بخش ۲
چو خسرو نشست از برتخت زربرفتند هرکس که بودش هنر
گرانمایگان را همه خواندندبر آن تاج نو گوهر افشاندند
به موبد چنین گفت کاین تاج وتختنیابد مگر مردم نیک بخت
مبادا مرا پیشه جز راستیکه بیدادی آرد همه کاستی
ابا هرکسی رای ما آشتیستز پیکار کردن سرماتهیست
ز یزدان پذیرفتم این تخت نوهمین روشن و مایه وربخت نو
شما نیز دلها بفرمان دهیدبهرکار بر ما سپاسی نهید
از آزردن مردم پارساو دیگر کشیدن سر از پادشا
سوم دور بودن ز چیز کسانکه دودش بود سوی آنکس رسان
که در گاه و بیگه کسی رابسوختبه بیمایه چیزی دلش برفروخت
دگر هرچ در مردمی در خوردمر آن را پذیرنده باشد خرد
نباشد مرا با کسی داوریاگر تاج جوید گر انگشتری
کرا گوهر تن بود با نژادنگوید سخن با کسی جز بداد
نباشد شما را جز از ایمنینیازد بکردار آهرمنی
هرآنکس که بشنید گفتار شاههمی آفرین خواند برتاج و گاه
برفتند شاد از بر تخت اوبسی آفرین بود بر بخت او
سپهبد فرود آمد از تخت شادهمه شب ز هرمز همیکرد یاد