گنج

بخش ۱

سر گاه و دیهیم شاه اورمزدبیارایم اکنون چو ماه اورمزد
ز شاهی برو هیچ تاوان نبودازان بد که عهدش فراوان نبود
چو بنشست شاه اورمزد بزرگبه آبشخور آمد همی میش و گرگ
چنین گفت کای نامور بخردانجهان گشته و کار دیده ردان
بکوشیم تا نیکی آریم و دادخنک آنک پند پدر کرد یاد
چو یزدان نیکی‌دهش نیکویبما داد و تاج سر خسروی
به نیکی کنم ویژه انبازتاننخواهم که بی من بود رازتان
بدانید کان کو منی فش بودبر مهتران سخت ناخوش بود
ستیزه بود مرد را پیش روبماند نیازش همه ساله نو
همان رشک شمشیر نادان بودهمیشه برو بخت خندان بود
دگر هرک دارد ز هر کار ننگبود زندگانی و روزیش تنگ
در آز باشد دل سفله مردبر سفلگان تا توانی مگرد
هرانکس که دانش نیابی برشمکن ره‌گذر تازید بر درش
به مرد خردمند و فرهنگ و رایبود جاودان تخت شاهی به پای
دلت زنده باشد به فرهنگ و هوشبه بد در جهان تا توانی مکوش
خرد همچو آبست و دانش زمینبدان کاین جدا و آن جدا نیست زین
دل شاه کز مهر دوری گرفتاگر بازگردد نباشد شگفت
هرانکس که باشد مرا زیردستهمه شادمان باد و یزدان‌پرست
به خشنودی کردگار جهانخرد یار باد آشکار و نهان
خردمند گر مردم پارساچو جایی سخن راند از پادشا
همه سخته باید که راند سخنکه گفتار نیکو نگردد کهن
نباید که گویی به جز نیکویوگر بد سراید نگر نشنوی
ببیند دل پادشا راز توهمان بشنود گوش آواز تو
چه گفت آن سخن‌گوی پاسخ نیوشکه دیوار دارد به گفتار گوش
همه انجمن خواندند آفرینبران شاه بینادل و پاک‌دین
پراگنده گشت آن بزرگ انجمنهمه شاد زان سرو سایه فگن
همان رسم شاپور شاه اردشیرهمی داشت آن شاه دانش‌پذیر
جهانی سراسر بدو گشت شادچه نیکو بود شاه با بخش و داد
همی راند با شرم و با داد کارچنین تا برآمد برین روزگار
بگسترد کافور بر جای مشکگل و ارغوان شد به پالیز خشک
سهی سرو او گشت همچون کماننه آن بود کان شاه را بدگمان
نبود از جهان شاد بس روزگارسرآمد بران دادگر شهریار