بخش ۱۰
بفرمود تا پیش او شد دبیربیاورد قرطاس و مشک و عبیر
نبشتند نامه به کاووس شاهچنانچون سزا بود زان رزمگاه
سر نامه کرد از نخست آفرینستایش سزای جهان آفرین
دگر گفت شاه جهانبان منپدروار لرزیده بر جان من
بزرگیش با کوه پیوسته باددل بدسگالان او خسته باد
رسیدم ز ایران به ریگ فربسه جنگ گران کرده شد در سه شب
شمار سواران افراسیابنبیند خردمند هرگز به خواب
بریده چو سیصد سر نامدارفرستادم اینک بر شهریار
برادر بد و خویش و پیوند اویگرامی بزرگان و فرزند اوی
وز آن نامداران بسته دویستکه صد شیر با جنگ هر یک یکیست
همه رزم بر دشت خوارزم بودز چرخ آفرین بر چنان رزم بود
برفت او و ما از پس اندر دمانکشیدیم تا بر چه گردد زمان
بر این رزمگاه آفرین باد گفتهمه ساله با اختر نیک جفت
نهادند بر نامه مهری ز مشکاز آن پس گذر کرد بر ریگ خشک
چو ز آن رود جیحون شد افراسیابچو باد دمان تیز بگذشت آب
به پیش سپاه قراخان رسیدهمی گفت هر کس ز جنگ آنچه دید
سپهدار ترکان چه مایه گریستبر آن کس که از تخمهٔ او بزیست
ز بهر گرانمایه فرزند خویشبزرگان و خویشان و پیوند خویش
خروشی بر آمد تو گفتی که ابرهمی خون چکاند ز چشم هژبر
همی بودش اندر بخارا درنگهمی خواست کایند شیران به جنگ
از آن پس چو گشت انجمن آنچه ماندبزرگان برتر منش را بخواند
چو گشتند پر مایگان انجمنز لشکر هر آن کس که بد رای زن
زبان بر گشادند بر شهریارچو بیچاره شدشان دل از کارزار
که از لشکر ما بزرگان که بودگذشتند و ز ایشان دل ما شخود
همانا که از صد نماندست بیستبر آن رفتگان بر بباید گریست
کنون ما دل از گنج و فرزند خویشگسستیم چندی ز پیوند خویش
بدان روی جیحون یکی رزمگاهبکردیم زان پس که فرمود شاه
ز بی دانشی آنچه آمد به رویتو دانی که شاهی و ما چارهجوی
گر ایدون که روشن بود رای شاهاز ایدر به چاچ اندر آرد سپاه
چو کیخسرو آید به کین خواستنبباید تو را لشکر آراستن
چو شاه اندر این کار فرمان بردز گلزریون نیز هم بگذرد
بباشد به آرام به بهشت گنگکه هم جای جنگست و جای درنگ
بر این بر نهادند یکسر سخنکسی رای دیگر نیفگند بن
برفتند یکسر به گلزریونهمه دیده پر آب و دل پر ز خون
به گلزریون شاه توران سه روزببود و برآسود با باز و یوز
برفتند زان جایگه سوی گنگبه جایی نبودش فراوان درنگ
یکی جای بود آن به سان بهشتگلش مشک سارا بد و زر خشت
بدان جایگه شاد و خندان بخفتتو گفتی که با ایمنی گشت جفت
سپه خواند از هر سوی بیکرانبزرگان گردنکش و مهتران
می و گلشن و بانگ چنگ و ربابگل و سنبل و رطل و افراسیاب
همی بود تا بر چه گردد جهانبدین آشکارا چه دارد نهان
چو کیخسرو آمد بر این روی آباز او دور شد خورد و آرام و خواب
سپه چون گذر کرد زان سوی رودفرستاد زان پس به هر کس درود
کز این آمدن کس مدارید باکبخواهید ما را ز یزدان پاک
گرانمایه گنجی به درویش دادکسی را کز او شاد بد بیش داد
