گنج

بخش ۲۷

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۳ بیت
وزان پس چو دانست کامد سپاهجهان شد ز گرد سواران سیاه
گزین کرد زان رومیان صدهزارهمه نامدار ازدرکارزار
سلیح و درم خواست واسپان جنگسرآمد برو روزگار درنگ
یکی دخترش بود مریم بنامخردمند و با سنگ و با رای وکام
بخسرو فرستاد به آیین دینهمی‌خواست ازکردگار آفرین
بپذرفت دخترش گستهم گردبه آیین نیکو بخسرو سپرد
وزان پس بیاورد چندان جهیزکزان کند شد بارگیهای تیز
ز زرینه و گوهر شاهوارز یاقوت وز جامهٔ زرنگار
ز گستردنیها و دیبای رومبه زر پیکر و از بریشمش بوم
همان یاره و طوق با گوشوارسه تاج گرانمایه گوهرنگار
عماری بیاراست زرین چهارجلیلش پر ازگوهر شاهوا ر
چهل مهد دیگر بد از آبنوسز گوهر درفشان چو چشم خروس
ازان پس پرستنده ماه رویزایوان برفتند با رنگ وبوی
خردمند و بیدار پانصد غلامبیامد بزرین وسیمین ستام
ز رومی همان نیز خادم چهلپری چهره و شهره ودلگسل
وزان فیلسوفان رومی چهارخردمند و با دانش ونامدار
بدیشان بگفت آنچ بایست گفتهمان نیز با مریم اندرنهفت
از آرام وز کام و بایستگیهمان بخشش و خورد و شایستگی
پس از خواسته کرد رومی شمارفزون بد ز سیصد هزاران هزار
فرستاد هر کس که بد بردرشز گوهر نگار افسری بر سرش
مهان را همان اسپ و دینار دادز شایسته هر چیز بسیار داد
چنین گفت کای زیردستان شاهسزد گر بر آرید گردن بماه
ز گستهم شایسته‌تر در جهاننخیزد کسی از میان مهان
چوشاپور مهتر کرانجی بودکه اندر سخنها میانجی بود
یکی راز دارست بالوی نیزکه نفروشد آزادگان را بچیز
چوخراد برزین نبیند کسیاگر چند ماند بگیتی بسی
بران آفریدش خدای جهانکه تا آشکارا شود زو نهان
چو خورشید تابنده او بی‌بدیستهمه کار و کردار او ایزدیست
همه یاد کرد این به نامه درونبرفتند با دانش و رهنمون
ستاره شمر پیش با رهنمایکه تارفتنش کی به آید ز جای
به جنبید قیصر به بهرام روزبه نیک اختر و فال گیتی فروز
دو منزل همی‌رفت قیصر به راهسدیگر بیامد به پیش سپاه
به فرمود تا مریم آمد به پیشسخن گفت با او ز اندازه بیش
بدو گفت دامن ز ایرانیاننگه دار و مگشای بند ازمیان
برهنه نباید که خسرو تو راببیند که کاری رسد نو تو را
بگفت این و بدرود کردش به مهرکه یار تو بادا برفتن سپهر
نیاطوس جنگی برادرش بودبدان جنگ سالار لشکرش بود
بدو گفت مریم به خون خویش تستبران برنهادم که هم کیش تست
سپردم تو را دختر وخواستهسپاهی برین گونه آراسته
نیاطوس یکسر پذیرفت از ویبگفتند و گریان بپیچید روی
همی‌رفت لشکر به راه وریغنیا طوس در پیش با گرز وتیغ
چو بشنید خسروکه آمد سپاهازان شارستان برد لشکر به راه
چو آمد پدیدار گرد سراندرفش سواران جوشن وران
همی‌رفت لشکر بکردار گردسواران بیدار و مردان مرد
دل خسرو از لشکر نامداربخندید چون گل بوقت بهار
دل روشن راد راتیز کردمران باره را پاشنه خیز کرد
نیاطوس را دید و در برگرفتبپرسیدن آزادی اندرگرفت
ز قیصر که برداشت زانگونه رنجابا رنج دیگر تهی کرد گنج
وزانجای سوی عماری کشیدبپرده درون روی مریم بدید
بپرسید و بر دست او بوس دادز دیدار آن خوب رخ گشت شاد
بیاورد لشکر به پرده سراینهفته یکی ماه را ساخت جای
سخن گفت و بنشست بااوسه روزچهارم چو بفروخت گیتی فروز
گزیده سرایی بیاراستندنیاطوس را پیش اوخواستند
ابا سرگس و کوت جنگی بهمسران سپه را همه بیش و کم
بدیشان چنین گفت کاکنون سرانکدامند و مردان جنگاوران
نیاطوس بگزید هفتاد مردکه آورد گیرند روز نبرد
که زیر درفشش برفتی هزارگزیده سواران خنجر گزار
چو خسرو بدید آن گزیده سپاهسواران گردنکش ورزمخواه
همی‌خواند بر کردگار آفرینکه چرخ آفرید و زمان و زمین
همان بر نیاطوس وبر لشکرشچه برنامور قیصر وکشورش
بدان مهتران گفت اگر کردگارمرا یارباشد گه کارزار
توانایی خویش پیداکنمزمین رابکوکب ثریاکنم
نباشد جزاندیشهٔ دوستانفلک یارومهر ردان بوستان