بخش ۱۲
چوروی زمین گشت خورشید فامسخن گوی بندوی برشد ببام
ببهرام گفت ای جهاندیده مردبرانگه که برخاست از دشت گرد
چو خسرو شما را بدید او برفتسوی روم با لشکر خویش تفت
کنون گر تو پران شوی چون عقابوگر برتر آری سر از آفتاب
نبیند کسی شاه را جز برومکه اکنون کهن شد بران مرز وبوم
کنون گر دهیدم به جان زینهاربیایم بر پهلوان سوار
بگویم سخن هرچ پرسد زمنز کمی و بیشی آن انجمن
وگرنه بپوشم سلیح نبردبه جنگ اندر آیم بکردار گرد
چو بهرام بشنید زو این سخندل مرد برنا شد از غم کهن
به یاران چنین گفت کاکنون چه سوداگر من برآرم ز بندوی دود
همان به که او را برپهلوانبرم هم برین گونه روشن روان
بگوید بدو هرچ داند ز شاهاگر سر دهد گر ستاند کلاه
به بندوی گفت ای بد چارهجویتو این داوریها ببهرام گوی
فرود آمد از بام بندوی شیرهمیراند با نامدار دلیر
چوبشنید بهرام کامد سپاهسوی روم شد خسرو کینه خواه
زپور سیاوش بر آشفت سختبدو گفت کای بدرگ شوربخت
نه کار تو بود اینک فرمودمتهمی بیهنر خیره بستودمت
جهانجوی بندوی را پیش خواندهمی خشم بهرام با او براند
بدو گفت کای بدتن بدکنشفریبنده مرد از در سرزنش
سپاه مرا خیره بفریفتیزبد گوهر خویش نشکیفتی
تو با خسرو شوم گشتی یکیجهاندیدهای کردی از کودکی
کنون آمدی با دلی پر سخنکه من نو کنم روزگار کهن
بدو گفت بندوی کای سرفراززمن راستی جوی و تندی مساز
بدان کان شهنشاه خویش منستبزرگیش ورادیش پیش منست
فداکردمش جان وبایست کردتو گر مهتری گرد کژی مگرد
بدو گفت بهرام من زین گناهکه کردی نخواهمت کردن تباه
ولیکن تو هم کشته بر دست اویشوی زود و خوانی مرا راست گوی
نهادند بر پای بندوی بندببهرام دادش ز بهر گزند
همیبود تا خور شد اندر نهفتبیامد پر اندیشه دل بخفت