گنج

بخش ۶۹

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۹۲ بیت
کنون داستان گوی در داستانازان یک دل ویک زبان راستان
ز تختی که خوانی ورا طاق دیسکه بنهاد پرویز دراسپریس
سرمایهٔ آن ز ضحاک بودکه ناپارسا بود و ناپاک بود
بگاهی که رفت آفریدون گردوزان تازیان نام مردی ببرد
یکی مرد بد در دماوند کوهکه شاهش جدا داشتی ازگروه
کجا جهن برزین بدی نام اویرسیده بهر کشوری کام اوی
یکی نامور شاه را تخت ساختگهر گرد بر گرد او در نشاخت
که شاه آفریدون بدوشاد بودکه آن تخت پرمایه آزاد بود
درم داد مر جهن را سی‌هزاریکی تاج زرین و دو گوشوار
همان عهد ساری و آمل نوشتکه بد مرز منشور او چون بهشت
بدانگه که ایران به ایرج رسیدکزان نامداران وی آمد پدید
جهاندار شاه آفریدون سه چیزبران پادشاهی برافزود نیز
یکی تخت و آن گُرزهٔ گاوسارکه ماندست زو در جهان یادگار
سدیگر کجا هفت چشمه گهرهمی‌خواندی نام او دادگر
چو ایرج بشد زو بماند این سه چیزهمان شاد بد زو منوچهر نیز
هر آنکس که او تاج شاهی بسودبران تخت چیزی همی‌برفزود
چو آمد به کیخسرو نیک بختفراوان بیفزود بالای تخت
برین هم نشان تا به لهراسپ شدوزو همچنان تا به گشتاسپ شد
چو گشتاسپ آن تخت رادید گفتکه کار بزرگان نشاید نهفت
به جاماسپ گفت ای گرانمایه مردفزونی چه داری به دین کارکرد
یکایک ببین تا چه خواهی فزودپس از مرگ ما راکه خواهد ستود
چو جا ماسپ آن تخت رابنگریدبدید از در گنج دانش کلید
برو بر شمار سپهر بلندهمی‌کرد پیدا چه و چون وچند
ز کیوان همه نقشها تا به ماهبران تخت کرد او به فرمان شاه
چنین تابگاه سکندر رسیدز شاهان هر آنکس که آن گاه دید
همی‌برفزودی برو چند چیزز زر و ز سیم و ز عاج و ز شیز
مر آن را سکندر همه پاره کردز بی دانشی کار یکباره کرد
بسی از بزرگان نهان داشتندهمی دست بر دست بگذاشتند
بدین گونه بد تا سر اردشیرکجا گشته بد نام آن تخت پیر
ازان تخت جایی نشانی نیافتبران آرزو سوی دیگر شتاف
بمرد او و آن تخت ازو بازماندازان پس که کام بزرگی براند
بدین گونه بد تا به پرویزشاهرسید آن گرامی سزاوار گاه
ز هر کشوری مهتران رابخواندوزان تخت چندی سخنها براند
ازیشان فراوان شکسته بیافتبه شادی سوی گرد کردن شتافت
بیاورد پس تخت شاه اردشیرز ایران هر آنکس که بد تیزویر
بهم بر زدند آن سزاوار تختبه هنگام آن شاه پیروزبخت
ورا درگر آمد ز روم و ز چینز مکران و بغداد و ایران زمین
هزار و صد و بیست استاد بودکه کردار آن تختشان یادبود
که او را بنا شاه گشتاسپ کردبرای و به تدبیر جاماسپ کرد
ابا هریکی مرد شاگرد سیز رومی و بغدادی و پارسی
نفرمود تا یک زمان دم زدندبدو سال تا تخت برهم زدند
چوبر پای کردند تخت بلنددرخشنده شد روی بخت بلند
برش بود بالای صد شاه رشچو هفتاد رش برنهی ازبرش
صد و بیست رش نیز پهناش بودکه پهناش کمتر ز بالاش بود
بلندیش پنجاه و صد شاه رشچنان بد که بر ابر سودی سرش
