گنج

بخش ۵

رسیدند بهرام و خسرو به همگشاده یکی روی و دیگر دژم
نشسته جهاندار بر خنگ عاجفریدون یل بود با فر و تاج
ز دیبای زربفت چینی قبایچو گردوی پیش اندرون رهنمای
چو بندوی و گستهم بر دست شاهچو خراد برزین زرین کلاه
هه غرقه در آهن و سیم و زرنه یاقوت پیدا نه زرین کمر
چو بهرام روی شهنشاه دیدشد از خشم رنگ رخش ناپدید
ازان پس چنین گفت با سرکشانکه این روسپی زادهٔ بدنشان
ز پستی و کندی به مردی رسیدتوانگر شد و رزمگه برکشید
بیاموخت آیین شاهنشهانبه زودی سرآرم بدو بر جهان
ببینید لشکرش را سر به سرکه تا کیست زیشان یکی نامور
سواری نبینم همی رزم جویکه بامن به روی اندر آرند روی
ببیند کنون کار مردان مردتگ اسپ و شمشیر و گرز نبرد
همان زخم گوپال وباران تیرخروش یلان بر ده و دار و گیر
ندارد به آوردگه پیل پایچو من با سپاه اندر آیم ز جای
ز آواز من کوه ریزان شودهژبر دلاور گریزان شود
به خنجر به دریا بر افسون کنیمبیابان سراسر پر از خون کنیم
بگفت و برانگیخت ابلق زجایتو گفتی شد آن باره پران همای
یکی تنگ آورد گاهی گرفتبدو مانده بد لشکر اندر شگفت
ز آوردگه شد سوی نهروانهمی‌ بود بر پیش فرخ جوان
تنی چند با او ز ایرانیانهمه بسته بر جنگ خسرو میان
چنین گفت خسرو که ای سرکشانز بهرام چوبین که دارد نشان
بدو گفت گردوی کای شهریارنگه کن بر آن مرد ابلق سوار
قبایش سپید و حمایل سیاههمی‌ راند ابلق میان سپاه
جهاندار چون دید بهرام رابدانستش آغاز و فرجام را
چنین گفت کان دودگون درازنشسته بر آن ابلق سرفراز
بدو گفت گردوی که آری هماننبرده‌ست هرگز به نیکی گمان
چنین گفت کز پهلو کوژپشتبپرسی سخن پاسخ آرد درشت
همان خوک بینی و خوابیده چشمدل آگنده دارد تو گویی به خشم
به دیده ندیدی مر او را به دستکجا در جهان دشمن ایزدست
نبینم همی در سرش کهترینیابد کس او را به فرمانبری
ازآن پس به بندوی و گستهم گفتکه بگشایم این داستان از نهفت
که گر خر نیاید به نزدیک بارتو بار گران را به نزد خر آر
چو بفریفت چوبینه را نره دیوکجا بیند او راه گیهان خدیو
هرآن دل که از آز شد دردمندنیایدش کار بزرگان پسند
جز از جنگ چوبینه را رای نیستبه دل‌ش اندرون داد را جای نیست
چو بر جنگ رفتن بسی شد سُخُننگه کرد باید ز سر تا به بُن
که داندکه در جنگ پیروز کیستبدان سر دگر لشکر افروز کیست
برین گونه آراسته لشکریبه پرخاش بهرام یل مهتری
دژاگاه مردی چو دیو سترگسپاهی به کردار درنده گرگ
گر ایدون که باشیم همداستاننباشد مرا ننگ زین داستان
به پرسش یکی پیش دستی کنماز آن به که در جنگ سستی کنم
اگر زو بر اندازه یابم سخننوآیین بدیهاش گردد کهن
ز گیتی یکی گوشه او را دهمسپاسی ز دادن بدو برنهم
همه آشتی گردد این جنگ مابرین رزمگه جستن آهنگ ما
مرا ز آشتی سودمندی بودخرد بی‌گمان تاج بندی بود
چو بازارگانی کند پادشاازو شاد باشد دل پارسا
بدو گفت گستهم کای شهریارانوشه بدی تا بود روزگار
همی گوهر افشانی اندر سُخُنتو داناتری هرچ باید بکن
تو پُردادی و بنده بیدادگرتو پرمغزی و او پر از باد سر
چو بشنید خسرو بپیمود راهخرامان بیامد به پیش سپاه
بپرسید بهرام یل را ز دورهمی‌ جست هنگامهٔ رزم سور
