بخش ۲۷
چو با ایمنی گشت کاووس جفتهمه راز دل پیش یزدان بگفت
چنین گفت کای برتر از روزگارتو باشی به هر نیکی آموزگار
ز تو یافتم فر و اورنگ و بختبزرگی و دیهیم و هم تاج و تخت
تو کردی کسی را چو من بهرمندز گنج و ز تخت و ز نام بلند
ز تو خواستم تا یکی کینهوربه کین سیاوش ببندد کمر
نبیره بدیدم جهانبین خویشبه فرهنگ و تدبیر و آیین خویش
جهانجوی با فر و برز و خردز شاهان پیشینگان بگذرد
چو سالم سه پنجاه بر سر گذشتسر موی مشکین چو کافور گشت
همان سرو یازنده شد چون کمانندارم گران گر سرآید زمان
بسی برنیامد بر این روزگارکزو ماند نام از جهان یادگار
جهاندار کیخسرو آمد به گاهنشست از بر زیرگه با سپاه
از ایرانیان هرکه بد نامجویپیاده برفتند بیرنگ و بوی
همه جامههاشان کبود و سیاهدو هفته ببودند با سوگ شاه
ز بهر ستودانش کاخی بلندبکردند بالای او ده کمند
ببردند پس نامداران شاهدبیقی و دیبای رومی سیاه
بر او تافته عود و کافور و مشکتنش را بدو در بکردند خشک
نهادند زیر اندرش تخت عاجبه سر بر ز کافور وز مشک تاج
چو برگشت کیخسرو از پیش تختدر خوابگه را ببستند سخت
کسی نیز کاووس کی را ندیدز کین و ز آوردگاه آرمید
چنینست رسم سرای سپنجنمانی در او جاودانه مرنج
نه دانا گذر یابد از چنگ مرگنه جنگآوران زیر خفتان و ترگ
اگر شاه باشی وگر زردهشتنهالی ز خاکست و بالین ز خشت
چنان دان که گیتی ترا دشمنستزمین بستر و گور پیراهنست
چهل روز سوگ نیا داشت شاهز شادی شده دور وز تاج و گاه
پس آنگه نشست از بر تخت عاجبه سر برنهاد آن دلافروز تاج
سپاه انجمن شد به درگاه شاهردان و بزرگان زرین کلاه
به شاهی بر او آفرین خواندندبر آن تاج بر گوهر افشاندند
یکی سور بد در جهان سر به سرچو بر تخت بنشست پیروزگر