همان شاه رش هر رشی زو سه رشکزان سر بدیدی بن کشورش
بسی روز در ماه هر بامدادیکی فرش بودی به دیگر نهاد
همان تخت به دوازده لخت بودجهانی سراسر همه تخت بود
برو بش زرین صد و چل هزارز پیروزه بر زر کرده نگار
همه نقرهٔ خام بد میخ بشیکی صد به مثقال با شست و شش
چو اندر بره خور نهادی چراغپسش دشت بودی و در پیش باغ
چوخورشید درشیرگشتی درشتمرآن تخت را سوی او بود پشت
چو هنگامهٔ تیر ماه آمدیگه میوه و جشنگاه آمدی
سوی میوه و باغ بودیش رویبدان تا بیابد زهرمیوه بوی
زمستان که بودی گه باد و نمبر آن تخت برکس نبودی دژم
همه طاقها بود بسته ازارز خز و سمور از در شهریار
همان گوی زرین و سیمین هزاربر آتش همی‌تافتی جامه‌دار
به مثقال ازان هریکی پانصدکز آتش شدی سرخ همچون بسد
یکی نیمه زو اندر آتش بدیدگر پیش گردان سرکش بدی
شمار ستاره ده و دو و هفتهمان ماه تابان ببرجی که رفت
چه زو ایستاده چه مانده بجابدیدی به چشم سر اخترگرا
ز شب نیز دیدی که چندی گذشتسپهر از بر خاک بر چند گشت
ازان تختها چند زرین بدیچه مایه ز زر گوهر آگین بدی
شمارش ندانست کردن کسیاگر چند بودیش دانش بسی
هرآن گوهری کش بهاخوار بودکمابیش هفتاد دینار بود
بسی نیز بگذشت بر هفتصدهمی‌گیر زین گونه از نیک و بد
بسی سرخ گوگرد بد کش بهاندانست کس مایه و منتها
که روشن بدی در شب تیره چهرچوناهید رخشان شدی بر سپهر
دو تخت از بر تخت پرمایه بودز گوهر بسی مایه بر مایه بود
کهین تخت را نام بد میش سارسر میش بودی برو بر نگار
مهین تخت راخواندی لاژوردکه هرگز نبودی برو باد و گرد
سه دیگر سراسر ز پیروزه بودبدو هر که دیدیش دلسوزه بود
ازین تا بدان پایه بودی چهارهمه پایه زرین و گوهرنگار
هرآنکس که دهقان بد و زیردستورا میش سر بود جای نشست
سواران ناباک روز نبردشدندی بران گنبد لاژورد
به پیروزه بر جای دستور بودکه از کدخداییش رنجور بود
چو بر تخت پیروزه بودی نشستخردمند بودی و مهترپرست
چو رفتی به دستوری رهنمایمگر یافتی نزد پرویز جای
یکی جامه افکنده بد زربفتبرش بود وبالاش پنجاه و هفت
بگوهر همه ریشه‌ها بافتهزبر شوشهٔ زر برو تافته
بدو کرده پیدانشان سپهرچو بهرام و کیوان و چون ماه و مهر
ز کیوان و تیر و ز گردنده ماهپدیدار کرده ز هر دستگاه
هم از هفت کشور برو بر نشانز دهقان و از رزم گردنکشان
برو بر نشان چل و هشت شاهپدیدار کرده سر تاج و گاه
برو بافته تاج شاهنشهانچنان جامه هرگز نبد درجهان
به چین دریکی مرد بد بی‌همالهمی‌بافت آن جامه راهفت سال
سرسال نو هرمز فرودینبیامد بر شاه ایران زمین
ببرد آن کیی فرش نزدیک شاهگران مایگان برگرفتند راه
بگسترد روز نو آن جامه راز شادی جداکرد خودکامه را
بران جامه بر مجلس آراستندنوازندهٔ رود و می خواستند
همی آفرین خواند سرکش به رودشهنشاه را داد چندی درود
بزرگان برو گوهر افشاندندکه فرش بزرگش همی‌خواندند