ببه هرام گفت ای سرافراز مردچگونه‌ست کارت به دشت نبرد
تو درگاه را همچو پیرایه‌ایهمان تخت ودیهیم را مایه‌ای
ستون سپاهی به هنگام رزمچو شمع درخشنده هنگام بزم
جهانجوی گردی و یزدان پرستمداراد دارنده باز از تو دست
سگالیده‌ام روزگار تو رابه خوبی بسیجیده کار تو را
تو را با سپاه تو مهمان کنمز دیدار تو رامش جان کنم
سپهدار ایرانت خوانم به دادکنم آفریننده را بر تو یاد
سخنهاش بشنید بهرام گردعنان بارهٔ تیزتگ را سپرد
هم از پشت آن باره بردش نمازهمی‌ بود پیشش زمانی دراز
چنین داد پاسخ مر ابلق سوارکه من خرمم شاد و به روزگار
تو را روزگار بزرگی مبادنه بیداد دانی ز شاهی نه داد
الان شاه چون شهریاری کندورا مرد بدبخت یاری کند
تو را روزگاری سگالیده‌امبنوی کمندیت مالیده‌ام
به زودی یکی دار سازم بلنددو دستت ببندم به خم کمند
بیاویزمت زان سزاوار دارببینی ز من تلخی روزگار
چو خسرو ز بهرام پاسخ شنیدبه رخساره شد چون گل شنبلید
چنین داد پاسخ که ای ناسپاسنگوید چنین مرد یزدان شناس
چو مهمان به خوان تو آید ز دورتو دشنام سازی به هنگام سور
نه آیین شاهان بود زین نشاننه آنِ سواران گردنکشان
نه تازی چنین کرد و نه پارسیاگر بشمری سال صدبار سی
ازین ننگ دارد خردمند مردبه گرد درِ ناسپاسی مگرد
چو مهمانت آواز فرخ دهدبرین گونه بر دیو پاسخ دهد
بترسم که روز بد آیدت پیشکه سرگشته بینمت بر رای خویش
تو را چاره بر دست آن پادشاستکه زنده‌ست جاوید وفرانرواست
گنهکار یزدانی و ناسپاستن اندر نکوهش دل اندر هراس
مرا چون الان شاه خوانی همیز گوهر به یک سوم دانی همی
مگر ناسزایم به شاهنشهینه زیباست بر من کلاه مهی
چون کسری نیا و چو هرمز پدرکرا دانی از من سزاوارتر
ورا گفت بهرام کای بدنشانبه گفتار و کردار چون بیهشان
نخستین ز مهمان گشادی سخنسرشتت بدو داستانت کهن
تو را با سخنهای شاهان چه کارنه فرزانه مردی نه جنگی سوار
الان شاه بودی کنون کهتریهم از بندهٔ بندگان کمتری
گنه کارتر کس توی در جهاننه شاهی نه زیباسری از مهان
به شاهی مرا خواندند آفریننمانم که پی برنهی بر زمین
دگر آنک گفتی که بداخترینزیبد تو را شاهی و مهتری
ازآن گفتم ای ناسزاوار شاهکه هرگز مبادی تو در پیشگاه
که ایرانیان بر تو بر دشمنندبکوشند و بیخت زبن برکنند
بدرند بر تنت بر پوست و رگسپارند پس استخوانت به سگ
بدو گفت خسرو که‌ ای بدکنشچرا گشته‌ای تند و برتر منش
که آهوست بر مرد گفتار زشتتو را اندر آغاز بود این سرشت
ز مغز تو بگسست روشن خردخنک نامور کو خرد پرورد
هرآن دیو کاید زمانش فراززبانش به گفتار گردد دراز
نخواهم که چون تو یکی پهلوانبه تندی تبه گردد و ناتوان
سزد گر ز دل خشم بیرون کنینجوشی و بر تیزی افسون کنی
ز دارندهٔ دادگر یاد کنخرد را بدین یاد بنیاد کن
یکی کوه داری به زیر اندورنکه گر بنگری برتر از بیستون
گر از تو یکی شهریار آمدیمغیلان بی‌بر به بار آمدی
تو را دل پراندیشه مهتریستببینیم تا رای یزدان به چیست
ندانم که آمختت این بد تنیتو را با چنین کیش آهرمنی
هران کاین سخن با تو گوید همیبه گفتار مرگ تو جوید همی
بگفت و فرود آمد از خنگ عاجز سر بر گرفت آن بهاگیر تاج
