گنج

بخش ۱۰

چو خورشید تابان برآمد ز کوهبرفتند گردان همه همگروه
بدیدند مر پهلوان را پگاهوزان جایگه برگرفتند راه
سپهبد فرستاد خواننده راکه خواند بزرگان داننده را
چو دستور فرزانه با موبدانسرافراز گردان و فرخ ردان
به شادی بر پهلوان آمدندخردمند و روشن روان آمدند
زبان تیز بگشاد دستان ساملبی پر ز خنده دلی شادکام
نخست آفرین جهاندار کرددل موبد از خواب بیدار کرد
چنین گفت کز داور راد و پاکدل ما پر امید و ترس است و باک
به بخشایش امید و ترس از گناهبه فرمانها ژرف کردن نگاه
ستودن مراو را چنان چون توانشب و روز بودن به پیشش نوان
خداوند گردنده خورشید و ماهروان را به نیکی نماینده راه
بدویست گیهان خرم به پایهمو داد و داور به هر دو سرای
بهار آرد و تیرماه و خزانبرآرد پر از میوه دار رزان
جوان داردش گاه با رنگ و بویگهش پیر بینی دژم کرده روی
ز فرمان و رایش کسی نگذردپی مور بی او زمین نسپرد
بدانگه که لوح آفرید و قلمبزد بر همه بودنیها رقم
جهان را فزایش ز جفت آفریدکه از یک فزونی نیاید پدید
ز چرخ بلند اندر آمد سخنسراسر همین است گیتی ز بن
زمانه به مردم شد آراستهوزو ارج گیرد همی خواسته
اگر نیستی جفت اندر جهانبماندی توانای اندر نهان
و دیگر که مایه ز دین خدایندیدم که ماندی جوان را بجای
بویژه که باشد ز تخم بزرگچو بی‌جفت باشد بماند سترگ
چه نیکوتر از پهلوان جوانکه گردد به فرزند روشن روان
چو هنگام رفتن فراز آیدشبه فرزند نو روز بازآیدش
به گیتی بماند ز فرزند نامکه این پور زالست و آن پور سام
بدو گردد آراسته تاج و تختازان رفته نام و بدین مانده بخت
کنون این همه داستان منستگل و نرگس بوستان منست
که از من رمیدست صبر و خردبگویید کاین را چه اندر خورد
نگفتم من این تا نگشتم غمیبه مغز و خرد در نیامد کمی
همه کاخ مهراب مهر منستزمینش چو گردان سپهر منست
دلم گشت با دخت سیندخت رامچه گوینده باشد بدین رام سام
شود رام گویی منوچهر شاهجوانی گمانی برد یا گناه
چه مهتر چه کهتر چو شد جفت جویسوی دین و آیین نهادست روی
بدین در خردمند را جنگ نیستکه هم راه دینست و هم ننگ نیست
چه گوید کنون موبد پیش بینچه دانید فرزانگان اندرین
ببستند لب موبدان و ردانسخن بسته شد بر لب بخردان
که ضحاک مهراب را بد نیادل شاه ازیشان پر از کیمیا
گشاده سخن کس نیارست گفتکه نشنید کس نوش با نیش جفت
چو نشنید از ایشان سپهبد سخنبجوشید و رای نو افگند بن
که دانم که چون این پژوهش کنیدبدین رای بر من نکوهش کنید
ولیکن هر آنکو بود پر منشبباید شنیدن بسی سرزنش
مرا اندرین گر نمایش کنیدوزین بند راه گشایش کنید
به جای شما آن کنم در جهانکه با کهتران کس نکرد از مهان
ز خوبی و از نیکی و راستیز بد ناورم بر شما کاستی
همه موبدان پاسخ آراستندهمه کام و آرام او خواستند
که ما مر ترا یک به یک بنده‌ایمنه از بس شگفتی سرافگنده‌ایم
ابا آنکه مهراب ازین پایه نیستبزرگست و گرد و سبک مایه نیست
بدانست کز گوهر اژدهاستو گر چند بر تازیان پادشاست
اگر شاه رابد نگردد گماننباشد ازو ننگ بر دودمان
یکی نامه باید سوی پهلوانچنان چون تو دانی به روشن روان
ترا خود خرد زان ما بیشترروان و گمانت به اندیشتر
مگر کو یکی نامه نزدیک شاهفرستد کند رای او را نگاه
منوچهر هم رای سام سوارنپردازد از ره بدین مایه کار
سپهبد نویسنده را پیش خوانددل آگنده بودش همه برفشاند
یکی نامه فرمود نزدیک سامسراسر نوید و درود و خرام
