بخش ۱۲
میان سپهدار و آن سرو بنزنی بود گوینده شیرین سخن
پیام آوریدی سوی پهلوانهم از پهلوان سوی سرو روان
سپهدار دستان مر او را بخواندسخن هر چه بشنید با او براند
بدو گفت نزدیک رودابه روبگویش که ای نیک دل ماه نو
سخن چون ز تنگی به سختی رسیدفراخیش را زود بینی کلید
فرستاده باز آمد از پیش سامابا شادمانی و فرخ پیام
بسی گفت و بشنید و زد داستانسرانجام او گشت همداستان
سبک پاسخ نامه زن را سپردزن از پیش او بازگشت و ببرد
به نزدیک رودابه آمد چو بادبدین شادمانی ورا مژده داد
پری روی بر زن درم برفشاندبه کرسی زر پیکرش برنشاند
یکی شاره سربند پیش آوریدشده تار و پود اندرو ناپدید
همه پیکرش سرخ یاقوت و زرشده زر همه ناپدید از گهر
یکی جفت پر مایه انگشتریفروزنده چون بر فلک مشتری
فرستاد نزدیک دستان سامبسی داد با آن درود و پیام
زن از حجره آنگه به ایوان رسیدنگه کرد سیندخت او را بدید
زن از بیم برگشت چون سندروسبترسید و روی زمین داد بوس
پر اندیشه شد جان سیندخت ازویبه آواز گفت از کجایی بگوی
زمان تا زمان پیش من بگذریبه حجره درآیی به من ننگری
دل روشنم بر تو شد بدگمانبگویی مرا تا زهی گر کمان
بدو گفت زن من یکی چارهجویهمی نان فراز آرم از چند روی
بدین حجره رودابه پیرایه خواستبدو دادم اکنون همینست راست
بیاوردمش افسر پرنگاریکی حلقه پرگوهر شاهوار
بدو گفت سیندخت بنماییامدل بسته ز اندیشه بگشاییام
سپردم به رودابه گفت این دو چیزفزون خواست اکنون بیارمش نیز
بها گفت بگذار بر چشم منیکی آب بر زن برین خشم من
درم گفت فردا دهد ماه رویبها تا نیابم تو از من مجوی
همی کژ دانست گفتار اوبیاراست دل را به پیکار او
بیامد بجستش بر و آستیهمی جست ازو کژی و کاستی
به خشم اندرون شد ازان زن غمیبه خواری کشیدش بروی زمی
چو آن جامههای گرانمایه دیدهم از دست رودابه پیرایه دید
در کاخ بر خویشتن بر ببستاز اندیشگان شد به کردار مست
بفرمود تا دخترش رفت پیشهمی دست برزد به رخسار خویش
دو گل را به دو نرگس خوابدارهمی شست تا شد گلان آبدار
به رودابه گفت ای سرافراز ماهگزین کردی از ناز برگاه چاه
چه ماند از نکو داشتی در جهانکه ننمودمت آشکار و نهان
ستمگر چرا گشتی ای ماهرویهمه رازها پیش مادر بگوی
که این زن ز پیش که آید همیبه پیشت ز بهر چه آید همی
سخن بر چه سانست و آن مرد کیستکه زیبای سربند و انگشتریست
ز گنج بزرگ افسر تازیانبه ما ماند بسیار سود و زیان
بدین نام بد دادخواهی به بادچو من زادهام دخت هرگز مباد
زمین دید رودابه و پشت پایفرو ماند از خشم مادر به جای
فرو ریخت از دیدگان آب مهربه خون دو نرگس بیاراست چهر
به مادر چنین گفت کای پر خردهمی مهر جان مرا بشکرد
مرا مام فرخ نزادی ز بننرفتی ز من نیک یا بد سخن
سپهدار دستان به کابل بماندچنین مهر اویم بر آتش نشاند
چنان تنگ شد بر دلم بر جهانکه گریان شدم آشکار و نهان
نخواهم بدن زنده بیروی اوجهانم نیرزد به یک موی او
بدان کو مرا دید و بامن نشستبه پیمان گرفتیم دستش بدست
فرستاده شد نزد سام بزرگفرستاد پاسخ به زال سترگ
زمانی بپیچید و دستور بودسخنهای بایسته گفت و شنود
فرستاده را داد بسیار چیزشنیدم همه پاسخ سام نیز
به دست همین زن که کندیش مویزدی بر زمین و کشیدی به روی
فرستاده آرندهٔ نامه بودمرا پاسخ نامه این جامه بود
فروماند سیندخت زان گفتگویپسند آمدش زال را جفت اوی
چنین داد پاسخ که این خرد نیستچو دستان ز پرمایگان گرد نیست
بزرگست پور جهان پهلوانهمش نام و هم رای روشن روان
هنرها همه هست و آهو یکیکه گردد هنر پیش او اندکی
شود شاه گیتی بدین خشمناکز کابل برآرد به خورشید خاک
نخواهد که از تخم ما بر زمینکسی پای خوار اندر آرد به زین
رها کرد زن را و بنواختشچنان کرد پیدا که نشناختش
چنان دید رودابه را در نهانکجا نشنود پند کس در جهان
بیامد ز تیمار گریان بخفتهمی پوست بر تنش گفتی بکفت