بنالید و سر سوی خورشید کردز یزدان دلش پر ز امید کرد
چنین گفت کای روشن دادگردرخت امید از تو آید به بر
تو دانی که بر پیش این بنده کیستکزین ننگ بر تاج باید گریست
وز آنجا سبک شد به جای نمازهمی‌گفت با داور پاک راز
گر این پادشاهی ز تخم کیانبخواهد شدن تا نبندم میان
پرستنده باشم به آتشکدهنخواهم خورش جز ز شیر دده
ندارم به گنج اندرون زر و سیمبه گاه پرستش بپوشم گلیم
گر ایدون که این پادشاهی مراستپرستنده و ایمن و داد و راست
تو پیروز گردان سپاه مرابه بنده مده تاج وگاه مرا
اگر کام دل یابم این تاج و اسپبیارم دمان پیش آذرگشسپ
همین یاره و طوق و این گوشوارهمین جامهٔ زر گوهرنگار
همان نیزده بدره دینار زردفشانم برین گنبد لاژورد
پرستندگان را دهم ده هزاردرم چون شوم بر جهان شهریار
ز بهرامیان هرک گردد اسیربه پیش من آرد کسی دستگیر
پرستنده فرخ آتش کنمدل موبد و هیربد خوش کنم
بگفت این وز خاک بر پای خاستستمدیده گویندهٔ بود راست
ز جای نیایش بیامد چو گردبه بهرام چوبینه آواز کرد
که‌ای دوزخی بندهٔ دیو نرخرد دور و دور از تو آیین و فر
ستمگاره دیویست با خشم و زورکزین گونه چشم تو را کرد کور
به جای خرد خشم و کین یافتیز دیوان کنون آفرین یافتی
تو را خارستان شارستانی نمودیکی دوزخی بوستانی نمود
چراغ خرد پیش چشمت بمردز جان و دلت روشنایی ببرد
نبوده‌ست جز جادوی پرفریبکه اندر بلندی نمودت نشیب
به شاخی همی یازی امروز دستکه برگش بود زهر و بارش کبست
نجسته‌ست هرگز تبار تو ایننباشد به جوینده بر آفرین
تو را ایزد این فر و برزت ندادنیاری ز گرگین میلاد یاد
ایا مرد بدبخت و بیدادگربه نابودنیها گمانی مبر
که خرچنگ را نیست پر عقابنپرد عقاب از بر آفتاب
به یزدان پاک و به تخت و کلاهکه گر من بیابم تو را بی‌سپاه
اگر برزنم بر تو بر باد سردندارمت رنجه ز گرد نبرد
سخنها شنیدیم چندی درشتبه پیروزگر باز هشتیم پشت
اگر من سزاوار شاهی نیممبادا که در زیر دستی زیم
چنین پاسخش داد بهرام بازکه ای بی خرد ریمن دیوساز
پدرت آن جهاندار دین دوست مردکه هرگز نزد بر کسی باد سرد
چنو مرد را ارج نشناختیبه خواری ز تخت اندر انداختی
پس او جهاندار خواهی بدنخردمند و بیدار خواهی بدن
تو ناپاکی و دشمن ایزدینبینی ز نیکی دهش جز بدی
گر ایدون که هرمزد بیداد بودزمان و زمین زو به فریاد بود
تو فرزند اویی نباشد سزابه ایران و توران شده پادشا
تو را زندگانی نباید نه تختیکی دخمه‌ای بس که دوری ز بخت
هم ان کین هرمز کنم خواستاردگر کاندر ایران منم شهریار
کنون تازه کن برمن این داستانکه از راستان گشت همداستان
که تو داغ بر چشم شاهان نهیکسی کو نهد نیز فرمان دهی
ازان پس بیابی که شاهی مراستز خورشید تا برج ماهی مراست
بدو گفت خسرو که هرگز مبادکه باشد به درد پدر بنده شاد
نوشته چنین بود وبود آنچ بودسخن بر سخن چند باید فزود
تو شاهی همی‌سازی از خویشتنکه گر مرگت آید نیابی کفن
بدین اسپ و برگستوان کسانیکی خسروی برزو نارسان
نه خان و نه مان و نه بوم و نژادیکی شهریاری میان پر ز باد
بدین لشکر و چیز و نامی دروغنگیری بر تخت شاهی فروغ
