گنج

بخش ۱۵

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۹۸ بیت
یکی تاج دادش زبرجد نگاریکی طوق زرین و دو گوشوار
همانگه بشد جهن پیش پدربگفت آن سخنها همه در به در
ز پاسخ برآشفت افراسیابسواری ز ترکان کجا یافت خواب
ببخشید گنج درم بر سپاههمان ترگ و شمشیر و تخت و کلاه
شب تیره تا برزد از چرخ شیدبشد کوه چون پشت پیل سپید
همی لشکر آراست افراسیابدلش بود پردرد و سر پر شتاب
چو از گنگ برخاست آوای کوسزمین آهنین شد هوا آبنوس
سر موبدان شاه نیکی گماننشست از بر زین سپیده‌دمان
بیامد بگردید گرد حصارنگه کرد تا چون کند کارزار
به رستم بفرمود تا همچو کوهبیارد به یک سو ز دریا گروه
دگر سوش گستهم نوذر به پایسه دیگر چو گودرز فرخنده رای
به سوی چهارم شه نامدارابا کوس و پیلان و چندی سوار
سپه را همه هرچه بایست سازبکرد و بیامد بر دژ فراز
به لشکر بفرمود پس شهریاریکی کنده کردن به گرد حصار
بدان کار هر کس که دانا بدندبه جنگ دژ اندر توانا بدند
چه از چین وز روم وز هندوانچه رزم آزموده ز هر سو گوان
همه گرد آن شارستان چون نوندبگشتند و جستند هر گونه بند
دو نیزه به بالا یکی کنده کردسپه را به گردش پراگنده کرد
بدان تا شب تیره بی ساختننیارند ترکان یکی تاختن
دو صد ساخت عراده بر هر دریدو صد منجنیق از پس لشکری
دو صد چرخ بر هر دری با کمانز دیوار دژ چون سر بدگمان
پدید آمدی منجینق از برشچو ژاله همی کوفتی بر سرش
پس منجنیق اندرون رومیانابا چرخها تنگ بسته میان
دو صد پیل فرمود پس شهریارکشیدن ز هر سو به گرد حصار
یکی کنده‌ای زیر باره درونبکند و نهادند زیرش ستون
بد آن منکری باره مانده به پایبدان نیزه‌ها برگرفته ز جای
پس آلود بر چوب نفط سیاهبدین گونه فرمود بیدار شاه
به یک سو بر از منجنیق و ز تیررخ سرکشان گشته همچون زریر
به‌ زیر اندرون آتش و نفط و چوبز بر گرزهای گران کوب کوب
به هر چارسو ساخت آن کارزارچنانچون بود ساز جنگ حصار
وزآن جایگه شهریار زمینبیامد به پیش جهان‌آفرین
ز لشکر بشد تا به جای نمازابا کردگار جهان گفت راز
ابر خاک چون مار پیچان ز کینهمی خواند بر کردگار آفرین
همی گفت کام و بلندی ز تستبه هر سختیی یارمندی ز تست
اگر داد بینی همی رای منمگردان از این جایگه پای من
نگون کن سر جادوان را ز تختمرا دار شادان‌دل و نیک‌بخت
چو برداشت از پیش یزدان سرشبه جوشن بپوشید روشن برش
کمر بر میان بست و برجست زودبه جنگ اندر آمد به کردار دود
بفرمود تا سخت بر هر دریبه جنگ اندر آید یکی لشکری
بدان چوب و نفط آتش اندر زدندز برشان همی سنگ بر سر زدند
ز بانگ کمانهای چرخ و ز دودشده روی خورشید تابان کبود
ز عراده و منجنیق و ز گردزمین نیلگون شد هوا لاژورد
خروشیدن پیل و بانگ سراندرخشیدن تیغ و گرز گران
تو گفتی برآویخت با شید ماهز باریدن تیر و گرد سیاه
ز نفط سیه چوبها برفروختبه فرمان یزدان چو هیزم بسوخت
نگون باره گفتی که برداشت پایبه کردار کوه اندر آمد ز جای
وز آن باره چندی ز ترکان دلیرنگون اندر آمد چو باران به زیر
که آید به دام اندرون ناگهانسر آرد بر آن شوربختی جهان
به پیروزی از لشکر شهریاربرآمد خروشیدن کارزار