وز آنجا بیامد سوی شهر سغدیکی نو جهان دید رسته ز چغد
ببخشید گنجی بر آن شهر نیزهمی خواست کآباد گردد به چیز
به هر منزلی زینهاری سوارهمی آمدندی بر شهریار
از آن پس چو آگاهی آمد به شاهز گنگ و ز افراسیاب و سپاه
که آمد به نزدیک او گلگلهابا لشکری چون هژبر یله
که از تخم تورست پرکین و دردبجوید همی روزگار نبرد
فرستاد بهری ز گردان به چاجکه جوید همی تخت ترکان و تاج
سپاهی به سوی بیابان سترگفرستاد سالار ایشان طورگ
پذیرفت ز این هر یکی جنگ شاهکه بر نامداران ببندند راه
جهاندار کیخسرو آن خوار داشتخرد را به اندیشه سالار داشت
سپاهی که از بردع و اردبیلبیامد بفرمود تا خیل خیل
بیایند و بر پیش او بگذرندرد و موبد و مرزبان بشمرند
برفتند و سالارشان گستهمکه در جنگ شیران نبودی دژم
همان گفت تا لشکر نیمروزبرفتند با رستم نیوسوز
بفرمود تا بر هیونان مستنشینند و گیرند اسبان به دست
به سغد اندرون بود یک ماه شاههمه سغد شد شاه را نیکخواه
سپه را درم داد و آسوده کردهمی جست هنگام روز نبرد
هر آن کس که بود از در کارزاربدانست نیرنگ و بند حصار
بیاورد و با خویشتن یار کردسر بدکنش پر ز تیمار کرد
وز آن جایگه گردن افراختهکمر بسته و جنگ را ساخته
ز سغد کشانی سپه بر گرفتجهانی در او مانده اندر شگفت
خبر شد به ترکان که آمد سپاهجهانجوی کیخسرو کینهخواه
همه سوی دژها نهادند رویجهان شد پر از جنبش و گفت و گوی
به لشکر چنین گفت پس شهریارکه امروز به گونه شد کارزار
ز ترکان هر آن کس که فرمان کنددل از جنگ جستن پشیمان کند
مسازید جنگ و مریزید خونمباشید کس را به بد رهنمون
وگر جنگ جوید کسی با سپاهدل کینه دارش نیاید به راه
شما را حلال است خون ریختنبه هر جای تاراج و آویختن
به ره بر خورشها مدارید تنگمدارید کین و مسازید جنگ
خروشی بر آمد ز پیش سپاهکه گفتی بدرد همی چرخ و ماه
سواران به دژها نهادند رویجهان شد پر از غلغل و گفتگوی
هر آن کس که فرمان به جا آوریدسپاه شهنشه بدو ننگرید
هر آن کو برون شد ز فرمان شاهسرانشان بریدند یکسر سپاه
ز ترکان کس از بیم افراسیابلب تشنه نگذاشتندی بر آب
وگر باز ماندی کسی ز این سپاهتن بی سرش یافتندی به راه
دلیران به دژها نهادند رویبه هر دژ که بودی یکی جنگجوی
شدی بارهٔ دژ هم آنگاه پستنماندی در و بام وجای نشست
غلام و پرستنده و چارپاینماندی بد و نیک چیزی به جای
بر این گونه فرسنگ بر صد گذشتنه دژ ماند آباد جایی نه دشت
چو آورد لشکر به گلزریونبه هر سو بگردید با رهنمون
جهان دید بر سان باغ بهاردر و دشت و کوه و زمین پرنگار
همه کوه نخچیر و هامون درختجهان از در مردم نیک بخت
طلایه فرستاد و کارآگهانبدان تا نماند بدی در نهان
سراپردهٔ شهریار جهانکشیدند بر پیش آب روان
جهاندار بر تخت زرین نشستخود و نامداران خسروپرست
شبی کرد جشنی که تا روز پاکهمی مرده برخاست از تیره خاک