ز تو پیش بودند کنداورانجهانجوی و با گرزهای گران
نجستند شاهی که کهتر بدندنه اندر خور تخت و افسر بدند
همی هرزمان سرفرازی به خشمهمی آب خشم اندر آری به چشم
بجوشد همی بر تنت بدگمانزمانه به خشم آردت هر زمان
جهاندار شاهی ز داد آفریددگر از هنر وز نژاد آفرید
بدان کس دهد کو سزاوارترخرددارتر هم بی آزارتر
الان شاه ما را پدر کرده بودکجا برمن از کارت آزرده بود
کنون ایزدم داد شاهنشهیبزرگی و تخت و کلاه مهی
پذیرفتم این از خدای جهانشناسنده آشکار و نهان
به دستوری هرمز شهریارکجا داشت تاج پدر یادگار
ازان نامور پر هنر بخردانبزرگان و کارآزموده ردان
بدان دین که آورده بود از بهشتخرد یافته پیر سر زردهشت
که پیغمبر آمد به لهراسپ دادپذیرفت زان پس به گشتاسپ داد
هرآنکس که ما را نموده‌ست رنجدگر آنک ازو یافته‌ستیم گنج
همه یکسر اندر پناه مننداگر دشمن ار نیکخواه منند
همه بر زن و زاده بر پادشانخوانیم کس را مگر پارسا
ز شهری که ویران شد اندر جهانبه جایی که درویش باشد نهان
توانگر کنم مرد درویش راپراگنده و مردم خویش را
همه خارستانها کنم چون بهشتپر از مردم و چارپایان و کشت
بمانم یکی خوبی اندر جهانکه نامم‌پس از مرگ نبود نهان
بیاییم و دل را ترازو کنیمبسنجیم ونیرو به بازو کنیم
چو هرمز جهاندار و باداد بودزمین و زمانه بدو شاد بود
پسر بی‌گمان از پدر تخت یافتکلاه و کمر یافت و هم بخت یافت
تو ای پرگناه فریبنده مردکه جستی نخستین ز هرمز نبرد
نبد هیچ بد جز به فرمان تووگر تنبل و مکر ودستان تو
گر ایزد بخواهد من از کین شاهکنم بر تو خورشید روشن سیاه
کنون تاج را درخور کار کیستچو من ناسزایم سزاوار کیست
بدو گفت بهرام کای مرد گردسزا آن بود کز تو شاهی ببرد
چو از دخت بابک بزاد اردشیرکه اشکانیان را بدی دار و گیر
نه چون اردشیر اردوان را بکشتبه نیرو شد و تختش آمد به مشت
کنون سال چون پانصد برگذشتسر تاج ساسانیان سرد گشت
کنون تخت و دیهیم را روز ماستسرو کار با بخت پیروز ماست
چو بینیم چهر تو و بخت توسپاه و کلاه تو و تخت تو
بیازم بدین کار ساسانیانچو آشفته شیری که گردد ژیان
ز دفتر همه نامشان بسترمسر تخت ساسانیان بسپرم
بزرگی مر اشکانیان را سزاستاگر بشنود مرد داننده راست
چنین پاسخ آورد خسرو بدویکه‌ای بیهده مرد پیکار جوی
اگر پادشاهی ز تخم کیانبخواهد شدن تو کیی در جهان
همه رازیان از بنه خود کینددو رویند وز مردمی برچیند
نخست از ری آمد سپاه اندکیکه شد با سپاه سکندر یکی
میان را ببستند با رومیانگرفتند ناگاه تخت کیان
ز ری بود ناپاکدل ماهیارکزو تیره شد تخم اسفندیار
ازان پس ببستند ایرانیانبه کینه یکایک کمر بر میان
نیامد جهان آفرین را پسندازیشان به ایران رسید آن گزند
کلاه کیی بر سر اردشیرنهاد آن زمان داور دستگیر
به تاج کیان او سزاوار بوداگر چند بی‌گنج و دینار بود
کنون نام آن نامداران گذشتسخن گفتن ما همه باد گشت
کنون مهتری را سزاوار کیستجهان را بنوی جهاندار کیست
بدو گفت بهرام جنگی منمکه بیخ کیان را ز بن برکنم
چنین گفت خسرو که آن داستانکه داننده یاد آرد از باستان
که هرگز به نادان وبی‌راه و خردسلیح بزرگی نباید سپرد