سوی رخنهٔ دژ نهادند رویبیامد دمان رستم کینه‌جوی
خبر شد به نزدیک افراسیابکجا بارهٔ شارستان شد خراب
پس افراسیاب اندر آمد چو گردبه جهن و به گرسیوز آواز کرد
که با بارهٔ دژ شما را چه کارسپه را ز شمشیر باید حصار
ز بهر بر و بوم و پیوند خویشهمان از پی گنج و فرزند خویش
ببندیم دامن یک اندر دگرنمانیم بر دشمنان بوم و بر
سپاهی ز ترکان گروها گروهبدان رخنه رفتند بر سان کوه
به کردار شیران برآویختندخروش از دو رویه برانگیختند
سواران ترکان به کردار بیدشده لرزلرزان و دل ناامید
به رستم بفرمود پس شهریارپیاده هر آن کس که بد نامدار
که پیش اندر آید بدان رخنه گاههمیدون بسی نیزه‌ور کینه‌خواه
ابا ترکش و تیغ و تیر و تبرسوار ایستاده پس نیزه‌ور
سواران جنگی نگهدارشانبدانگه که شد سخت پیکارشان
سوار و پیاده به هر سو گروهبه جنگ اندر آمد به کردار کوه
به رخنه در آورد یکسر سپاهچو شیر ژیان رستم کینه‌خواه
پیاده بیامد به کردار گرددرفش سیه را نگون‌سار کرد
نشان سپهدار ایران بنفشبر آن باره زد شیر پیکر درفش
به پیروزی شاه ایران سپاهبرآمد خروشیدن از رزمگاه
فراوان ز توران سپه کشته شدسر بخت تورانیان گشته شد
بدانگه کجا رزمشان شد درشتدو تن رستم آورد از ایشان به مشت
چو گرسیوز و جهن رزم آزمایکه بد تخت توران بدیشان به پای
برادر یکی بود و فرخ پسرچنین آمد از شوربختی به سر
بدان شارستان اندر آمد سپاهچنان داغ‌دل لشکری کینه‌خواه
به تاراج و کشتن نهادند رویبرآمد خروشیدن های هوی
زن و کودکان بانگ برداشتندبه ایرانیان جای بگذاشتند
چه مایه زن و کودک نارسیدکه زیر پی پیل شد ناپدید
همه شهر توران گریزان چو بادنیامد کسی را بر و بوم یاد
بشد بخت گردان ترکان نگونبه زاری همه دیدگان پر ز خون
زن و گنج و فرزند گشته اسیرز گردون روان خسته و تن به تیر
به ایوان برآمد پس افراسیابپر از خون دل از درد و دیده پرآب
بر آن باره بر شد که بد کاخ اویبیامد سوی شارستان کرد روی
دو بهره ز جنگاوران کشته دیددگر یکسر از جنگ برگشته دید
خروش سواران و بانگ زنانهم از پشت پیلان تبیره زنان
همی پیل بر زندگان راندندهمی پشتشان بر زمین ماندند
همه شارستان دود و فریاد دیدهمان کشتن و غارت و باد دید
یکی شاد و دیگر پر از درد و رنجچنانچون بود رسم و رای سپنج
چو افراسیاب آنچنان دید کارچنان هول و برگشتن کارزار
نه پور و برادر نه بوم و نه برنه تاج و نه گنج و نه تخت و کمر
همی گفت با دل پر از داغ و دردکه چرخ فلک خیره با من چه کرد
به دیده بدیدم همان روزگارکه آمد مرا کشتن و مرگ خوار
پر از درد از آن باره آمد فرودهمی داد تخت مهی را درود
همی گفت کی بینمت نیز بازایا روز شادی و آرام و ناز
وز آن جایگه خیره شد ناپدیدتو گفتی چو مرغان همی بر پرید
در ایوان که در دژ برآورده بودیکی راه زیر زمین کرده بود
از آن نامداران دو صد برگزیدبر آن راه بی‌راه شد ناپدید
وزآنجای راه بیابان گرفتهمه کشورش ماند اندر شگفت
نشانی ندادش کس اندر جهانبدان گونه آواره شد در نهان
چو کیخسرو آمد در ایوان اویبه پای اندر آورد کیوان اوی
ابر تخت زرینش بنشست شاهبجستنش بر کرد هر سو سپاه
