گنج

بخش ۷

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۸ بیت
وزان روی شد شهریار جوانچوبگذشت شاد از پل نهروان
همه مهتران را زلشکر بخواندسزاوار بر تخت شاهی نشاند
چنین گفت کای نیکدل سرورانجهاندیده و کار کرده سران
بشاهی مرا این نخستین سرستجز از آزمایش نه اندرخورست
بجای کسی نیست ما را سپاسوگر چند هستیم نیکی شناس
شمارا زما هیچ نیکی نبودکه چندین غم ورنج باید فزود
نیاکان ما را پرستیده‌ایدبسی شور و تلخ جهان دیده‌اید
بخواهم گشادن یکی راز خویشنهان دارم از لشکر آواز خویش
سخن گفتن من بایرانیاننباید که بیرون برند ازمیان
کزین گفتن اندیشه من تباهشود چون بگویند پیش سپاه
من امشب سگالیده‌ام تاختنسپه را به جنگ اندر انداختند
که بهرام را دیده‌ام در سخنسواریست اسپ افگن وکارکن
همی کودکی بی‌خرد داندمبگرز و بشمشیر ترساندم
نداند که من شب شبیخون کنمبرزم اندرون بیم بیرون کنم
اگریار باشید بامن به جنگچو شب تیره گردد نسازم درنگ
چو شوید بعنبر شب تیره رویبیفشاند این گیسوی مشکبوی
شما برنشینید با ساز جنگهمه گرز و خنجر گرفته بچنگ
بران برنهادند یکسر سپاهکه یک تن نگردد زفرمان شاه
چو خسرو بیامد بپرده سرایزبیگانه مردم بپردخت جای
بیاورد گستهم وبندوی راجهاندیده و گرد گردوی را
همه کارزار شبیخون بگفتکه با او مگر یار باشند و جفت
بدو گفت گستهم کای شهریارچرایی چنین ایمن از روزگار
تو با لشکر اکنون شبیخون کنیز دلها مگر مهر بیرون کنی
سپاه تو با لشکر دشمنندابا او همه یک دل ویک تنند
ز یک سو نبیره ز یک سو نیابه مغز اندرون کی بود کیمیا
ازین سو برادر وزان سو پدرهمه پاک بسته یک اندر دگر
پدر چون کند با پسر کارزاربدین آروز کام دشمن مخار
نبایست گفت این سخن با سپاهچو گفتی کنون کار گردد تباه
بدو گفت گردوی کاین خود گذشتگذشته همه باد گردد به دشت
توانایی و کام وگنج وسپاهسر مرد بینا نپیچد ز راه
بدین رزمگه امشب اندر مباشممان تا شود گنج و لشکر به لاش
که من بی‌گمانم کزین راز ماوزین ساختن در نهان سازما
بدان لشکر اکنون رسید آگهینباید که تو سر بدشمن دهی
چوبشنید خسرو پسند آمدشبه دل رای او سودمند آمدش
گزین کرد زان سرکشان مرد چندکه باشند برنیک وبد یارمند
چو خرداد برزین و گستهم شیرچوشاپور و چون اندیان دلیر
چو بندوی خراد لشکر فروزچو نستود لشکرکش نیوسوز
تلی بود پر سبزه وجای سورسپه را همی‌دید خسرو ز دور