گنج

بخش ۴

چنان بد که روزی چنان کرد رایکه در پادشاهی بجنبد ز جای
برون رفت با ویژه‌گردان خویشکه با او یکی بودشان رای و کیش
سوی کشور هندوان کرد رایسوی کابل و دنبر و مرغ و مای
به هر جایگاهی بیاراستیمی و رود و رامشگران خواستی
گشاده در گنج و افگنده رنجبر آیین و رسم سرای سپنج
ز زابل به کابل رسید آن زمانگرازان و خندان و دل شادمان
یکی پادشا بود مهراب نامزبر دست با گنج و گسترده کام
به بالا به کردار آزاده سروبه رخ چون بهار و به رفتن تذرو
دل بخردان داشت و مغز رداندو کتف یلان و هش موبدان
ز ضحاک تازی گهر داشتیبه کابل همه بوم و برداشتی
همی داد هر سال مر سام ساوکه با او به رزمش نبود ایچ تاو
چو آگه شد از کار دستان سامز کابل بیامد به هنگام بام
ابا گنج و اسپان آراستهغلامان و هر گونه‌ای خواسته
ز دینار و یاقوت و مشک و عبیرز دیبای زربفت و چینی حریر
یکی تاج با گوهر شاهواریکی طوق زرین زبرجد نگار
چو آمد به دستان سام آگهیکه مهراب آمد بدین فرهی
پذیره شدش زال و بنواختشبه آیین یکی پایگه ساختش
سوی تخت پیروزه باز آمدندگشاده دل و بزم ساز آمدند
یکی پهلوانی نهادند خواننشستند بر خوان با فرخان
گسارندهٔ می می آورد و جامنگه کرد مهراب را پور سام
خوش آمد هماناش دیدار اودلش تیز تر گشت در کار او
چو مهراب برخاست از خوان زالنگه کرد زال اندر آن برز و یال
چنین گفت با مهتران زال زرکه زیبنده‌تر زین که بندد کمر
یکی نامدار از میان مهانچنین گفت کای پهلوان جهان
پس پردهٔ او یکی دخترستکه رویش ز خورشید روشن‌ترست
ز سر تا به پایش به کردار عاجبه رخ چون بهشت و به بالا چو ساج
بر  آن سفت سیمنش مشکین کمندسرش گشته چون حلقهٔ پای‌بند
رخانش چو گلنار و لب ناردانز سیمین برش رسته دو ناروان
دو چشمش به سان دو نرگس به باغمژه تیرگی برده از پر زاغ
دو ابرو به سان کمان طرازبر او توز پوشیده از مشک ناز
بهشتیست سرتاسر آراستهپر آرایش و رامش و خواسته
برآورد مر زال را دل به جوشچنان شد کزو رفت آرام وهوش
شب آمد پر اندیشه بنشست زالبه نادیده برگشت بی‌خورد و هال
چو زد بر سر کوه بر تیغ شیدچو یاقوت شد روی گیتی سپید
در بار بگشاد دستان سامبرفتند گردان به زرین نیام
در پهلوان را بیاراستندچو بالای پرمایگان خواستند
برون رفت مهراب کابل خدایسوی خیمهٔ زال زابل خدای
چو آمد به نزدیکی بارگاهخروش آمد از در که بگشای راه
بر پهلوان اندرون رفت گوبه سان درختی پر از بار نو
دل زال شد شاد و بنواختشاز آن انجمن سر برافراختش
بپرسید کز من چه خواهی بخواهز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه
بدو گفت مهراب کای پادشاسرافراز و پیروز و فرمان روا
مرا آرزو در زمانه یکیستکه آن آرزو بر تو دشوار نیست
که آیی به شادی سوی خان منچو خورشید روشن کنی جان من
چنین داد پاسخ که این رای نیستبه خان تو اندر مرا جای نیست
نباشد بدین سام همداستانهمان شاه چون بشنود داستان
که ما می گساریم و مستان شویمسوی خانهٔ بت پرستان شویم
جز آن هر چه گویی تو پاسخ دهمبه دیدار تو رای فرخ نهم
چو بشنید مهراب کرد آفرینبه دل زال را خواند ناپاک دین
خرامان برفت از بر تخت اویهمی آفرین خواند بر بخت اوی
چو دستان سام از پسش بنگریدستودش فراوان چنان چون سزید
از آن کو نه هم دین و هم راه بودزبان از ستودنش کوتاه بود
بر او هیچکس چشم نگماشتندمر او را ز دیوانگان داشتند
چو روشن دل پهلوان را بدویچنان گرم دیدند با گفت‌وگوی
مر او را ستودند یک یک مهانهمان کز پس پرده بودش نهان
ز بالا و دیدار و آهستگیز بایستگی هم ز شایستگی
دل زال یکباره دیوانه گشتخرد دور شد عشق فرزانه گشت
سپهدار تازی سر راستانبگوید بر این بر یکی داستان
که تا زنده‌ام چرمه جفت منستخم چرخ گردان نهفت منست
عروسم نباید که رعنا شومبه نزد خردمند رسوا شوم
از اندیشگان زال شد خسته دلبر آن کار بنهاد پیوسته دل
همی بود پیچان دل از گفت‌وگویمگر تیره گردد از این آبروی
همی گشت یک چند بر سر سپهردل زال آگنده یکسر به مهر