بخش ۱۸
به ره کنده پیش و پس اندر سپاهپس کنده با لشکر و پیل شاه
سپهدار ترکان چو شب در شکستمیان با سپه تاختن را ببست
ز لشکر جهاندیدگان را بخواندز کار گذشته فراوان براند
چنین گفت کاین شوم پر کیمیاچنین خیره شد بر سپاه نیا
کنون جمله ایرانیان خفتهاندهمه لشکر ما برآشفتهاند
کنون ما ز دل بیم بیرون کنیمسحرگه بر ایشان شبیخون کنیم
گر امشب بر ایشان بیابیم دستبه بیشی ابر تخت باید نشست
وگر بختمان بر نگیرد فروغهمه چاره بادست و مردی دروغ
بر این برنهادند و برخاستندز بهر شبیخون بیاراستند
ز لشکر گزین کرد پنجه هزارجهاندیده مردان خنجرگزار
برفتند کارآگهان پیش شاهجهاندیده مردان با فر و جاه
ز کارآگهان آن که بد رهنمایبیامد به نزدیک پرده سرای
به جایی غو پاسبانان ندیدتو گفتی جهان سر به سر آرمید
طلایه نه و آتش و باد نهز توران کسی را به دل یاد نه
چو آن دید برگشت و آمد دوانکز ایشان کسی نیست روشنروان
همه خفتگان سر به سر مردهاندوگر نه همه روز می خوردهاند
به جایی طلایه پدیدار نیستکس آن خفتگان را نگهدار نیست
چو افراسیاب این سخنها شنودبه دلش اندرون روشنایی فزود
سپه را فرستاد و خود برنشستمیان یلی تاختن را ببست
برفتند گردان چو دریای آبگرفتند بر تاختن بر شتاب
بر آن تاختن جنبش و ساز نههمان نالهٔ بوق و آواز نه
چو رفتند نزدیک پرده سرایبرآمد خروشیدن کرنای
غو طبل بر کوهه زین بخاستدرفش سیه را برآورد راست
ز لشکر هر آن کس که بد پیشروبرانگیختند اسب و برخاست غو
به کنده در افتاد چندی سواربپیچید دیگر سر از کارزار
ز یک دست رستم برآمد ز دشتز گرد سواران هوا تیره گشت
ز دست دگر گیو گودرز و طوسبه پیش اندرون نالهٔ بوق و کوس
شهنشاه با کاویانی درفشهوا شد ز تیغ سواران بنفش
برآمد ده و گیر و بر بند و کشنه با اسب تاب و نه با مرد هش
از ایشان ز صد نامور ده بماندکسی را که بد اختر بد براند
چو آگاهی آمد بر این رزمگاهچنان خسته بد شاه توران سپاه
که از خستگی جمله گریان شدندز درد دل شاه بریان شدند
چنین گفت کز گردش آسماننیابد گذر دانشی بیگمان
چو دشمن همی جان بسیچد نه چیزبکوشیم ناچار یک دست نیز
اگر سر به سر تن به کشتن دهیموگر ایرجی تاج بر سر نهیم
برآمد خروش از دو پردهسرایجهان پر شد از نالهٔ کرنای
گرفتند ژوپین و خنجر به کفکشیدند لشکر سه فرسنگ صف
به کردار دریا شد آن رزمگاهنه خورشید تابنده روشن نه ماه
سپاه اندر آمد همی فوج فوجبر آن سان که برخیزد از باد موج
در و دشت گفتی همه خون شدستخور از چرخ گردنده بیرون شدست
کسی را نبد بر تن خویش مهربه قیر اندر اندود گفتی سپهر
همانگه برآمد یکی تیره بادکه هرگز ندارد کسی آن به یاد
همی خاک برداشت از رزمگاهبزد بر سر و چشم توران سپاه
ز سرها همی ترگها برگرفتبماند اندر آن شاه ترکان شگفت
همه دشت مغز سر و خون گرفتدل سنگ رنگ طبرخون گرفت
سواران توران که روز درنگزبون داشتندی شکار پلنگ
ندیدند با چرخ گردان نبردهمی خاک برداشت از دشت مرد
چو کیخسرو آن خاک و آن باد دیددل و بخت ایرانیان شاد دید
ابا رستم و گیو گودرز و طوسز پشت سپاه اندر آورد کوس
دهاده برآمد ز قلب سپاهز یک دست رستم ز یک دست شاه
شد اندر هوا گرد بر سان میغچه میغی که باران او تیر و تیغ