فراوان بجستند جایی نشاننیامد ز سالار گردنکشان
ز گرسیوز و جهن پرسید شاهز کار سپهدار توران سپاه
که چون رفت و آرامگاهش کجاستنهان گشته ز ایدر پناهش کجاست
ز هر گونه گفتند و خسرو شنیدنیامد همی روشنایی پدید
به ایرانیان گفت پیروز شاهکه دشمن چو آواره گردد ز گاه
ز گیتی بر او نام و کام اندکیستورا مرگ با زندگانی یکیست
ز لشکر گزین کرد پس بخردانجهاندیده و کاربین موبدان
بدیشان چنین گفت کآباد بیدهمیشه به هر کار با داد بید
در گنج این ترک شوریده بختشما را سپردم بکوشید سخت
نباید که بر کاخ افراسیاببتابد ز چرخ بلند آفتاب
هم آواز پوشیده‌رویان اوینخواهم که آید ز ایوان به کوی
نگهبان فرستاد سوی گلهکه بودند گرد دژ اندر یله
ز خویشان او کس نیازرد شاهچنانچون بود در خور پیشگاه
چو زان گونه دیدند کردار اویسپه شد سراسر پر از گفت و گوی
که کیخسرو ایدر بدان سان شدستکه گویی سوی باب مهمان شدست
همی یاد نایدش خون پدربه خیره بریده به بیداد سر
همان مادرش را که از تخت و گاهز پرده کشیدند یکسو به راه
شبان پروریدست وز گوسفندمزیدست شیر این شه هوشمند
چرا چون پلنگان به چنگال تیزنه انگیزد از خان او رستخیز
فرود آورد کاخ و ایوان اویبرانگیزد آتش ز کیوان اوی
ز گفتار ایرانیان پس خبربه کیخسرو آمد همه در به در
فرستاد کس بخردان را بخواندبسی داستان پیش ایشان براند
که هر جای تندی نباید نمودسر بی‌خرد را نشاید ستود
همان به که با کینه داد آوریمبه کام اندرون نام یاد آوریم
که نیکیست اندر جهان یادگارنماند به کس جاودان روزگار
همین چرخ گردنده با هر کسیتواند جفا گستریدن بسی
از آن پس بفرمود شاه جهانکه آرند پوشیدگان را نهان
چو ایرانیان آگهی یافتندپر از کین سوی کاخ بشتافتند
بر آن گونه بردند گردان گمانکه خسرو سرآرد بر ایشان زمان
به خواری همی نزدشان خواستندبه تاراج و کشتن بیاراستند
ز ایوان به زاری برآمد خروشکه ای دادگر شاه بسیار هوش
تو دانی که ما سخت بیچاره‌ایمنه بر جای خواری و پیغاره‌ایم
بر شاه شد مهتر بانوانابا دختران اندر آمد نوان
پرستنده صد پیش هر دختریز یاقوت بر هر سری افسری
چو خورشید تابان از ایشان گهربه پیش اندر افگنده از شرم سر
به یک دست مجمر به یک دست جامبرافروخته عنبر و عود خام
تو گفتی که کیوان ز چرخ برینستاره فشاند همی بر زمین
مه بانوان شد به نزدیک تختابر شهریار آفرین کرد سخت
همان پروریده بتان طرازبر این گونه بردند پیشش نماز
همه یکسره زار بگریستندبدان شوربختی همی زیستند
کسی کو ندیدست جز کام و نازبر او بر ببخشای روز نیاز
همی خواندند آفرینی به دردکه ای نیک‌دل خسرو رادمرد
چه نیکو بدی گر ز توران زمیننبودی به دلت اندرون ایچ کین
تو ایدر به جشن و خرام آمدیز شاهان درود و پیام آمدی
بر این بوم و بر نیست خود کدخدایبه تخت نیا بر نهادی تو پای
سیاوش نگشتی به خیره تباهولیکن چنین گشت خورشید و ماه
چنان کرد بدگوهر افراسیابکه پیش تو پوزش نبیند به خواب
بسی دادمش پند و سودی نداشتبه خیره همی سر ز پندم بگاشت
گوای منست آفریننده‌امکه بارید خون از دو بیننده‌ام
چو گرسیوز و جهن پیوند توکه ساید به زاری کنون بند تو