که چون بازخواهی نیاید به دستکه دارنده زان چیز گشته‌ست مست
چه گفت آن خردمند شیرین سخنکه گر بی‌بُنان را نشانی ببن
به فرجام کار آیدت رنج و دردبه گرد در ناسپاسان مگرد
دلاور شدی تیز و برتر منشز بد گوهر آمد تو را بدکنش
تو را کرد سالار گردنکشانشدی مهتر اندر زمین کشان
بران تخت سیمین و آن مهرشاهسرت مست شد بازگشتی ز راه
کنون نام چوبینه بهرام گشتهمان تخت سیمین تو را دام گشت
برآن تخت بر ماه خواهی شدنسپهبد بدی شاه خواهی شدن
سخن زین نشان مرد دانا نگفتبر آنم که با دیو گشتی تو جفت
بدو گفت بهرام کای بدکنشنزیبد همی بر تو جز سرزنش
تو پیمان یزدان نداری نگاههمی ناسزا خوانی این پیشگاه
نهی داغ بر چشم شاه جهانسخن زین نشان کی بود در نهان
همه دوستان بر تو بر دشمنندبه گفتار با تو به دل با منند
بدین کار خاقان مرا یاورستهمان کاندر ایران و چین لشکرست
بزرگی من از پارس آرم برینمانم کزین پس بود نام کی
برافرازم اندر جهان داد راکنم تازه آیین میلاد را
من از تخمهٔ نامور آرشمچو جنگ آورم آتش سرکشم
نبیره جهانجوی گرگین منمهم آن آتش تیز برزین منم
به ایران بران رای بد ساوه‌شاهکه نه تخت ماند نه مهر و کلاه
کند با زمین راست آتشکدهنه نوروز ماند نه جشن سده
همه بنده بودند ایرانیانبرین بوم تا من ببستم میان
تو خودکامه را گر ندانی شماربرو چارصد بار بشمر هزار
ز پیلان جنگی هزار و دویستکه گفتی که بر راه برجای نیست
هزیمت گرفت آن سپاه بزرگمن از پس خروشان چو دیو سترگ
چنان دان که کس بی‌هنر در جهانبه خیره نجوید نشست مهان
همی بوی تاج آید از مغفرمهمی تخت عاج آید از خنجرم
اگر با تو یک پشه کین آوردز تختت به روی زمین آورد
بدو گفت خسرو که‌ای شوم پیچرا یاد گرگین نگیری بری
که اندر جهان بود و تختش نبودبزرگی و اورنگ و بختش نبود
ندانست کس نام او در جهانفرومایه بد در میان مهان
بیامد گرانمایه مهران ستادبه شاه زمانه نشان تو داد
ز خاک سیاهت چنان برکشیدشد آن روز بر چشم تو ناپدید
تو را داد گنج و سلیح و سپاهدرفش تهمتن دُرفشان چو ماه
نبد خواست یزدان که ایران زمینبه ویرانی آرند ترکان چین
تو بودی بدین جنگشان یارمندکلاهت برآمد به ابر بلند
چو دارندهٔ چرخ گردان بخواستکه آن پادشا را شود کار راست
تو زان مایه مر خویشتن را نهیکه هرگز ندیدی بهی و مهی
گرین پادشاهی ز تخم کیانبخواهد شدن تو چه بندی میان
چو اسکندری باید اندر جهانکه تیره کند بخت شاهنشهان
توبا چهرهٔ دیو و با رنگ و خاکمبادی به گیتی جز اندر مغاک
ز بی راهی و کارکرد تو بودکه شد روز برشاه ایران کبود
نوشتی همان نام من بر درمزگیتی مرا خواستی کرد کم
بدی را تو اندر جهان مایه‌ایهم از بی‌رهان برترین پایه‌ای
هران خون که شد در جهان ریختهتوباشی بران گیتی آویخته
نیابی شب تیره آن را به خوابکه جویی همی روز در آفتاب
ایا مرد بدبخت بیدادگرهمه روزگارت به کژی مبر
ز خشنودی ایزد اندیشه کنخردمندی و راستی پیشه کن
که این بر من و تو همی‌ بگذردزمانه دم ما همی‌ بشمرد
که گوید کژی به از راستیبه کژی چرا دل بیاراستی
چو فرمان کنی هرچ خواهی تو راستیکی بهر ازین پادشاهی تو راست
بدین گیتی اندر بزی شادمانتن آسان و دور از بد بدگمان
