بخش ۲ - جنگ هوشنگ نوهٔ کیومرث با دیوان به کینخواهی پدرش سیامک
خجسته سیامک یکی پور داشتکه نزد نیا جاه دستور داشت
گرانمایه را نام هوشنگ بودتو گفتی همه هوش و فرهنگ بود
به نزد نیا یادگار پدرنیا پروریده مر او را به بر
نیایش به جای پسر داشتیجز او بر کسی چشم نگماشتی
چو بنهاد دل کینه و جنگ رابخواند آن گرانمایه هوشنگ را
همه گفتنیها بدو بازگفتهمه رازها بر گشاد از نهفت
که من لشکری کرد خواهم همیخروشی برآورد خواهم همی
تو را بود باید همی پیشروکه من رفتنیام تو سالار نو
پری و پلنگ انجمن کرد و شیرز درّندگان گرگ و ببر دلیر
سپاهی دد و دام و مرغ و پریسپهدار پرکین و کنداوری
پس پشت لشکر کیومرث شاهنبیره به پیش اندرون با سپاه
بیامد سیه دیو با ترس و باکهمی بآسمان بر پراگند خاک
ز هرّای درّندگان چنگ دیوشده سست از خشم کیهان خدیو
به هم برشکستند هر دو گروهشدند از دد و دام دیوان ستوه
بیازید هوشنگ چون شیر چنگجهان کرد بر دیو نستوه تنگ
کشیدش سراپای یکسر دوالسپهبد برید آن سر بیهمال
به پای اندر افگند و بسپرد خواردریده بر او چرم و برگشته کار
چو آمد مر آن کینه را خواستارسرآمد کیومرث را روزگار
برفت و جهان مردری ماند ازوینگر تا که را نزد او آبروی
جهان فریبنده را گرد کردره سود بنمود و خود مایه خْوَرد
جهان سر به سر چو فسانست و بسنماند بد و نیک بر هیچکس