ز بهر سیاوش که در خان منچه تیمار بد بر دل و جان من
که افراسیاب آن بداندیش مردبسی پند بشنید و سودش نکرد
بدان تا چنین روزش آید به سرشود پادشاهیش زیر و زبر
به تاراج داده کلاه و کمرشده روز او تار و برگشته سر
چنین زندگانی همی مرگ اوستشگفت آن که بر تن ندردش پوست
کنون از پی بیگناهان به مانگه کن بر آیین شاهان به ما
همه پاک پیوستهٔ خسرویمجز از نام او در جهان نشنویم
به بد کردن جادو افراسیابنگیرد بر این بیگناهان شتاب
به خواری و زخم و به خون ریختنچه بر بی‌گنه خیره آویختن
که از شهریاران سزاوار نیستبریدن سری کان گنهکار نیست
ترا شهریارا جز اینست جاینماند کسی در سپنجی سرای
هم آن کن که پرسد ز تو کردگارنپیچی از آن شرم روز شمار
چو بشنید خسرو ببخشود سختبر آن خوبرویان برگشته بخت
که پوشیده‌رویان از آن درد و داغشده لعل رخسارشان چون چراغ
بپیچید دل بخردان را ز دردز فرزند و زن هر کسی یاد کرد
همی خواندند آفرینی بزرگسران سپه مهتران سترگ
کز ایشان شه نامبردار کیننخواهد ز بهر جهان آفرین
چنین گفت کیخسرو هوشمندکه هر چیز کان نیست ما را پسند
نیاریم کس را همان بد به رویوگر چند باشد جگر کینه‌جوی
چو از کار آن نامدار بلندبراندیشم اینم نیاید پسند
که بد کرد با پرهنر مادرمکسی را همان بد به سر ناورم
بفرمودشان بازگشتن به جایچنان پاک‌زاده جهان کدخدای
بدیشان چنین گفت کایمن شویدز گوینده گفتار بد مشنوید
کز این پس شما را ز من بیم نیستمرا بی‌وفایی و دژخیم نیست
تن خویش را بد نخواهد کسیچو خواهد زمانش نباشد بسی
بباشید ایمن به ایوان خویشبه یزدان سپرده تن و جان خویش
به ایرانیان گفت پیروزبختبماناد تا جاودان تاج و تخت
همه شهر توران گرفته به دستبه ایران شما را سرای و نشست
ز دلها همه کینه بیرون کنیدبه مهر اندر این کشور افسون کنید
که از ما چنین دردشان در دلستز خون ریختن گرد کشور گلست
همه گنج توران شما را دهمبر آن گنج دادن سپاهی نهم
بکوشید و خوبی به کار آوریدچو دیدند سرما بهار آورید
من ایرانیان را یکایک نه دیرکنم یکسر از گنج دینار سیر
ز خون ریختن دل بباید کشیدسر بیگناهان نباید برید
نه مردی بود خیره آشوفتنبه زیر اندر آورده را کوفتن
ز پوشیده‌رویان بپیچید رویهر آن کس که پوشیده دارد به کوی
ز چیز کسان سر بتابید نیزکه دشمن شود دوست از بهر چیز
نیاید جهان‌آفرین را پسندکه جوینده بر بیگناهان گزند
هر آن کس که جوید همی رای مننباید که ویران کند جای من
و دیگر که خوانند بیداد و شومکه ویران کند مهتر آباد بوم
از آن پس به لشکر بفرمود شاهگشادن در گنج توران سپاه
جز از گنج ویژه رد افراسیابکه کس را نبود اندر آن دست یاب
ببخشید دیگر همه بر سپاهچه گنج سلیح و چه تخت و کلاه
ز هر سو پراگنده بی مر سپاهز ترکان بیامد به نزدیک شاه
همی داد زنهار و بنواختشانبه زودی همی کار بر ساختشان
سران را ز توران زمین بهر دادبه هر نامداری یکی شهر داد
به هر کشوری هر که فرمان نبردز دست دلیران او جان نبرد
شدند آن زمان شاه را چاکرانچو پیوسته شد نامهٔ مهتران
ز هر سو فرستادگان نزد شاهیکایک سر اندر نهاده به راه
ابا هدیه و نامهٔ مهترانشده یک به یک شاه را چاکران