وگر بگذری زین سرای سپنجگه بازگشتن نباشی به رنج
نشاید کزین کم کنیم ار فزونکه زردشت گوید به زند اندرون
که هرکس که برگردد از دین پاکز یزدان ندارد به دل بیم و باک
به سالی همی‌ داد بایدش پندچو پندش نباشد ورا سودمند
ببایدش کشتن به فرمان شاهفکندن تن پرگناهش به راه
چو بر شاه گیتی شود بدگمانببایدش کشتن هم اندر زمان
بریزند هم بی‌گمان خون توهمین جستن تخت وارون تو
کنون زندگانیت ناخوش بودوگر بگذری جایت آتش بود
وگر دیر مانی برین هم نشانسر از شاه وز داد یزدان کشان
پشیمانی آیدت زین کار خویشز گفتار ناخوب و کردار خویش
تو بیماری و پند داروی تستبگوییم تا تو شوی تن درست
وگر چیزه شد بر دلت کام و رشکسخن گوی تا دیگر آرم پزشک
پزشک تو پندست و دارو خردمگر آز تاج از دلت بسترد
به پیروزی اندر چنین کش شدیوز اندیشه گنج سرکش شدی
شنیدی که ضحاک شد ناسپاسز دیو و ز جادو جهان پرهراس
چو زو شد دل مهتران پر ز دردفریدون فرخنده با او چه کرد
سپاهت همه بندگان منندبه دل زنده و مردگان منند
ز تو لختکی روشنی یافتندبدین سان سر از داد برتافتند
چومن گنج خویش آشکارا کنمدل جنگیان پرمدارا کنم
چو پیروز گشتی تو بر ساوه شاهبرآن برنهادند یکسر سپاه
که هرگز نبینند زان پس شکستچو از خواسته سیر گشتند و مست
نباید که بر دست من بر هلاکشوند این دلیران بی‌بیم و باک
تو خواهی که جنگی سپاهی گرانهمه نامداران و کنداوران
شود بوم ایران ازیشان تهیشکست اندر آید به تخت مهی
که بد شاه هنگام آرش بگویسرآید مگر بر من این گفت و گوی
بدو گفت بهرام کان گاه شاهمنوچهر بد با کلاه و سپاه
بدو گفت خسرو که‌ ای بدنهانچو دانی که او بود شاه جهان
ندانی که آرش ورا بنده بودبه فرمان و رایش سرافکنده بود
بدو گفت بهرام کز راه دادتو از تخم ساسانی ای بد نژاد
که ساسان شبان و شبان زاده بودنه بابک شبانی بدو داده بود
بدو گفت خسرو که‌ ای بدکنشنه از تخم ساسان شدی بر منش
دروغست گفتار تو سر به سرسخن گفتن کژ نباشد هنر
تو از بدتنان بودی وبی‌بُناننه از تخم ساسان رسیدی به نان
بدو گفت بهرام کاندر جهانشبانی ز ساسان نگردد نهان
ورا گفت خسرو که دارا بمردنه تاج بزرگی به ساسان سپرد
اگر بخت گم شد کجا شد نژادنیاید ز گفتار بیداد داد
بدین هوش و این رای و این فرهیبجویی همی تخت شاهنشهی
بگفت و بخندید و برگشت زویسوی لشکر خویش بنهاد روی
ز خاقانیان آن سه ترک سترگکه ارغنده بودند بر سان گرگ
کجا گفته بودند بهرام راکه ما روز جنگ از پی نام را
اگر مرده گر زنده بالای شاهبه نزد تو آریم پیش سپاه
ازیشان سواری که ناپاک بوددلاور بد و تند و ناباک بود
همی‌راند پرخاشجوی و دژمکمندی ببازو و درون شست خم
چو نزدیکتر گشت با خنگ عاجهمی‌بود یازان به پرمایه تاج
بینداخت آن تاب داده کمندسر تاج شاه اندرآمد ببند
یکی تیغ گستهم زد برکمندسرشاه را زان نیامد گزند
کمان را به زه کرد بَنْدوی گردبه تیر از هوا روشنایی ببرد
بدان ترک بدساز بهرام گفتکه جز خاک تیره مبادت نهفت
که گفتت که با شاه رزم آزمایندیدی مرا پیش او بر به پای
پس آمد به لشکرگه خویش بازروانش پر از درد وتن پرگداز