ز خط نخست آفرین گستریدبدان دادگر کو جهان آفرید
ازویست شادی ازویست زورخداوند کیوان و ناهید و هور
خداوند هست و خداوند نیستهمه بندگانیم و ایزد یکیست
ازو باد بر سام نیرم درودخداوند کوپال و شمشیر و خود
چمانندهٔ دیزه هنگام گردچرانندهٔ کرگس اندر نبرد
فزایندهٔ باد آوردگاهفشانندهٔ خون ز ابر سیاه
گرایندهٔ تاج و زرین کمرنشانندهٔ زال بر تخت زر
به مردی هنر در هنر ساختهخرد از هنرها برافراخته
من او را بسان یکی بنده‌امبه مهرش روان و دل آگنده‌ام
ز مادر بزادم بران سان که دیدز گردون به من بر ستمها رسید
پدر بود در ناز و خز و پرندمرا برده سیمرغ بر کوه هند
نیازم بد آنکو شکار آوردابا بچه‌ام در شمار آورد
همی پوست از باد بر من بسوختزمان تا زمان خاک چشمم بدوخت
همی خواندندی مرا پور سامبه اورنگ بر سام و من در کنام
چو یزدان چنین راند اندر بوشبران بود چرخ روان را روش
کس از داد یزدان نیابد گریغوگرچه بپرد برآید به میغ
سنان گر بدندان بخاید دلیربدرد ز آواز او چرم شیر
گرفتار فرمان یزدان بودوگر چند دندانش سندان بود
یکی کار پیش آمدم دل شکنکه نتوان ستودنش بر انجمن
پدر گر دلیرست و نراژدهاستاگر بشنود راز بنده رواست
من از دخت مهراب گریان شدمچو بر آتش تیز بریان شدم
ستاره شب تیره یار منستمن آنم که دریا کنار منست
به رنجی رسیدستم از خویشتنکه بر من بگرید همه انجمن
اگرچه دلم دید چندین ستمنیارم زدن جز به فرمانت دم
چه فرماید اکنون جهان پهلوانگشایم ازین رنج و سختی روان
ز پیمان نگردد سپهبد پدربدین کار دستور باشد مگر
که من دخت مهراب را جفت خویشکنم راستی را به آیین و کیش
به پیمان چنین رفت پیش گروهچو باز آوریدم ز البرز کوه
که هیچ آرزو بر دلت نگسلمکنون اندرین است بسته دلم
سواری به کردار آذر گشسپز کابل سوی سام شد بر دو اسپ
بفرمود و گفت ار بماند یکینباید ترا دم زدن اندکی
به دیگر تو پای اندر آور بروبرین سان همی تاز تا پیش گو
فرستاده در پیش او باد گشتبه زیر اندرش چرمه پولاد گشت
چو نزدیکی گرگساران رسیدیکایک ز دورش سپهبد بدید
همی گشت گرد یکی کوهسارچماننده یوز و رمنده شکار
چنین گفت با غمگساران خویشبدان کار دیده سواران خویش
که آمد سواری دمان کابلیچمان چرمهٔ زیر او زابلی
فرستادهٔ زال باشد درستازو آگهی جست باید نخست
ز دستان و ایران و از شهریارهمی کرد باید سخن خواستار
هم اندر زمان پیش او شد سواربه دست اندرون نامهٔ نامدار
فرود آمد و خاک را بوس دادبسی از جهان آفرین کرد یاد
بپرسید و بستد ازو نامه سامفرستاده گفت آنچه بود از پیام
سپهدار بگشاد از نامه بندفرود آمد از تیغ کوه بلند
سخنهای دستان سراسر بخواندبپژمرد و بر جای خیره بماند
پسندش نیامد چنان آرزویدگرگونه بایستش او را به خوی
چنین داد پاسخ که آمد پدیدسخن هر چه از گوهر بد سزید
چو مرغ ژیان باشد آموزگارچنین کام دل جوید از روزگار
ز نخچیر کامد سوی خانه بازبه دلش اندر اندیشه آمد دراز
همی گفت اگر گویم این نیست رایمکن داوری سوی دانش گرای
سوی شهریاران سر انجمنشوم خام گفتار و پیمان شکن
و گر گویم آری و کامت رواستبپرداز دل را بدانچت هواست
ازین مرغ پرورده وان دیوزادچه گویی چگونه برآید نژاد
سرش گشت از اندیشهٔ دل گرانبخفت و نیاسوده گشت اندران
سخن هر چه بر بنده دشوارتردلش خسته‌تر زان و تن زارتر
گشاده‌تر آن باشد اندر نهانچو فرمان دهد کردگار جهان