گنج

بخش ۶۱

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۵ بیت
ازان پس چو گسترده شد دست شاهسراسر جهان شد ورا نیک خواه
همه تاجدارانش کهتر شدندهمه کهتران زو توانگر شدند
گزین کرد از ایران چل و هشت هزارجهاندیده گردان و جنگی سوار
در گنج های کهن برگشادکه بنهاد پیروز و فرخ قباد
جهان را ببخشید بر چار بهریکایک همه نامزد کرد شهر
از آن نامداران ده و دو هزارگزین کرد ز ایران و نیران سوار
فرستاد خسرو سوی مرز رومنگهبان آن فرخ آزاد بوم
بدان تا ز روم اندر ایران سپاهنیاید که کشور شود زو تباه
مگر هرکسی برکند مرز خویشبداند سر مایه و ارز خویش
هم از نامداران ده و دو هزارسواران هشیار خنجرگزار
بدان تا سوی زابلستان شوندز بوم سیه در گلستان شوند
بدیشان چنین گفت هرکو ز راهبگردد ندارد زبان را نگاه
به خوبی مر او را به راه آوریدکزین بگذرد بند و چاه آورید
به هرسو فرستید کارآگهانبدان تا نماند سخن در نهان
طلایه بباید به روز و شبانمخسپید در خیمه بی‌پاسبان
ز لشکر ده و دو هزار دگردلاور سواران پرخاشخر
بخواند و بسی هدیه‌ها دادشانبه راه الانان فرستادشان
بدیشان سپرد آن در باختربدان تا نیاید ز دشمن گذر
بدان سرکشان گفت بیدار بیدهمه در پناه جهاندار بید
ده ودو هزار دگر برگزیدز مردان جنگی چنان چون سزید
به سوی خراسان فرستادشانبسی پند و اندرزها دادشان
که از مرز هیتال تا مرزچیننباید که کس پی نهد بر زمین
مگر به آگهی و بفرمان ماروان بسته دارد به پیمان ما
بهر کشوری گنج آگنده هستکه کس را نباید شدن دوردست
چو باید بخواهید و خرم بویدخردمند باشید و بی غم بوید
در گنج بگشاد و چندی درمکه بودی ز هرمز برو بر رقم
بیاورد و گریان به درویش دادچو درویش پیوسته بد بیش داد
از آنکس که او یار بندوی بودبه نزدیک گستهم و زنگوی بود
که بودند یازان به خون پدرز تنهای ایشان جدا کرد سر
چو از کین و نفرین به پردخت شاهبدانش یکی دیگر آورد راه
از آن پس شب و روز گردنده دهرنشست و ببخشید بر چار بهر
از آن چار یک بهر موبد نهادکه دارد سخنهای نیکو بیاد
ز کار سپاه و ز کار جهانبگفتی به شاه آشکار و نهان
چو در پادشاهی به دیدی شکستز لشکر گر از مردم زیر دست
سبک دامن داد بر تافتیگذشته بجستی و دریافتی
دگر بهر شادی و رامشگراننشسته به آرام با مهتران
نبودی نه اندیشه کردی ز بدچنان کز ره نامداران سزد
سیم بهره گاه نیایش بدیجهان آفرین را ستایش بدی
چهارم شمار سپهر بلندهمی بر گرفتی چه و چون و چند
ستاره شمر پیش او بر بپایکه بودی به دانش ورا رهنمای
وزین بهره نیمی شب دیر یازنشستی همی با بتان طراز
همان نیز یک ماه بر چار بهرببخشید تا شاد باشد ز دهر
یکی بهره میدان چوگان و تیریکی نامور پیش او یادگیر
دگر بهره زو کوه و دشت شکارازان تازه گشتی ورا روزگار
هر آنگه که گشتی ز نخچیر بازبه رخشنده روز و شب دیر یاز
هر آنکس که بودی و را پیش گاهببستی به شهر اندر آیین و راه
دگر بهره شطرنج بودی و نردسخن گفت از روزگار نبرد
سه دیگر هر آنکس که داننده بودفزایندهٔ چیز و خواننده بود
به نوبت و را پیش بنشاندیسخنهای دیرینه برخواندی
چهارم فرستادگان را ز راههمی‌خواندندی به نزدیک شاه
نوشتی همه پاسخ نامه بازبدادی بدان مرد گردن فراز
فرستاده با خلعت و کام خویشز در بازگشتی به آرام خویش
همه روز منشور هر کشورینوشتی سپردی بهر مهتری
چو بودی سر سال نو فرودینکه رخشان شدی در دل از هور دین
نهادی یکی گنج خسرو نهانکه نشناختی کهتری در جهان