بخش ۱۰
وزآن جایگه شد به پیش پدردو دیده پر از آب و پر خون جگر
چو روی پدر دید بردش نمازهمی بود پیشش زمانی دراز
بدو گفت کهاین پهلوان سوارکه او را گزین کردی ای شهریار
بیامد چو شاهان که دارند فرسپاهی بیاورد بسیار مر
بگفتم سخن هرچ آمد ز پندبرو پند من بر نبد سودمند
همه جنگ و پرخاش بُد کام اویکه هرگز مبادا روان نام اوی
به ناکام رزمی گران کرده شدفراوان کس از اختر آزرده شد
ز من بازگشتند یکسر سپاهندیدند گفتی مرا جز به راه
همی شاه خوانند بهرام راندیدند آغاز فرجام را
پس من کنون تا پل نهروانبیاورد لشکر چو کوهی گران
چو شد کار بی برگ بگریختمبه دام بلا درنیاویختم
نگه کردم اکنون به سود و زیاننباشند یاور مگر تازیان
گر ایدون که فرمان دهد شهریارسواران تازی برم بیشمار
بدو گفت هرمز که این رای نیستکه اکنون تو را پای برجای نیست
نباشند یاور تو را تازیانچو جایی نبینند سود و زیان
به درد دل اندر تو را زار نیزبه دشمن سپارند از بهر چیز
بدین کار پشت تو یزدان بودهمآواز تو بخت خندان بود
چو بگذاشت خواهی همی مرز و بوماز ایدر برو تازیان تا به روم
سخنهای این بندهٔ چاره جویچو رفتی یکایک به قیصر بگوی
به جایی که دین است و هم وخواستهستسلیح و سپاه وی آراستهست
فریدونیان نیز خویش تواَندچو کارت شود سخت پیش تواَند
چو بشنید خسرو زمین بوس دادبسی بر نهان آفرین کرد یاد
به بندوی و گردوی و گستهم گفتکه ما با غم و رنج گشتیم جفت
بسازید و یکسر بنه برنهیدبر و بوم ایران به دشمن دهید
بگفت این و از دیده آواز خاستکه ای شاه نیک اختر و داد و راست
یکی گرد تیره برآمد ز راهدرفشی درفشان میان سپاه
درفشی کجا پیکرش اژدهاستکه چوبینه بر نهروان کرد راست
چو بشنید خسرو بیامد به درگریزان برفت او ز پیش پدر
همی شد سوی روم برسان گرددرفشی پس پشت او لاژورد
بپیچید یال و بر و روی رانگه کرد گستهم و بندوی را
همی راندند آن دو تن نرم نرمخروشید خسرو به آوای گرم
همانا سرانتان ز پیش آمدهستکه بدخواهتان همچو خویش آمدهست
اگر نه چنین نرم راندن چراستکه بهرام نزدیک پشت شماست
بدو گفت بندوی کای شهریاردلت را به بهرام رنجه مدار
کجا گرد ما را نبیند ز راهکه دورست ز ایدر درفش سیاه
چنین است یارانت را گفت و گویکه ما را بدین تاختن نیست روی
چو چوبینه آید به ایوان شاههم آنگه به هرمز دهد تاج وگاه
نشیند چو دستور بر دست اویبه دریا رسد کارگر شست اوی
به قیصر یکی نامه از شهریارنویسد که این بندهٔ نابکار
گریزان برفتهست زین مرز و بومنباید که آرام گیرد بروم
هم آنگه که او خویشتن کرد راستنژندی وکژی ازین بهر ماست
چو آید بر آن مرز بندش کنیددل شادمان را گزندش کنید
بدین بارگاهش فرستید بازممانید تا گردد او سرفراز
ببندید هم در زمان با سپاهفرستید گریان بدین جایگاه
چنین داد پاسخ که از بخت بدسزد زین نشان هرچ بر ما رسد
سخنها درازست و کاری درشتبه یزدان کنون باز هشتیم پشت
براند اسپ و گفت آنچ از خوب و زشتجهاندار برتارک ما نبشت
بباشد نگردد به اندیشه بازمبادا که آید به دشمن نیاز
چو او برگذشت این دو بیدادگرازو بازگشتند پر کینه سر
ز راه اندر ایوان شاه آمدندپر از رنج و دل پرگناه آمدند
ز در چون رسیدند نزدیک تختزهی از کمان باز کردند سخت
فگندند ناگاه در گردنشبیاویختند آن گرامی تنش
شد آن تاج و آن تخت شاهنشهانتو گفتی که هرمز نبد در جهان
چنین است آیین گردنده دهرگهی نوش بار آورد گاه زهر
اگر مایه اینست سودش مجویکه در جستنش رنجت آید به روی
چو شد گردش روز هرمز به پایتهی ماند زان تخت فرخنده جای
هم آنگاه برخاست آواز کوسرخ خونیان گشت چون سندروس
درفش سپهبد هم آنگه ز راهپدید آمد اندر میان سپاه
جفا پیشه گستهم و بند وی تیزگرفتند زآن کاخ راه گریز
چنین تا به خسرو رسید این دو مردجهانجوی چون دیدشان روی زرد
بدانست کهایشان دو دل پر ز رازچرا از جهاندار گشتند باز
به رخساره شد چون گل شنبلیدنکرد آن سخن بر دلیران پدید
بدیشان چنین گفت کزشاه راهبگردید کامد به تنگی سپاه
بیابان گزینید و راه درازمدارید یکسر تن از رنج باز