گنج

بخش ۶

ورا پنج ترک پرستنده بودپرستنده و مهربان بنده بود
بدان بندگان خردمند گفتکه بگشاد خواهم نهان از نهفت
شما یک به یک رازدار منیدپرستنده و غمگسار منید
بدانید هر پنج و آگه بویدهمه ساله با بخت همره بوید
که من عاشقم همچو بحر دماناز او بر شده موج تا آسمان
پر از پور سامست روشن دلمبه خواب اندر اندیشه زو نگسلم
همیشه دلم در غم مهر اوستشب و روزم اندیشهٔ چهر اوست
کنون این سخن را چه درمان کنیدچه گویید و با من چه پیمان کنید
یکی چاره باید کنون ساختندل و جانم از رنج پرداختن
پرستندگان را شگفت آمد آنکه بیکاری آمد ز دخت ردان
همه پاسخش را بیاراستندچو اهرمن از جای برخاستند
که ای افسر بانوان جهانسرافراز بر دختران مهان
ستوده ز هندوستان تا به چینمیان بتان در چو روشن نگین
به بالای تو بر چمن سرو نیستچو رخسار تو تابش پرو نیست
نگار رخ تو ز قنوج و رایفرستد همی سوی خاور خدای
ترا خود به دیده درون شرم نیستپدر را به نزد تو آزرم نیست
که آن را که اندازد از بر پدرتو خواهی که گیری مر او را به بر
که پروردهٔ مرغ باشد به کوهنشانی شده در میان گروه
کس از مادران پیر هرگز نزادنه ز آن کس که زاید بباشد نژاد
چنین سرخ دو بسد شیر بویشگفتی بود گر شود پیرجوی
جهانی سراسر پر از مهر تستبه ایوانها صورت چهر تست
ترا با چنین روی و بالای و مویز چرخ چهارم خور آیدت شوی
چو رودابه گفتار ایشان شنیدچو از باد آتش دلش بردمید
بر ایشان یکی بانگ برزد به خشمبتابید روی و بخوابید چشم
وز آن پس به چشم و به روی دژمبه ابرو ز خشم اندر آورد خم
چنین گفت کاین خام پیکارتانشنیدن نیرزید گفتارتان
نه قیصر بخواهم نه فغفور چیننه از تاجداران ایران زمین
به بالای من پور سامست زالابا بازوی شیر و با برز و یال
گرش پیر خوانی همی گر جوانمرا او به جای تنست و روان
مرا مهر او دل ندیده گزیدهمان دوستی از شنیده گزید
بر او مهربانم به بر روی و مویبه سوی هنر گشتمش مهرجوی
پرستنده آگه شد از راز اوچو بشنید دل خسته آواز او
به آواز گفتند ما بنده‌ایمبه دل مهربان و پرستنده‌ایم
نگه کن کنون تا چه فرمان دهینیاید ز فرمان تو جز بهی
یکی گفت ز ایشان که ای سرو بننگر تا نداند کسی این سخن
اگر جادویی باید آموختنبه بند و فسون چشمها دوختن
بپریم با مرغ و جادو شویمبپوییم و در چاره آهو شویم
مگر شاه را نزد ماه آوریمبه نزدیک او پایگاه آوریم
لب سرخ رودابه پرخنده کردرخان معصفر سوی بنده کرد
که این گفته را گر شوی کاربنددرختی برومند کاری بلند
که هر روز یاقوت بار آوردبرش تازیان بر کنار آورد