تلی کشته هر جای چون کوه کوهزمین گشته از خون ایشان ستوه
هوا گشت چون چادر نیلگونزمین شد به کردار دریای خون
ز تیر آسمان شد چو پر عقابنگه کرد خیره سر افراسیاب
بدید آن درفشان درفش بنفشنهان کرد بر قلبگه بر درفش
سپه را رده بر کشیده بماندخود و نامداران توران براند
ز خویشان شایسته مردی هزاربه نزدیک او بود در کارزار
به بیراه راه بیابان گرفتبه رنج تن از دشمنان جان گرفت
ز لشکر نیا را همی جست شاهبیامد دمان تا به قلب سپاه
ز هر سوی پویید و چندی شتافتنشانی پی شاه توران نیافت
سپه چون نگه کرد در قلبگاهندیدند جایی درفش سیاه
ز شه خواستند آن زمان زینهارفروریختند آلت کارزار
چو خسرو چنان دید بنواختشانز لشکر جدا جایگه ساختشان
بفرمود تا تخت زرین نهندبه خیمه در آرایش چین نهند
میآورد و رامشگران را بخواندز لشکر فراوان سران را بخواند
شبی کرد جشنی که تا روز پاکهمی مرده برخاست از تیره خاک
چو خورشید بر چرخ بنمود پشتشب تیره شد از نمودن درشت
شهنشاه ایران سر و تن بشستیکی جایگاه پرستش بجست
کز ایرانیان کس مر او را ندیدنه دام و دد آوای ایشان شنید
ز شبگرد تا ماه بر چرخ ساجبه سر بر نهاد آن دلافروز تاج
ستایش همی کرد بر کردگاراز آن شادمان گردش روزگار
فراوان بمالید بر خاک رویبه رخ بر نهاد از دو دیده دو جوی
وز آنجا بیامد سوی تاج و تختخرامان و شادان دل و نیکبخت
از ایرانیان هرکه افگنده بوداگر کشته بودند گر زنده بود
از آن خاک آورد برداشتندتن دشمنان خوار بگذاشتند
همه رزمگه دخمهها ساختنداز آن کشتگان چون بپرداختند
ز چیزی که بود اندر آن رزمگاهببخشید شاه جهان بر سپاه
وز آنجا بشد شاه به بهشت گنگهمه لشکر آباد با ساز جنگ
چو آگاهی آمد به ماچین و چینز ترکان وز شاه ایران زمین
بپیچید فغفور و خاقان به دردز تخت مهی هر کسی یاد کرد
وز آن یاوریها پشیمان شدندپراندیشه دل سوی درمان شدند
همی گفت فغفور کافراسیاباز این پس نبیند بزرگی به خواب
ز لشکر فرستادن و خواستهشود کار ما بیگمان کاسته
پشیمانی آمد همه بهر ماکز این کار ویران شود شهر ما
ز چین و ختن هدیهها ساختندبدان کار گنجی بپرداختند
فرستادهای نیکدل را بخواندسخنهای شایسته چندی براند
یکی مرد بد نیکدل نیک خواهفرستاد فغفور نزدیک شاه
طرایف به چین اندرون آنچه بودز دینار وز گوهر نابسود
به پوزش فرستاد نزدیک شاهفرستادگان برگرفتند راه
بزرگان چین بیدرنگ آمدندبه یک هفته از چین به گنگ آمدند
جهاندار پیروز بنواختشانچنانچون ببایست بنشاختشان
بپذرفت چیزی که آورده بودطرایف بد و بدره و پرده بود
فرستاده را گفت کو را بگویکه خیره بر ما مبر آبروی
نباید که نزد تو افراسیاببیاید شب تیره هنگام خواب
فرستاده برگشت و آمد چو بادبه فغفور یکسر پیامش بداد
چو بشنید فغفور هنگام خوابفرستاد کس نزد افراسیاب
که از من ز چین و ختن دور باشز بد کردن خویش رنجور باش
هر آن کس که او گم کند راه خویشبد آید بداندیش را کار پیش
چو بشنید افراسیاب این سخنپشیمان شد از کردههای کهن
بیفگند نام مهی جان گرفتبه بیراه، راه بیابان گرفت
چو با درد و با رنج و غم دید روزبیامد دمان تا به کوه اسپروز
ز بدخواه روز و شب اندیشه کردشب و روز را دل یکی پیشه کرد
بیامد ز چین تا به آب زرهمیان سوده از رنج و بند گره
