گنج

بخش ۱۵

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۳ بیت
همی‌بود بندوی بسته چو یوزبه زندان بهرام هفتاد روز
نگهبان بندوی بهرام بودکزان بند او نیک ناکام بود
ورا نیز بندوی بفریفتیببند اندر از چاره نشکیفتی
که از شاه ایران مشو ناامیداگر تیره شد روز گردد سپید
اگرچه شود بخت او دیرسازشود بخت پیروز با خوشنواز
جهان آفرین برتن کیقبادببخشید و گیتی بدو باز داد
نماند به بهرام هم تاج وتختچه اندیشد این مردم نیک بخت
ز دهقان نژاد ایچ مردم مبادکه خیره دهد خویشتن رابباد
بانگشت بشمر کنون تا دوماهکه از روم بینی به ایران سپاه
بدین تاج و تخت آتش اندرزنندهمه ز یورش بر سرش بشکنند
بدو گفت بهرام گر شهریارمرا داد خواهد به جان زینهار
زپند توآرایش جان کنمهمه هرچ گویی توفرمان کنم
یکی سخت سوگند خواهم بماهبه آذرگشسپ و بتخت و کلاه
که گر خسرو آید برین مرز وبومسپاه آرد از پیش قیصر ز روم
به خواهی مرا زو به جان زینهارنگیری تو این کار دشوار خوار
ازو بر تن من نیاید زیاننگردد به گفتار ایرانیان
بگفت این و پس دفتر زند خواستبه سوگند بندوی رابند خواست
چو بندوی بگرفت استا و زندچنین گفت کز کردگار بلند
مبیناد بندوی جز درد ورنجمباد ایمن اندر سرای سپنج
که آنگه که خسرو بیاید زجایببینم من او را نشینم ز پای
مگر کو به نزد تو انگشتریفرستد همان افسر مهتری
چوبشنید بهرام سوگند اوبدید آن دل پاک و پیوند او
بدو گفت کاکنون همه راز خویشبگویم بر افرازم آواز خویش
بسازم یکی دام چوبینه رابچاره فراز آورم کینه را
به زهراب شمشیر در بزمگاهبکوشش توانمش کردن تباه
بدریای آب اندرون نم نماندکه بهرام را شاه بایست خواند
بدو گفت بندوی کای کاردانخردمند و بیدار و بسیاردان
بدین زودی اندر جهاندار شاهبیاید نشیند برین پیشگاه
تودانی که من هرچ گویم بدوینپیچد ز گفتار این بنده روی
بخواهم گناهی که رفت از تو پیشببخشد به گفتار من تاج خویش
اگر خود برآنی که گویی همیبه دل رای کژی نجویی همی
ز بند این دو پای من آزاد کننخستین ز خسرو برین یادکن
گشاده شود زین سخن راز توبگوش آیدش روشن آواز تو
چو بشنید بهرام شد تازه رویهم اندر زمان بند برداشت زوی
چو روشن شد آن چادر مشک رنگسپیده بدو اندر آویخت چنگ
ببندوی گفت ار دلم نشکندچو چوبینه امروز چوگان زند
سگالیده‌ام دوش با پنج یارکه از تارک او برآرمم دمار
چوشد روز بهرام چوبینه رویبه میدان نهاد و بچوگان و گوی
فرستاده آمد ز بهرام زودبه نزدیک پور سیاوش چودود
زره خواست و پوشید زیرقبایز درگاه باسپ اندر آورد پای
زنی بود بهرام یل را نه پاککه بهرام را خواستی زیر خاک
به دل دوست بهرام چوبینه بودکه از شوی جانش پر از کینه بود
فرستاد نزدیک بهرام کسکه تن را نگه دار و فریاد رس
که بهرام پوشید پنهان زرهبرافگند بند زره را گره
ندانم که در دل چه دارد ز بدتو زو خویشتن دور داری سزد
چو بشنید چوبینه گفتار زنکه با او همی‌گفت چوگان مزن
هرآنکس که رفتی به میدان اویچو نزدیک گشتی بچوگان و گوی
زدی دست بر پشت اونرم نرمسخن گفتن خوب و آواز گرم
چنین تا به پور سیاوش رسیدزره در برش آشکارا بدید
بدو گفت ای بتر از خار گزبه میدان که پوشد زره زیر خز
بگفت این و شمشیر کین برکشیدسراپای او پاک بر هم درید
چوبندوی زان کشتن آگاه شدبرو تابش روز کوتاه شد
بپوشید پس جوشن و برنشستمیان یلی لرزلرزان ببست
ابا چند تن رفت لرزان به راهگریزان شد از بیم بهرامشاه
گرفت او ازان شهر راه گریزبدان تا نبینند ازو رستخیز
به منزل رسیدند و بفزود خیلگرفتند تازان ره اردبیل
زمیدان چو بهرام بیرون کشیدهمی دامن ازخشم در خون کشید
ازان پس بفرمود مهروی راکه باشد نگهدار بندوی را
ببهرام گفتند کای شهریاردلت را ببندوی رنجه مدار
که اوچون ازین کشتن آگاه شدهمانا که با باد همراه شد
پشیمان شد از کشتن یار خویشکزان تیره دانست بازار خویش
چنین گفت کآنکس که دشمن ز دوستنداند مبادا ورا مغز و پوست
یکی خفته بر تیغ دندان پیلیکی ایمن از موج دریای نیل
دگر آنک بر پادشا شد دلیرچهارم که بگرفت بازوی شیر
ببخشای برجان این هر چهارکزیشان بپیچد سر روزگار
دگر هرک جنباند او کوه رابران یارگر خواهد انبوه را
تن خویشتن را بدان رنجه داشتوزان رنج تن باد در پنجه داشت
بکشتی ویران گذشتن برآببه آید که بر کارکردن شتاب
اگر چشمه خواهی که بینی بچشمشوی خیره زو بازگردی بخشم
کسی راکجا کور بد رهنمونبماند به راه دراز اندرون
هرآنکس که گیرد بدست اژدهاشد او کشته و اژدها زو رها
وگر آزمون را کسی خورد زهرازان خوردنش درد و مرگست بهر
نکشتیم بندوی را از نخستز دستم رها شد در چاره جست
برین کرده خویش باید گریستببینیم تا رای یزدان بچیست
وزان روی بندوی و اندک سپاهچوباد دمان بر گرفتند راه
همی‌برد هرکس که بد بردنیبه راهی که موسیل بود ارمنی
بیابان بی‌راه و جای ددهسراپرده‌ای دید جایی زده
نگه کرد موسیل بود ارمنیهم آب روان یافت هم خوردنی
جهان جوی بندوی تنها برفتسوی خیمه‌ها روی بنهاد تفت
چو مو سیل را دید بردش نمازبگفتند با او زمانی دراز
بدو گفت موسیل زایدر مروکه آگاهی آید تو را نوبنو
که در روم آباد خسرو چه کردهمی آشتی نو کند گر نبرد
چو بشنید بندوی آنجا بماندوزان دشت یاران خود رابخواند