
هر آن کس که بینید خط قبادبه جز پند کسری مگیرید یاد
به کسری سپردم سزاوار تختپس از مرگ ما او بود نیک‌بخت
که یزدان از این پور خشنود باددل بدسگالش پر از دود باد
ز گفتار او هیچ مپراگنیدبدو شاد باشید و گنج آگنید
بر آن نامه بر مُهر زرین نهادبر موبد رام برزین نهاد
به هشتاد شد سالیان قبادنبد روز پیری هم از مرگ شاد
بمرد و جهان مردری ماند از اویشد از چهر و بیناییش رنگ و بوی
تنش را به دیبا بیاراستندگل و مشک و کافور و می خواستند
یکی دخمه کردند شاهنشهییکی تاج شاهی و تخت مهی
نهادند بر تخت زر شاه راببستند تا جاودان راه را
چو موبد بپردخت از سوگ شاهنهاد آن کیی نامه بر پیشگاه
بر آن انجمن نامه برخواندندولیعهد را شاد بنشاندند
چو کسری نشست از بر گاه نوهمی‌خواندندی ورا شاه نو
به شاهی بر او آفرین خواندندبه سر برش گوهر برافشاندند
ورا نام کردند نوشین روانکه مهتر جوان بود و دولت جوان
به سر شد کنون داستان قبادز کسری کنم ز این سپس نام یاد
همش داد بود و همش رای و نامبه داد و دهش یافته نام و کام
الا ای دلارای سرو بلندچه بودت که گشتی چنین مستمند؟
بدان شادمانی و آن فر و زیبچرا شد دل روشنت پرنهیب؟
چنین گفت پرسنده را سروبنکه شادان بدم تا نبودم کهن
چنین سست گشتم ز نیروی شستبه پرهیز و با او مساو ایچ دست
دم اژدها دارد و چنگ شیربخاید کسی را که آرد به زیر
هم‌آواز رعدست و هم زور کرگبه یک دست رنج و به یک دست مرگ
ز سرو دلارای چنبر کندسمن برگ را رنگ عنبر کند
گل ارغوان را کند زعفرانپس زعفران رنجهای گران
شود بسته بی‌بند پای نوندوز او خوار گردد تن ارجمند
مرا در خوشاب سستی گرفتهمان سرو آزاد پستی گرفت
خروشان شد آن نرگسان دژمهمان سرو آزاده شد پشت خم
دل شاد و بی غم پر از درد گشتچنین روز ما ناجوانمرد گشت
بدانگه که مردم شود سیر شیرشتاب آورد مرگ و خواندش پیر
چل و هشت بد عهد نوشین روانتو بر شست رفتی نمانی جوان