چو نزدیک آن ژرف دریا رسیدمر آن را میان و کرانه ندید
بدو گفت ملاح کای شهریاربدین ژرف دریا نیابی گذار
مرا سالیان هست هفتاد و هشتندیدم که کشتی بر او بر گذشت
بدو گفت پر مایه افراسیابکه فرخ کسی کو بمیرد در آب
مرا چون به شمشیر دشمن نکشتچنانچون نکشتش نگیرد به مشت
بفرمود تا مهتران هر کسیبه آب اندر آرند کشتی بسی
سوی گنگ دژ بادبان برکشیدبه نیک و بدیها سر اندر کشید
چو آن جایگه شد بخفت و بخوردبرآسود از روزگار نبرد
چنین گفت کایدر بباشیم شادز کار گذشته نگیریم یاد
چو روشن شود تیره گون اخترمبه کشتی بر آب زره بگذرم
ز دشمن بخواهم همان کین خویشدرفشان کنم راه و آیین خویش
چو کیخسرو آگاه شد ز این سخنکه کار نو آورد مرد کهن
به رستم چنین گفت کافراسیابسوی گنگ دژ شد ز دریای آب
به کردار کرد آنچه با ما بگفتکه ما را سپهر بلندست جفت
به کشتی به آب زره برگذشتهمه رنج ما سر به سر باد گشت
مرا با نیا جز به خنجر سخننباشد نگردانم این کین کهن
به نیروی یزدان پیروزگرببندم به کین سیاوش کمر
همه چین و ماچین سپه گسترمبه دریای کیماک بر بگذرم
چو گردد مرا راست ماچین و چینبخواهیم باژی ز مکران زمین
به آب زره بگذرانم سپاهاگر چرخ گردان بود نیکخواه
اگر چند جایی درنگ آیدممگر مرد خونی به چنگ آیدم
شما رنج بسیار برداشتیدبر و بوم آباد بگذاشتید
همین رنج بر خویشتن برنهیداز آن به که گیتی به دشمن دهید
بماند ز ما نام تا رستخیزبه پیروزی و دشمن اندر گریز
شدند اندر آن پهلوانان دژمدهان پر ز باد ابروان پر زخم
که دریای با موج و چندین سپاهسر و کار با باد و شش ماه راه
که داند که بیرون که آید ز آببد آمد سپه را ز افراسیاب
چو خشکی بود ما به جنگ اندریمبه دریا به کام نهنگ اندریم
همی گفت هر گونهای هر کسیبدانگه که گفتارها شد بسی
همی گفت رستم که ای مهترانجهان دیده و رنجبرده سران
نباید که این رنج بی بر شودبه ناز و تن آسانی اندر شود
و دیگر که این شاه پیروزگربیابد همی ز اختر نیک بر
از ایران برفتیم تا پیش گنگندیدیم جز چنگ یازان به جنگ
ز کاری که سازد همی برخوردبدین آمد و هم بدین بگذرد
چو بشنید لشکر ز رستم سخنیکی پاسخ نو فگندند بن
که ما سر به سر شاه را بندهایمابا بندگی دوست دارندهایم
به خشکی و بر آب فرمان وراستهمه کهترانیم و پیمان وراست
از آن شاد شد شاه و بنواختشانیکایک به اندازه بنشاختشان
در گنجهای نیا برگشادز پیوند و مهرش نکرد ایچ یاد
ز دینار و دیبای گوهرنگارهیونان شایسته کردند بار
همیدون ز گنج درم صد هزارببردند با آلت کارزار
ز گاوان گردون کشان ده هزارببردند تا خود کی آید به کار
هیونان ز گنج درم ده هزاربسی بار کردند با شهریار
بفرمود زان پس به هنگام خوابکه پوشیده رویان افراسیاب
ز خویشان و پیوند چندان که هستاگر دخترانند اگر زیردست
همه در عماری به راه آوردندز ایوان به میدان شاه آوردند
دو از نامداران گردنکشانکه بودند هر یک به مردی نشان
چو جهن و چو گرسیوز ارجمندبه مهد اندرون پای کرده به بند
همه خویش و پیوند افراسیابز تیمارشان دیده کرده پر آب
نواها که از شهرها یادگارگروگان ستد ترک چینی هزار
سپرد آن زمان گیو را شهریارگزین کرد ز ایرانیان ده هزار
بدو گفت کای مرد فرخنده پیبرو با سپه پیش کاووس کی